دوباره و يا بهتر بگم چند باره مينويسم. توي اين دو روز چندبار وبلاگنويسي كردم و هر بار به دليلي پريد و نميدانم چرا؟ مثل تمام نميدانمهاي زندگيام... مثل تمام سوالهايي كه ذهنم را به خود مشغول داشته و باز هم نميدانم كي ميتوانم پاسخي براي آن بيابم. روزگار دراز همچنان دارد قد ميكشد و انگار پيري هم در كارش نيست... ما را پير ميكند و به قول حكيم بزرگ عمر خيام.... جامي است كه عقل آفرين ميزندش/صد بوسه ز مهر بر جبين ميزندش/ وين كوزهگر دهر چنين جام لطيف/ميسازد و باز بر زمين ميزندش. ما از جنس كدام كوزهايم ايزد بزرگ ميداند و بس. ما هم مهر شطرنج اين روزگاريم كه مشخص نيست در قامت كدام مهره سر بر مياوريم و روزگاري چند بر اين خانههاي سياه و سپيد با كدام شمايل بازي ميكينم و عاقبت هم هيچ. اين روزها در حال گذرند و من حالي ديگر دارم... حالم در حوالي روزهاي دور و دراز پرسه ميزند و روحم با پرواز بر فراز سالهاي دور خودش را ميجوشاند و طعمي ديگر به من ميچشاند... به قول دوستي:
باران باشد ، تو باشي و كوچه اي بي انتها... دنيا را مي خواهم چه كار !؟ دنيا نباشد كوچه باغي باشد و تو كه زلال تر از باراني... همين مرا بس است.... دوباره مينويسم و هر چند بار كه بخواهد بگذار پاك شود. اين روزها ميگذرند.
امروز دانشگاهم در پیچ بلند خاطره خودم را تا سالها دورتر می برم و خسته خسته تن به باد پاییزی می دهم. در این روزها وانفسا که دل نمی داند با کدام روزگار باید برقصد من مانده ام میان سرایش واژه هایی که خودشان را به رنگ بهاری آمیخته اند و به خودم می خوانند. این هوا را دوست دارم. هوای دو نفره ای که بیشتر از همیشه برایم جذاب است. آن روز برف می آمد. خوب یادم می آید که اول نگاهی سلامم کرد و رفت تا من پیدایش کنم. نگاهی که انگار سال هاست می شناسمش و خودش را به رنگ من در آورده بود.امروز نیز در سرسرایی شبیه آنجا نشسته ام و دارم روزگار می گذرانم. این روزها در رفت و آمد خود چنانند که با با هر پیچش خود روضه ای تازه سر می دهند. مانده ام در این روزگار دور و دراز و بازی هایی که می کند. بازی هایی که گاهی وقت ها آدم را به خود مشغول می دارد و واقعا نمی دانی باید چه جوابی به این بازی ها بدهی. داشتم با دلخوشی ام صحبت می کردم. او هم از حس غریب خودش می گفت اما تاکید داشت که حس من بیشتر است و احساسم هم سرشارتر... اما اگر او نمی خواست و نمی ماند که این دلخوشی ها سر بگیرد چگونه می شد انتظار داشت که این روزها بار دیگر در پاییز تکرار شود. شبی هزار بار خدا را شکر می کنم به خاطر تمام محبت هایی که به این بنده اش داشته است.بنده ای که خود را مدیون الطاف بلند خدای خود می داند و به امید محبت ها و رحمت های بیکران اوست که دارد روزگار می گذراند. دلخوشم به این دلخوشی.... دلم می خواهد این دلخوشی ها سراغ همه را بگیرد و همه به آن صورت که دوست دارند زندگی کنند و تجربه کنند چیری را که دوست دارند. به قول شکسپیر باید تلاش کرد چیری را که دوست داری به دست بیاری و گرنه مجبوری چیزی را که به دست میاری دوست داشته باشی و من آن چیزی را که دوست داشتم و دارم دارم به دست میارم.
این قصه هر چند سر دراز دارد و انتظار چند ساله ای را پشت سر خود داشته است اما می دانم که آن اندازه ارزش دارد که تمام روزگارم را با این دلخوشی سر کنم. روزگای که نمی دانم تا چه اندازه دراز خواهد بود. می مانم و در این پاییزی خودم را به سیلان بودن می سپارم و می روم تا آنجا که باید و می شود رفت. این روزها در گذار خود تجربه ای تازه اند که می توانند هر چه را که بخواهی از میان آن بیرون بکشی...
در پیچ دانشگده نشسته ام آن روزها را دوره می کنم. روزهایی که می توانستند بسیار خوش بگذرد اما نمی دانم چه شد که این خوشی سالیان دراز از ما دریغ شد. روزگار درازی را پشت سر گذاشته ایم و همچنان گدای روزگاریم.... تا ایزد بزرگ چه خواهد.
آنقدر تند و سريع و در چشم هم زدني گذشت كه نه انگار من ٣٠ را هم پشت سر گذاشتم و در سراشيب زندگي به آينده مينگرم كه چه ميرقصد و ميگردد و عاقبت بازي را همانگونه كه دوست دارد تمام ميكند... عاقبت ما بازندهاي است در برابر اين روزگار كه هر روز بازياي جديد دارد... دارم به چند سال پيش رو - بهتر بگويم همين دو سه سال آينده - فكر ميكنم كه ميتوانم باشم و با آخرين دلخوشيام روزگار را سر كنم و بعدش هم نميدانم چه روي خواهد داد.
