تبليغاتX
در امتداد سکوت....

در امتداد سکوت....

گزارش يك روزنامه‌نگار

همیشه با این مردک ترسوی بزدل عرب کل کل داشته و دارم. از روزی که این الاغ - ببخشید اینجوری می نویسم واقعا از الاغ هم کمتر می فهمه و هم بیشتر جفتک می اندازه - رو به عنوان سردبیر روزنامه الشرق الاوسط لندن شناخته ام، متوجه حماقت و نفهمی این مردک شده ام. در تازه ترین یادداشتش که امروز در الشرق الاوسط چاپ شده، نسبت به تلاش ایران برای تامین سوخت ۲۰ درصد برای راکتور دانشگاه تهران واکنش نشان داده و آن را خبری خوب اما نگران کننده!! خوانده است. اولا در نوشته این مردک به خوبی این نکته قابل مشاهده است که به شدت از دستیابی ایران به دانش سوخت هسته ای سوخته، نکته دیگر این آقا!! به مردم ایران هشدار می دهد که بابا ابن کار خطرناکه و ممکنه باعث تسریع حمله اسرائیل به ایران شود. یکی نیست به این مردک به حساب روزنامه نگار وهابی بگه اولا به تو چه؟ نمی خواد واسه مردم ایران دلسوزی کنی. تو که اگه اسرائیل خریت کنه و به ایران حمله کنه فلان جات عروسیه، حالا نگران حمله اسرائیل به ایران هستی؟ مگه این بار اوله که این رژیم دوست شما ایران و تهدید می کنه، یا اینکه ایران مثل بقیه عربهاست که با این حرف این جماعت مهاجر بترسه و دست رو سینه بزاره... یادم میاد تو جنگ ۳۳ روزه این آقا هر روز اسرائیلی ها را تشویق به حمله به حزب الله می کرد و می گفت موشک های ایرانی اسرائیل را هدف قرار می دهد... حالا هم به این آقا می گم اگه اسرائیل دست از پا خطا کنه باز هم این موشک های ایرانی خواهند بود که مهاجرها را به جای اصلی و مفت خورهای عرب را به جایگاه واقعی خودشون برخواهند گرداند تا دیگر امثال شما جایی برای حرف زیادی زدن نداشته باشید. واقعا متاسفم که به عنوان یک روزنامه نگار این ادبیات را بکار بردم... باید با هر کس به زبان خودش سخن گفت...

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 بهمن1388ساعت 10:10  توسط کریم جعفری  | 

دوستي قديمي زنگ زد و گفت خيلي خوشحالي... گفتم دست بر دلم نگذار كه پُرِ خونه.... گفت دل كي پر از خون نيست؟ گفتم آنكه نشسته و حسرت ديگران را مي‌خورد و به جاي تلاش براي موفقيت، خود را نابود مي‌كند... گفت منظورت؟ گفتم: منظور خاصي ندارم... زندگي آنقدر دنگ و فنگ دارد كه آدم اسم خودش را هم يادش مي‌رود... مانده‌ام كه مردم چگونه بيكارند كه زاغ سياه ديگران را چوب مي‌زنند و زندگي خود را واگذاشته‌اند و به كند و كاو در زندگي ديگران مشغولند!!! گفت: گرفتاري؟ گفتم: چه بگويم! گرفتاري يك سمت ماجرا است... بيشتر مانده ام در خلقت مخلوق دوپا كه اگر چاره داشت و مي‌توانست خدا را هم از خدايي مي‌انداخت... حال چون چاره ندارد و دستش به خدا نمي‌رسد، به گير دادن به ديگر بندگان دامن مي‌زند...

پي‌نوشت يك: به رسم مناظره بود اما خلاصه.... شايد هم گفت و شنودي كوتاه.
پي‌نوشت دو: در پست قبلي نوشته بودم كه آيا باران تهران نامردمي‌ها را هم خواهد شست يا نه؟ پاسخش را اينك مي‌دهم كه بعضي‌ها را آب كوثر نيز طاهر نخواهد كرد.... به قول خواجه شيراز... گر جان بدهد سنگ سيه لعل نگردد؛ با طينت اصلي چكند بد گهر افتاد... ما هم فعلا گير يكي از اين جماعت افتاده‌ايم كه زبان آدمي‌زاد حاليش نيست... دعا كنيد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 بهمن1388ساعت 15:11  توسط کریم جعفری  | 