دوستي خصوصي نوشته بود كه دعاي من بوده!! من ميگويم دعاي همه بود تا من در آغازي دوباره قرار بگيرم و به پيش بروم و باز هم به دعاي همه نياز دارم در اين واپسين روزها و ماههايي كه ميتوانم باشم. اين روزها نيز ميگذرند...
بالاخره آمد، در ميان پاييز سرخ و زرد، درست همانگونه كه تصورش را ميكردم... آمد ميان سالهاي نبودن و دو دلي؛ آمد ميان برق نگاهم كه از اينجا تا بيكران كشيده شده بود... و اين پاييز بالاخره خبر آورد. خبر آورد كه مهيا باش خودت را براي فصل تولدت مهيا كن. اين روزها در پناه سالهاي دور و دراز ميگذرند و مژده وصل از باران پاييزي آمد. روز هجران و شب فرقت يار آخر شد/ زدم اين فال گذشت اختر و كار آخر شد... آمد تا آخرين دلخوشيام باشد... آمد تا تجربه كنم زندگي را كه عمري است دارد تجربهام ميكند. آمد در ميان رهگذر كوچه باغهاي خاطره.... نوشته بودم كه خبر ميدهم از حادثهاي و اينك فاش ميگويم و از گفته خود دلشادم/ بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم... گفته بودم كه روزي خواهد آمد تا در ميان شبهاي بلند پاييز خاطره تعريف كنيم و داستان بنويسيم. اينك آن روز است... دعا كنيد.
در ميناي هفت بند روزگار زرگري ميكنم و دوستان را به عيار عافيت ميسنجم و خودم را در گيرودار روزهاي دوست داشتني پاييزي به خيال غروبهاي تماشايي بوشهر ميبرم. روزها ميروند و درختان رنگ عوض ميكنند و امروز ديدم كه چه بي سروصدا پر ميريختند و بر شاخههاي خشكيدهاشان بوي زندگي ميآيد.... امروز كمي باراني شدم، بزن بارون بزن بارون.... اين هم خود حكايتي غريب دارد.
در اين پاييزي دلتنگم، دلتنگ حادثهاي كه نميدانم چگونه رخ خواهد داد و به مثال ساليان دور و دراز بايد در پاييز روي دهد تا ثابت شود كه پاييزيام و اين فصل براي خود حكايتها دارد... منتظرم تا اين روزهاي زيبا نيز بگذرند و مژده دادند كه از كوي ما گذري خواهي كرد... كي؟ خبر ميدهم.... فعلا پاييز است و هوا هم دوستداشتني... كمي ولگردي!! شايد فردا بروم... شايد.
« در نبرد بین روزهای سخت و آدمهای سخت؛ این آدمهای سخت هستند که میمانند، نه روزهای سخت»
باور دارم که جزو آدمهای سخت هستم و حرف هر نامردی از جنس زمانه نمیتواند مرا از راهی که دنبال کردهام برگرداند. روزهای سخت بسیاری بر من و امثال من در تاریخ چند هزار ساله ایران رفتهاند و این امثال ما هستیم که ماندهایم با گذشتهای پر افتخار و آیندهای پر از امید.... به قول یکی از شعرای متاخر.. آن شما نیز بگذرد. غیر از این چیزی نمیتوانم بگویم.
خارج از آنکه در این عملیات تروریستی سرداران سپاه به شهادت رسیدند - این افراد لباس رزم پوشیدهاند برای پاسداری از کشور و هر گونه حادثهای برای آنها قابل پیشبینی است - چگونگی انجام این عملیات میتواند بیانگر حفرههای امنیتی باشد که در صورت عدم جلوگیری از آن ممکن است حوادث تلختری را در پی داشته باشد. در طول 30 سال گذشته اگر حادثهای برای ترور نیروهای لشکری و کشوری رخ میداد در آن با استفاده از شیوههای معمول ترور صورت میگرفت، اما اینکه در حادثه سرباز یک فرد انتحاری دست به این اقدام زده باید دقت بیشتری کرد. بر اساس آنچه که شنیده شده است سلسله نشستهای وحدت شیعه و سنی در منطقه سرباز برای پنجمین دور متوالی برگزار میشد که آخرین آن مراسم افطاری ماه رمضان بود، حال چگونه فردی انتحاری موفق شده خود را بمب ویرانگرش به داخل سالن محل برگزاری مراسم برساند باید از مسولان امر در این مورد بازخواست شود. جان افراد از سر راه نیامده که بتوان به همین سادگی از کنار آن گذشت!
حضور جانشین فرمانده نیروی زمینی سپاه در این مراسم این مهم را میطلبید که تدابیر امنیتی به مراتب شدیدتری جهت حضور افراد با در نظر گرفتن گیتهای امنیتی بیشتر اتخاذ شود تا چنین فاجعهای رخ ندهد!! اینکه برخی با این خوشخیالی که نداشتن تدابیر امنیتی نشان از بالا بودن ضریب امنیتی است خود خطای فاحشی است که نمیتوان از آن به سادگی گذشت. اگر ما بپذیریم که در حال جنگ به سر میبریم این مطلوب باید بیشتر و بهتر پیدا شود.
کشته شدن عدهای سران قبایل منطقه سرباز که بیشتر آنها انسانهای وطنپرستی بودند امر سادهای نیست، چرا باید اجازه داد که یک آدم بیسواد قاچاقچی آدمکش تیم ترور به محل حضور جانشین فرمانده نیروی زمینی سپاه بفرستد و این چنین فاجعهای به وجود آورد؟ نوع بمبی که این آقای تروریست با خود داشته نشان میدهد که از تکنولوِِژی ساخت بالایی نیز برخوردار بوده که از تهیهاش از عهده امثال ریگی بر نمیآید. ما که در شمال غرب کشور برای سرکوب گروهک پژاک جنگنده به کوههای قندیل میفرستیم از فرستادن نیروهای ورزیده رزمی خود به خاک پاکستان برای نابودی این افراد عاجز هستیم؟ پاکستان کشور بیدرو پیکری است که عنوان کشور دارد و تنها رشوه در آن کارساز است. وهابیت در آنجا بیداد میکند و اگر امروز جمهوری اسلامی که مدعی قدرت اول منطقهای است - و باور نگارنده نیز همین است - اگر نتواند از پس این بچه تروریست بر بیاید، فردا روز چگونه خواهد توانست در برابر حملات بیشتری از این نوع دوام آورد و پاسخ آن را بدهد.
هر چند سخن به درازا کشید، ولی باید توجه داشت که کار ملک و تدبیر امنیت بر خلاف باورهای موجود بیشتر در دست ما نیست. ما تنها میتوانیم پیشگیری کنیم و در حالی که باید در بسیاری از موارد چشم فتنه را در آورد. اگر آن روزی که حادثه تاسوکی اتفاق افتاده بود فشار مضاعفی بر دولت تروریستپرور پاکستان وارد میشد؛ نه حادثه کشتار ناجوانمردانه سربازان پاسگاه مرزی سراوان روی میداد، نه بمبگذاری در مسجد شیعیان زاهدان و نه امروز حمله تروریستی در سرباز. آنچه مهم است این که: صلاح مملکت خویش خسروان دانند...
به عنوان دانشجوی دکتری تاریخ وقتی کتابهای درسی تاریخ چاپ شده در کشورمان را به همراه افرادی که امروزه به عنوان استاد روانه دانشگاهها میشوند میبینم و میخوانم و وضعیت خودمان را با کشورهای دیگر مقایسه میکنم، واقعا خجالت میکشم. ایران به عنوان دیرپاترین و تنها هویت باقی مانده در آسیای جنوبغربی - و یکی از چهار هویت باستانی و تاریخی موجود در جهان - دارای چنان جایگاهی است که فرزندان آن هر چه از گذشته پدران خود بخوانند کم خواندهاند. در این میان است که وزارت بیدر و پیکر آموزش و پرورش که با روح میلیونها و کودک و نوجوان ایرانی بازی میکند با رفتن و آمدن هر وزیر بیتخصصی و هر مسول بیمسولیتی که تنها به فکر منافع خودشان هستند، ضربهای کاری به روح ایران و ایرانی میزند. وزارتی که الان دو ماه است وزیر هم ندارد و مشخص نیست آخر و عاقبت این دانشآموزان به کجا خواهد رسید. در فرایند زمانی اگر نگاه کنیم آموزش و پرورش ما شده همانند آزمایشگاه و دانشآموزان هم - بلانسبت همگی - شدهاند موشهای آزمایشگاهی. هر سال خبری در مورد تغییر در کتابهای درسی و ساعتها و آمدنها و رفتنها میشود و در این میان دانشآموزان روز به روز بیسوادتر میشوند و با گذشته تاریخی خود بیگانهتر. کنکور و نحوه رفتن به دانشگاهها را هم نگاه کنید و خود بخوانید حدیث مفصل از این مجمل.
طرح حذف نام پادشاهان از کتابهای درسی - که حالا برخی از مسولین میگویند شایعه بوده و حقیقت ندارد و برخی از راست بودنش سخن میگویند - طرحی واقعا احمقانه و ارائه شده توسط عدهای آدم بیسواد است که به باور من بویی از کارشناسی نبردهاند و مانند آن آقایی که تخت جمشید را زیر سوال برده تنها روح ایران و ایرانی را هدف قرار داده است. در حالی که در کشورهای همسایه بر روی درسهای تاریخی در مدارس سرمایهگذاریهای فراوانی صورت میگیرد - همین امارات را نگاه کنید، در کتابهای تاریخ مدارس بندر لنگه جزو این دولت تازه از تخم استعمار بیرون آمده است؛ یا در کتابهای درسی آذربایجان شمالی، آذربایجان جنوبی را جزو قلمرو خود میداند که اشغال!!! شده است - و همه دنبال هویتسازی برای خود هستند، عدهای آدم!! بیوجدان که در برخی از مراکز فرهنگی و آموزشی کشورمان نفوذ کرده و دارند تیشه به ریشه هویت ایران میزنند و هویتزدایی میکنند!!! مشخص نیست در مغز نداشته این افراد چه میگذرد که چنین تصمیمهایی میگیرند. یادم میآید موقعی که دانشآموز بودم اصلا کتاب سر کلاس نمیبردم و همیشه آخر کلاس داشتم کتاب متفرقه میخواندم و بارها به همین جرم از مدرسه اخراج شدم؛ تنها دلیل این امر نیز چیزی نبود جز مسخره بودن کتابها که هیچ اطلاعاتی به آدم نمیداد و خودم بیشتر از آن کتابها و معلمها میدانستم.