دو روزي است كه تهران مي‌بارد... باران را مي‌گويم و من هم به همراهش فارغ از تمام دغدغه‌هايي كه انگار تمامي ندارند، مي‌بارم... باري مي‌بارم تا در تفسير ابرهاي باران‌زا خيالم را به زايشگاه ابدي و سيال ذهن‌هاي عاشق ببرم. بهار روستا را رها كرده‌ام و باراني را تماشا مي‌كنم كه دارد آسفالت‌ها و سيمان‌هاي تهران را سيراب مي‌كند... بابا از گندم امسال خوشحال است و از باران رحمتي هم كه باريد دو صد البته... باران تهران را شست و نمي‌دانم بوي نامردمي‌ها را هم خواهد شست يا نه؟ سوال زياد است براي پرسيدن و حوصله‌اي كه بايد براي پاسخ دادنش كم... موعدي ديگر در باراني بهاري و ما و همه روزگار خوشي‌ با دلخوشي باشد و آن زمان است توصضيف باراني چنيني كه در دشت پهناور دشتستان نشسته باشي و فارغ از همه چيز بسرايي از باران.

پي‌نوشت: مي‌خواستم مطلبي در مورد استقرار سيستم موشكي پاتريوت آمريكا در كشورهاي عرب خليج‌فارس بنويسم اما حسش نبود... فقط بگويم كه بوي بهبود ز اوضاع جهان نمي‌شنوم....عاقلان نقطه پرگار وجودند.... 

+ نوشته شده در  جمعه 16 بهمن1388ساعت 2:11  توسط کریم جعفری  | 

آمدم بندر گناوه... بهار است و از ربیع بوشهر اندک زمانی باقی و دوره عاشقی هم که بر قرار است و روزگار در فرار. در سجع و توازن روزگار مانده ام و پای به امواج دریا کشانده ام که این ترانه را سالها پیشتر خوانده ام. دلخوشی در منزل پدری بیتوته کرده و در ساحل بندر هزار داستان خزیده ام و در کافی نتی نشسته ام تا اشکالات جریده وزین متعلق به وزارت محترم علوم را تصحیح کرده و ارسال کنم، از این رهگذر پدرم درآمده و خستگی که از مسافرت درنیامد، بل بر آن چند برابر افزوده گشت. این است رسم سرای درشت که تا زنده ای زین است به پشت. دیدن والدین نعمتی گران بود که نصیب شد و دمی با دوستان حبیب نشستن قریب امتنان گشت.... در این وانفسا که داعیه عاشقی گوش فلک را کر کرده و دل خزان زده ما همه را پرپر، چه بهتر اینکه قلم به گذشته کشیم و دم در نکشیم که شکایت کار ما نیست و شکر کردن به درگاهش رسم بندگیست.
امروز این است روزگارم که افتاده ام به عسرت دوست داشتن و کار دنیا هم تمامی ندارد و راه حرامی زیاد دارد. دل وامانده ام نیز مدامم مست می دارد که حکایت دلتنگی چنانم کرده که نپرس و به گفته رندی دست بر دلم نگذار که مالامال خون است و پیمانه اش از بی صبری روزگار پر. خیالم هوس پریدن دارد و دلم همچنان هوس به کنجی خزیدن. محبوب حقیقی دوستدار من است این هم مرا بس.

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 بهمن1388ساعت 11:13  توسط کریم جعفری  | 

الآن شیرازم  و با دلخوشی نشسته ام. امروز آمدم... برای اولین بار سر ظهر رسیدم شیراز.... روزگار بدک نیست و می گذرد. مهم هم اینکه هر جور بگیریش می گذره. این چند روز را در این شهر خواهم ماند و با دلخوشی خواهم بود. در جواب به علیرضا که گفته بود خوش می گذره یا نه؟ باید عرض کنم بهتر از این نمی شه... فرصت شد بیشتر می نویسم فعلا این خراب شده می خواد ببنده بره.. شیرازی هستن دیگه، نباید زیاد سخت گرفت...