وقتی میبینی هر ننه قمری که چهار کلاس درسخوانده و هر مکتب رفتهای که از مادرش قهر کرده در حوزه تاریخ و مسایل تاریخی کتاب مینویسد و خود را مورخ و صاحبنظر میداند، چه انتظاری بیشتر از این میتوان داشت. در صدا و سیمایی که یک مشت بیسواد داستان نویس را - که همین مقدار هم نیستند و یه مشت دزد تاریخی هستند - به عنوان مورخ علم میکنند و آنها نیز برای دوزار و دهشاهی جوراب پدرشان را هم بادبان میکنند، چه انتظاری میتوان داشت. امروزه کار به جایی رسیده که یک عده تازه به دوران رسیده در دانشگاهها استادان باسواد و قوی را نمیتوانند تحمل کنند و به هر بهانهای اسباب بازنشستگی و به حاشیه راندنشان را فراهم میکنند، چه خاکی باید بر سر خودمان کنیم؟ وقتی عدهای با صنعت چسپ، کاغذ، قیچی و تبدیل نسخ چاپی به خطی و سپس چاپی برای خود عنوان پر طمطراق نویسنده را یدک میکشند و اگر ازشان سوالی بپرسی مانند خر در گل گیر میکنند، باید چکار کرد؟ وقتی عدهای پول میدهند و بنام خود کتاب تاریخی چاپ میکنند در حالی که آمپولزن هستند، به کی و کچا باید شکایت برد؟
واقعا آینده ما چه خواهد شد؟ این تذهبون؟ به کجا میرویم؟ چرا باید اینگونه به کشورمان و هویتمان ضربه بزنیم؟ چرا باید دانشجوی دکتری تاریخ ممکلت به جای تاریخ - در دبیرستانها - ورزش درس دهد؟ آخر چرا باید با داشتههای خود به جنگ برخیزیم. میگویند ژاپن پیش از آنکه جنگ دوم جهانی شروع شود و در هنگامه جنگ منچوری، ساعتهای درس تاریخ را در مدارس چند برابر کرد تا حس وطندوستی در میان قشر دانشآموخته افزایش یابد، اما ما داریم به کجا میرویم... مگر پادشاهان چه ظلمی در حق ما امروزیها کردهاند که نباید نامی هم از آنها ببریم... به جای این افراد باید نام چه کسانی آورده شود؟ پهلویها کاری کردند که امروزه حتا قشر درس خوانده و دانشگاه رفته ما نیز از قاجارها به عنوان حاکمیتی بیعرضه یاد میکنند، چنانکه قاجارها در مورد صفویه کردند... این ذهنیتهای تاریخی ماندگار است و وای به حال کشور و مملکتی که دچار تعارضات تاریخی و بیهویتی شود آنگاه باید فاتحه این کشور و مردم آن را خواند. آیا میتوان نام کوروش، داریوش، شاهپور، خسرو انوشیروان، طاهر، یعقوب لیث، عضدالدوله، شاه اسماعیل، شاه عباس، نادر و... دیگران را حذف کرد؟ آیا میشود نامی از خونریزانی مانند چنگیز و تیمور و محمود افغان نیاورد؟
در حالی که هر یک از کشورهای همسایه سرگرم سرقت گوشهای از هویت تاریخی و فرهنگی ایران هستند مولوی ترک میشود، ابنسینا و فارابی عرب و سنایی افغانی میشود؛ و دندان برای خاک ایران تیز کردهاند، ماندهام که ما داریم چکار میکینم؟ من افرادی که این بلاها را سر تاریخ کشور در میآورند جز گروهی خائن، وطنفروش و جاسوس - هر جند به شدت با این واژهها مخالفم - نمیدانم و امیدوارم که مسولان امر در کشورمان دست این افراد را از تاریخ ایران کوتاه کنند پیش از آنکه دست ما برای جبران خسارتهای وارد شده به هویت ایرانیمان کوتاه شود. برای صحت و سقم این خبر به زودی اقدام خواهم کرد و نتایج آن را در همینجا منتشر میکنم. شما هم اگر دستتان میرسد برای هویت تاریخی خود اقدامی کنید تا نااهلان و بیسوادان و بیخردان تیشه به ریشه ایران و اسلام و تشیع نزنند که این سه عنصر اساس همه چیز است و اگر یکی از آنها گرفته شود موجب خسران است.
پینوشت2: در مورد آنچه که بر سر رشته تاریخ در کشورمان دارد در میآید حرف و درددل زیاد دارم اما اینجا مجال گفتنشان نیست که در این ملک نااهلان که به هر بهانهای انگی به آدم میزنند کم نیستند و مانند عقرب فقط متخصص نیش زدن هستند.
پینوشت3: معتقدم که ایران با تشیع پیوند مستحکمی دارد؛ دو فاکتوری که هر دو دارند توسط برخی از دشمنان ایران و تشیع مورد حمله قرار میگیرند. اگر دغدغه ایران داریم باید به تشیع توجه کنیم و بر عکس. حال اگر قرار است کتابهای تاریخی دستکاری شوند و تاریخ به قهقرا برود، هویت دینی خود را نیز در برابر موج فزاینده و تفرقه افکنانه وهابیت از دست خواهیم داد.
همراه با باد گام بر میدارم و خودم را تا بینهایت میبرم. میبرم تا بودن را احساس کنم و شب را با سرخی پگاه پاک به تماشا بنشینم. دلنوشتههایم بسیار است و اندیشهام در عمق وجودی خود تلخخندهایی دارد که از زهرخند روزگار بدتر است و چشمهایی که به سرخی رفته و دل میزند برای خوشحالی. این روزها دلخوشم و سرخوشم. به قول مولانا میگردم و میرقصم و میچرخم که این عشق خدایی است و حق لایتناهی.
این روزها در تار و پود خود عجب حالی دارند و هوا بیش از آنکه فکر میکنم خوب است و روزگار نیز بر خلاف همیشه سر سازگاری گرفته و خود را در برجی نو به تمرین خوانده است. مکه که رفته بودم در چهار رکن بیتالله الحرام نماز بر پای داشتم و دعا کردم؛ برای همه، برای همه و برای خودم، نماز خواندم و در پیچ و تاب روزهای اندکی که آنجا بودم از ایزد بزرگ خواستم حجت بر بنده حقیرش تمام کند و سند بندگی را تا آخر عمر بنامش زند که این زیبنده تن من بود و بیش از این نمیشد درخواستی داشت. از دادار آفریننده بسیار خواستم و انگار آنجا مکان خواستن بود، جایی که باید هر چه دل تنگت میخواست میگفتی و کسی هم نبود تو را بازخواست کند که چرا چنین خواستی و چنین اندیشیدی. خسی در میقات بودی و دل در گرو نهاد پاک خداوندی داشتی... عالم و جاهل، شاه و گدا، غنی و فقیر، پیر و جوان، زن و مرد و ... همه آنجا به یک میزان سنجیده میشدند و چه زیبا بود. آنجا خواستهایم را با خدای خودم گفتم و امروز چه زیبا به آن میرسم و میبینم که دل با محبوب داشتن چه برکاتی دارد. همه چیز آینهای شده تا من امیدوارتر باشم و دل بیشتر محکم دارم که چنین است رسم سرای درشت.
اما امروز... امروز که داشتم به خانه میآمدم سر راه صدایی توجهام را به خود جلب کرد.... خانمی که پیرمردی را به سخن گرفته بود و دفتری که باز شده بود و زبانی که میچرخید... ما داریم کتابی از آرزوهای مردم چاپ میکنیم... میخواهم بدانم که آرزوی شما چیست؟.... و ذهن دوار من دوید در میان گذشته و حال.... دوید در میان دفترهای خاطرات... دوید در نوشتههای در امتداد سکوت... دوید تا پیدا کند آرزویی... اما دریغ از یک آرزو... دریغ از یک آرزو.
یادم آمد بچه که بودم اگر آرزوهایم را میپرسیدند دفتری بزرگ میشد از ناگفتههای ذهن کودکی که در پهناور دشت دشتستان دل خود را رها میکرد و هزار و یک آرزو داشت که هر کدام خود صد آرزو بودند و اگر امروز ذهن آن پیرمرد فالفروش را میکاویدی... اگر میماندم و آرزوهایش را میشنیدم؛ اگر میخواستم در دل روزگار زدهاش کنکاشی کنم آنگاه مثنوی هفتاد من را باز میکردم و میخواندم از کودکیام.... دارم با خود فکر میکنم چرا در خانه خدا این همه آرزو ردیف شدند و این همه التماس به ذات پاک خداوندی شد اما اکنون در این مقام هر چه فکر میکنم به جایی نمیرسم. دارم فکر میکنم که اگر آن خانم از من میپرسید آرزویت چیست در سه کلمه خلاصه میشد.... سرافرازی ایران و ایرانی. این آرزویی است که سالهاست دارم و برایش دل میسوزانم و مکه که بودم نیز یکی از درخواستهایم بود... در این پاییزی بلند و دوستداشتنی بگذار برای ایران و ایرانی آرزو کنیم که همیشه شاد باشد و آرام و آزاد و پر از اندیشههای انسانساز، فرومایگان از مایگی بیفتند و بزرگان بر جایگاه خود رسند و باشیم آنچنانکه سزاوار است ما را نه آنکه دیگران میخواهند.
امروز عجب روزی بود... پاییز در همین ابتدای خودش دارد حال می دهد... برای خودم هم باور کردنی نبود... هنوز شیرازم و از خودم خاطره به یادگاری می گذرام، یادگاری هایی که می ماند و روحم را نوازش می کنند. دوست دارم با تمام وجود پاییز را سر بکشم و لاجرعه خود را در نشئگی مدام فرو ببرم. امروز از آن روزهای به یاد ماندنی بود که سال های سال منتظرش بودم. نوشته بودم که پاییز سرشار از خبرهای خوب و بد است... مثل اینکه خوبی ها دارند بدی ها را می پوشانند و من دلخوشم به این روزها.