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 بهمن1388ساعت 20:11  توسط کریم جعفری  | 

گاهی وقت ها توفیق رفیق می شود و در مسیرهای شهری تهران قطار شهری - همان مترو خودمان - را سواز می شوم. همه چیز این مترو جالب است. از ایستگاه های آن گرفته تا طیف وسیعی از مردم که سوار می شوند. مردم سوداگر ایران در طول قرن های گذشته هماره از کوچکترین فرصت برای درآمد و گذران روزگار همیشه سخت خودشان استفاده می کردند و حالا نوبت مترو است تا نه تنها جای کافه نادری را برای بحث های شدید روز - اما اینبار نه ادبی که اقتصادی - بگیرد بلکه شعبه ای از بازار بزرگ تهران در آن باز شود. این بار که سوار شدم تا مسیری را طی کنم در مسیر رفت دخترک فال فروش زیبایی را دیدم که در میان واگنی که در آن بودیم رقص گرفته بود و با هر حرکت خود فالی از حافظ را بر پای مسافر نشسته ای می گذاشت - انگار در ذهن دخترک آنهایی که نشسته اند از آنهایی که ایستاده اند دست و دل بازتر و خوش شناس ترند - ترانه ای هم می خواند و عشوه می فروخت و خریدار فال می خواست. چنان این کار را با هنرمندی می کرد که مسافر کنار دست من نه تنها پولش را داد که فالش را هم پس داد. که دخترک نپذیرفت. انگاز از معلمش یاد گرفته باشد هر کس که خریدار فال و عشوه کودکانه اش بود را به آفرینی می نواخت و دلم سوخت برای جامعه ای که دختری هفت ساله برای گذران اموراتش بجای بازی و تفریح با عروسک هایش فال فروشی کند.... خنده آنجا بر لبانم نقش بست که مردی پلاستیکی که در آن مقداری پول بود را با این تصور که تعلق به دخترک دارد، به او داد که فال فروش گفت مال من نیست و سرش را انداخت زیر و فال های باقیمانده اش را شمرد و رفت... مانده بودم در رفتار این دخترک و آینده ای که او دارد...
دخترک که رفت مرد دیگری آمد، می لنگید و چراغ مطالعه کره ای زیر قیمت بازار عرضه می کرد که سه باطری اضافه داشت... او رفت و پشت سرش جوانی رشید با ساکی بر دوش و کیسه ای در دست که جوراب های نخی کره ای را به قیمت سه تایی دو هزار تومان و دانه ای ۷۰۰ تومان و بدون واسطه به مشتریانش عرضه می کرد....
هنگام رفتن در فکر آن ده دقیقه بودم و در برگشتن باز هم این بازار فروش کالاها ادامه داشت. زنی که بادباک و به قول خودش سرگرمی کودک می فروخت و پسر فال فروشی که نتوانست حتی یک عدد فال هم به مشتریان مسافرش قالب کند... می رفت و می آمد و روزگارش انگار نبود آن روز.. دو سه صندلی آنطرف تر مردی میانسال نشسته بود که خودش را معلم می خواند و از همان ابتدای سوار شدن به مترو گلایه هایش شروع شد... می نالید و از کم و کاستی ها و گرانی ها می گفت... برایش مهم نبود که دزد کیست، او همه را از دم تیغ می گذراند و خدابیامرزی می داد برای آنکه مترو را ساخته است - مطمئنم که بنده خدا نمی دانست کی سنگ بنای مترو را گذاشته - عده ای هم در تصدیقش می گفتند صحیح است صحیح است... درست مانند مجلس شورای ملی قدیم....
مترو آن روز برایم روایت کاملی از جامعه را داشت که از زبان اقشار گوناگون بیان می شد... پیاده که می شدم تازه گدایی از واگنی به واگنی دیگر می رفت، دوست داشتم رفتار مردم را هم در برابر این متدکی حرفه ای که راه درآمد را از ما درس خوانده ها بهتر می داند، ببینم. خلاصه این است روزگار ما ایرانی ها که برای امرار معاش و گذران روزگار باید به هر دری بزنیم و امروز که مترو است.. مانده ام در تراموایی که قرار بود دولت نهم راه بیاندازد چگونه می شد کاسبی کرد... خدا داند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 دی1388ساعت 14:11  توسط کریم جعفری  | 

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
 خوش خبر باشی، اما، ‌اما
گرد بام و در من
 بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
 نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
 برو آنجا که تو را منتظرند
 قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند
 دست بردار ازین در وطن خویش غریب
 قاصد تجربه‌های همه تلخ
 با دلم می‌گوید
 که دروغی تو، دروغ
 که فریبی تو، فریب
 قاصدک! هان، ولی... آخر... ای وای
 راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، ای! کجا رفتی؟ ای
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
 در اجاقی طمع شعله نمی‌بندم خردک شرری هست هنوز؟
 قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
 در دلم می گریند