پسر دایی دارم که هر وقت ازش ببپرسی که فلانی - منظور من - کدام روز دوست دارد به شیراز بیاید جوابش سال های دراز است که یکی است، آذرماه باشد و شیراز باشی و خیابان های زیبای آن را گز کنی. من شیراز را دوست دارم به خاطر تمام خاطراتی که در این شهر دارم، دوره کارشناسی را در این شهر بوده ام و از آن پس نیز سالی یک بار این شهر را به گونه ای حس کرده ام. اما اینبار نمی دانم کدام حس مرا با خود به شهر حافظ و سعدی کشاند و بدینجایم آورد. آمدم تا به خیال خودم- البته انجام هم شد - در مورد رساله دکتری با استاد خوب و صمیمی خودم صحبت کنم که در ورای آن حوادث چندی هم رخ داد که خودم هم باورم نمی شود. ناباوری در عین آنکه انتظار داری اتفاقی رخ دهد. بارها نوشته بودم که فصل پاییز برایم خبرهایی دارد و شاید در میان این خبرها باشد که بتوان امیدوار بود به روزهای آینده. من با تمام وجود انتظار این روزها را می کشم تا بیایند و در گذر ایام بتوانم بار دیگر تجربه کنم پاییز را با تمام زیبایی هایش. شیراز این روزها برایم حال و هوای دیگری دارد... منتظر می مانم تا این روزها هم بیایند و بروند.... دیگر سخن از شیراز آنکه رفتم دانشکده ادبیات و گروه تاریخ. حسابی دلم گرفت و چه یاد ایامی کردیم روزهایی را که بودیم و گذشتند. مثل اینکه همین دیروز بود.... برخی از اساتید قدیمی را دیدم و دیداری تازه شد.... دلم می خواهد یک سر بروم تا حافظیه و دلی از عزا در بیاورم... دلم می خواهد در تنهایی تمام بار دیگر در شهر خاطرات قدم بزنم و پاورچین از پشت همه خیالات سر در بیاورم. اندیشه ای که چند روز است به خودم مشغول داشته است، اندیشه رفتن است و این روزها به رفتن می اندیشم... تا خدای چه خواهد..
کلی مطلب نوشته بودم. از همه جا گفته بودم و همه آنها برای دوستان خوبم در آخرین جایی که کار میکردم بود. میخواستم از لطف همه آنها تشکر کنم که مایه دلگرمی و امید هستند. فقط میگویم شرمندهام که حس نوشتن دوباره مطالب با پریدن اینترنت، پرید اما حس دوستان داشتن آنها برای همیشه در دل من باقی خواهد ماند. فقط قسمتی از شعر زنده یاد فروغ فرخزاد را میگذارم که میگوید تنها صداست که میماند و من همه دوستانم میگویم نام شما تنها یادگاریای است که در این پاییز نفسگیر برای من باقی خواهد ماند... بخوانید قسمتهای آخر این شعر را که اگر اشتباه نکرده باشم باید از آخرین مجموعه اشعار فروغ باشد.... ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد!!!
نهایت تمامی نیروها پیوستن است ، پیوستن
به اصل روشن خورشید
و ریختن به شعور نور
طبیعی است
که آسیاب های بادی میپوسند
چرا توقف کنم؟
من خوشه های نارس گندم را
به زیر پستان میگیرم
و شیر می دهم
صدا ، صدا ، تنها صدا
صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن
صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک
صدای انعقاد نطفه ی معنی
و بسط ذهن مشترک عشق
صدا ، صدا ، صدا ، تنها صداست که میماند
در سرزمین قد کوتاهان
معیارهای سنجش
همیشه بر مدار صفر سفر کردهاند
چرا توقف کنم؟
من از عناصر چهارگانه اطاعت میکنم
و کار تدوین نظامنامه نیست
مرا به زوزه ی دراز توحش
درعضو جنسی حیوان چکار
مرا به حرکت حقیر کرم در خلاء گوشتی چکار
مرا تبار خونی گل ها به زیستن متعهد کرده است
تبار خونی گل ها میدانید ؟
از بندگان خدا به خاطر وسعت نظرشون!! رونده شدیم اما از درگاه خدا نه؛ هر چند اتهامات سنگینی داشتیم و تا مرز الحاد هم پیش رفتیم. خدای من خیلی مهربونتر از اونی هست که بخواد من مشکل پیدا کنم و اگر هم پیدا کنم آنقدر بخشنده است که مشکلات را به خاطر کرم خود حل کند و سختیها را بر بندگانش آسان گرداند که خود چنین وعده داده است و شاید همراه آن دعای خیر پدر و مادرم باشه که بزرگترین نگهبان من در زندگی است. ایمانی که به دعای این دو بزرگوار دارم و همه چیز من تو این دنیا هستن، من و به همه جا خواهد رساند. اون روزی که بنده خدایی زنگ زد و گفت تو فکر کاری واسه خودت باش شاید فکر نکرده بود کار پیدا کردن واسه من مثل آب خوردنه و اونقدر اعتبار داریم که اگه جایی بریم روی ما رو بگیرن...
حالا هم قراره برم یه جای خوب کار کنم، جایی که آدماش کاری به کار هم ندارن و معیارشون تو سنجش همدیگه اخلاق و کاره و تخصص. امیدوارم این یه جا به درد مملکتم بخورم و بتونم دردی رو دوا کنم. تا تو روزنامه بودم با وجودی که روزنامه اعتمادملی حزبی بود و خصوصی، اما بر خلاف خیلیهای دیگه که از پول بیتالمال ارتزاق میکنند و خرج میکنند و دنبال منافع شخصی و گروهی و تیمی خودشون هستن، منافع کشورم از همه چیز مهمتر بود و خدا را شکر چهار سال در بهترین روزنامه کشور نوشتم و از باورهایم در مورد ایران دفاع کردم. هیچ وقت توی روزنامه کسی به خودش اجازه نداد که یک بار، شاید باور نکنید حتی یک بار دست تو خبر و تحلیل و گزارش من ببره. دلیلش خیلی واضح بود چون همه به هم اعتماد داشتن و به عقاید همدیگر احترام میگذاشتن. منِ نوعی را کارشناس این حوزه میدانستند و تنها برای حفظ حدود و ثغور کار را نگاه میکردن و گاهی هم توصیههایی داشتن که ناشی از تجربه بیشتر آنها بود.. کار در روزنامه اعتمادملی با تمام سختیهایش یکی از تجربههای فراموش نشدنی من است که راه جدیدی را در برابرم برای رسیدن به اهدافی که دارم باز کرد.
امروز اما میتوانم تحول تازهای را احساس کنم و نفس تازهای بکشم. نوشته بودم که برخی چقدر حقیر و کوچکند اما باید در برابرش بگویم خیلیها چقدر بزرگ و دریادل هستند و ای کاش حقیرها میتوانستند فنجانی از دریای وجود این آدمها را میداشتند و دعا میکنم که خدا یه چشم باز و بینا برای دیدن حقیقت به این آدمها و گوشی شنوا برای شنیدن حقیقت که صدایش تا همه جا میرسد، بدهد تا خود را در مقامی نبینند که ادعای روزیرسانی کنند.
بعضی از آدمها آنقدر حقیر هستند که به چشم هم نمیآیند. این جماعت حقیر که به خودشان هم مراد نمی دهند - دیگران پیشکش - فکر میکنند که خدا روزی بندگانش را در دست بندگانش قرار داده است که اگر اینجا و رانده شد دیگر میماند؛ اما آنهایی که به خدا ایمان دارند به خوبی بر این نکته واقفند چرخ روزگار بسیار چرخیده و خسرو و حاتم و عیاض و شاه و گدا و وزیر و وکیل همه آمدهاند و رفتهاند و جز نام چیزی از آنها باقی نمانده است و اگر تازه خوبی کرده باشند.... حال روزگار ماست با این آدمها که فکر میکنند روزی بندگان دست آنهاست و نمیدانند امثال من دل در گرو خدای داریم که روش شناختش مانند آنها از روی عادت پدر و مادر نیست، بلکه خودمان به آن رسیدهایم و خود او نیز ما را یاری میکند و نیاز به ریا نیست.
نوشته بودم که همیشه پاییزها برایم خبر دارند، خوب یا بد، فرقی نمیکند.... رسم پاییز ما همیشه اینگونه بوده است و فقط آدمهای ترسو و حقیر را در ترس و حقارت خودشان گرفتار کن... همین
این چنین پاییز آمد، پاورچین از فراز بهار و تابستان گذشت و بوی خود را به دامان مهرماه کشید تا در میانه باد و خورشید، ما را فصلی میهمان کند. دوست دارم پاییز را با تمام خوبی هایش. امسال نیز پاییزی خواهم نوشت مانند آن سالی که گذشت و پاییزی را که کهنه کردیم. از پاییز نو و احساساتش خواهم نوشت و از روزگاری تازه خواهم نوشت که تازه تر هم خواهد شد. امروز خورشید در پگاه خود کلید فتح خزان را نواخت تا مهرماه ایرانی و به رسم روزگاران دیرین جشن مهرگان را به تماشا بنشینیم. امروز البته در شناس نامه نیز عمرم از ۳۰ گذشت و به ۳۱ گام گذاشتم تا کی ۴۰ ساله از خواب برخیزم. منت خدای را عز و جل که این روزگار زیبا را به ما اعطا کرد و توفیق را رفیق نمود تا در این وادی گام نهیم و به پیش رویم.
مشکاتیان هم به خیل ملکوتیان پیوست تا دیگر نه پنجه اش زخمه بر سه تار زند و نه مضراب سنگینش سنتور را به همنوایی در نوا بخواند و حلقه بر گرد شور و دشتی زند. مشکاتیان هم دق کرد و رفت. نوشتند که ایست قلبی کرده و فلبش در این وانفسای تابستان و پگاه پاییز ایستاد تا خزان را نبیند. قطعه خزانش را از کاست لحظه دیدار بسیار دوست دارم؛ آن اندازه که گفتنش را نشاید. خزانی که مشکاتیان در زندگی نه چندان درازش آفرید تا روزگار درازی بعد از او بماند. داشتم برای دوستی تعریف می کردم که چقدر چهار مضراب مخالف زدن مشکاتیان را دوست دارم. در دود و عود چنان دود از کنده سنتور در می آورد که تنبور نوازی را می ماند و در آستان جانان که اینک او جای دارد، به گونه ای می نوازد که دل را ریش می کند و عقل را به تفکر وا می دارد.
مشکاتیان هم رفت تا آواز ایرانی یکی دیگر از استادان خود را از دست بدهد. هنگامی که نوا مرکب خوانی شجریان را گوش می کنم؛ صد آفرین به آهنگسازی مشکاتیان می گویم که چنین دستگاه های موسیقی ایرانی را به هم در آمیخت تا آرزوی غلامحسین بنان برای خواندن در این دستگاه به حقیقت بپیوندد و چه زیبا و ماندگار شد این کار که نمونه ندارد. اگر استاد شجریان 10 کار برتر دارد باید به یقین بگویم پنج تای اول را مدیون هنرمندی دامادش است که دست در حلقه سنتور برد و دستان را خلق کرد و آن چند کاری را که در بالا نام بردم.
مشکاتیان هنرمند پرور هم بود، یادمان باشد که ایرج بسطامی را او به جامعه موسیقی ایران معرفی کرد و چند روز پیش که داشتم یکی از کارهایش را با علی جهاندار گوش می دادم چه زیبا در دستگاه همایون چوگان مضراب می راند و جهاندار را در پی مضراب های مطنطن خود می کشاند تا تحریرهای پیاپی و کوتاهش بسان ضرباهنگ یورتمه اسبان باشد برای رسیدن به هدف. این چنین است که هر لحظه ای را باید دریافت و نگران شد که مرگ خبری نمی کند و چه مبارک روزی رفت. او یادگاران بسیاری دارد که بر دامان پر ناز مردم ایران خواهد درخشید و به عنوان میراث ماندگار پدرانمان برای فرزندانمان باقی خواهد ماند... یادش گرامی.
آخرین شب جمعه تابستان، آخرین جمعه شهریورماه، آخرین جمعه رمضان در حال گذر است و ساعتی از تمنای آن نیز گذشته است. و این آخرینها چه زیبا لف و نشر شدهاند و آرایه آفریدهاند؛ چه زیبا در رقص روزگار یکی شدهاند و دل در پیوند یکدیگر دارند؛ خیال بیمخاطب خود را بر میدارم و تن به پاییز میسپارم. میگویند در آفریقای جنوبی آنجا که دو اقیانوس بزرگ اطلس و هند به هم میپیوندند، میتوان تفاوتاین دو پهنه آبی را دید. یکی که سر در دو قطب دارد و دیگری که گسترهای وسیع از جزایر اندونزی تا جنوب آفریقا در بر گرفته است. آنهایی که دیدهاند میگویند این دو آب از نظر رنگ و مزه و جریان با هم به شدت تفاوت دارند به گونهای که در نقطهای که این دو به هم میرسند میتوان خطی را مشاهده کرد که تا افق کشیده میشود و بیانتها ادامه دارد. حکایت تابستان و پاییز نیز بدین گونهاست. اولی دل در شادی بهار دارد و آن دیگر دلخوش رسیدن زمستان است. این روزها مانند همان خطی است که این دو اقیانوس را به هم پیوند میدهد. این شبها اعتدالین است؛ روز و شب به همسانی و همسنگی میرسند و در تقارنی زیبا فصل گرم دامن در رنگ میکشد. این روزها را هر گونه که بنگری زیباست؛ هر گونه. هر گونه که تماشا کنی میتوان در آن ردی سرخ و زرد از زندگی دید. دلم میخواهد این روزها را نیز به پاییزیها بیارایم و از خودم بیشتر بنویسم. این روزها در امتداد خود خاطرات زیبایی را رقم زدهاند که در این گیرودار ملکداری ما را همان به که سر در گریبان خود داشته باشیم و گوشه چشمی به همین خاطرات کنیم که از این ملک همین به ما مانده و درمانده روزگار شدهایم. چشم در شبهای بلند و پر نجوای پاییز دارم؛ حکایت تابستان و پاییز من سالهاست تکرار میشود اما در تکرار خود کهنگی ندارد و بوی یاس بر آن ننشسته است. شاید این روزها و شبها فرصتی باشد برای مرور کردن خود؛ شاید تلنگری باشد بر ذهن نازک من که در این وانفسا خودش را بیجهت میشکند و دم نمیزند.... پاییزها خواهند آمد و اعتدالین بر تاریخ و جغرافیای ایران زمین خواهد گذشت اما ما باشیم یا نباشیم؛ خاطرههامان میماند.امشب باز هم باران بارید و دل گرما زده زمین را خنک کرد. این روزهای آخر نوید دورانی خوشتر را میدهد. حوالی ده ما سال پر بارانی بود....
پی نوشت: این مطلب را دیشب نوشتم اما به لطف دوستان که بلاگفا را مسدود کرده بودند؛ الآن می ذارم. به هر حال نوشته ها هیچ وقت قدیمی نمی شوند هر چند که آدم ها خیلی زود قدیمی و فراموش می شوند.
داشتم دفتر خاطراتم را دوره میکردم؛ رسیدم سر یکی از بزنگاهها؛ تاریخش شهریور 1383 بود و من در انتهای بیپایان روز مانده بودم. انتظاری سخت را میکشیدم و دامن بر خاک میسائیدم و چشم بر راه داشتم که بیانتها مینمود و رنگی شده بود به خیالی آفتابی. یک هفته مانده بود به پاییز درمیان سرگشتیهایم در دانشکده و دانشگاه و درس و مشق و عشق و دست آخر هم در به دری. سالها از آن روز میگذرد در چنبره پر رنگ خزان آن ساعتها را دوره میکنم.با خودم دوره میکنم بار دیگر خاطرات رفته را. روزگاری نوشته بودم که هر چه خاطره دارم در شیراز
اتفاق افتاده است؛ اما امروز که به آن روزهای دور دراز که همچنان راه درازی را برای کهنه شدن بیشتر در پیش رو دارند، فکر میکنم، میبینم که تهران نیز برای خودش دنیای دیگری دارد. دنیای که میتوان امیدها و آرزوها را در پشت آن دید و بیشتر پاییز پیش روی خود را حس کرد.