پی نوشت: حکایت این روزهای من و ماست... شاید اخوان بهتر از همه می توانست زبان حال آدم ها را بفهمد... او خودش در میان مردم بود و همه گونه درد و رنجی را کشیده و دیده و تحمل کرده بود. قاصدک نیز مانند زمستان و آخر شاهنامه و مرثیه و ده ها شعر دیگر اخوان ثالث از ماندگارهای روزگار است، به خصوص اگر با صدای گرم شجریان هم باشد که دیگر حرف ندارد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 دی1388ساعت 15:10  توسط کریم جعفری  | 

و انگار آينه‌ها زنگار گرفته‌اند و من زنگ از دل روزگار بايد بزدايم.... آن روز سرد دي‌ماه كه از آن ميدان كذايي تا خانه رفتم... چقدر سردم شده بود... اتوبوس در خلوتي بزرگراه مرحوم مي‌راند و مي‌لرزيدم - انگار آن مرحوم هم در زير چرخ‌هاي اتوبوس و سرماي عجيب در گورش مي‌لرزيد - پاهايام يخ زده بود، راننده نمي‌دانست از سرما است و يا از رفتن تو كه سال‌ها طول كشيد تا برگردي!!! كنار بخاري اتوبوس ايستادم تا خون در پايم جاري شود...  دارم همه چيز را در قياسي مع‌الفارق كه سال‌هاست متفرق شده و ديگر جمعي نخواهد ديد - ضربش پيش‌كش تقسيمش هم بماند - مي‌بينم... يكي نيست بگويد بابا جان تو يكي ديگه دست بردار... بي‌خيال شو‎‎؛ مگه مي‌شود؟؟؟ باز هم در همان سرماي دي‌ماه بود كه يكي ديگر رفت و ديگر اما هرگز برنگشت... او رفت تا اينبار ما تنها بمانيم و نه اينكه رسم جهان رفتن و بايد روزي رفت و مانده‌ام در اينكه چرا فكر مي‌كنيم ماندگاريم!!!
كاش مي‌شد همه اين صفحه را علامت تعجب مي‌گذاشتم و زباني بود كه اين علامت‌ها را ترجمه مي‌كردند. خيالي كه - چه عرض كنم - نيست؛ همان بهتر كه درويشي پيشه و كشكولي به دوش گيرم كه امروز هم سردم است و نمي‌دانم چرا....... مي‌خواستم دوباره خاطره بنويسم؛ فرار كرد... اين روزها همه چيز در حال فرار است و خاطره هم كه بزرگ شده و وقتش است برود سر خانه و زندگي‌اش! تا كي بايد در دل من زنداني باشد و هر گاه من - خوب توجه كنيد من - خواستم اجازه بيرون آمده باشد... يادش بخير داستان كره اوره‌باد...  مادرم همين شب‌هاي سرد بود كه تعرفيش مي‌كرد و هنوز هم خوابش را مي‌بينم. 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 دی1388ساعت 1:30  توسط کریم جعفری  | 

مدت‌ها بود كه از سياست چيزي ننوشته بودم ولي الآن ديگر تكليف اين است كه بايد بنويسم و حرف‌هايي را بگويم. اخيرا خبرهاي بسياري در مورد اختلافات مرزي و ارضي ايران و عراق كه دامن به چاه‌هاي نفتي كشيده و سر از مسايل ديگر نيز در آورده در خبرها شنيده‌ايم كه البته بايد گفت اين خبرها نه بيشتر از كانال‌هاي داخلي؛ بلكه از طرف‌ خبرگزاري‌هاي خارجي بوده است. اينكه ما در كشور ضعف خبررساني داريم و عملا بعد از همه يادمان مي‌آيد كه كوزه از كدام سمت افتاد و شكست و حالا بابد آخ! بگوييم، حرف تازه‌اي نيست و كهنه داستاني است اما اختلافات امروز كشورمان با عراق چيزي نيست كه بتوان به سادگي از كنار آن گذشت و كبك‌وار سر زير برف كرد كه خبري نيست.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 15 دی1388ساعت 21:41  توسط کریم جعفری  | 

و دوباره به آينه نگاه مي‌كنم و خودم را دوره‌گرد خاطرات دور و درازي مي‌بينم كه در آن انديشه‌هاي دوردستي وجود دارد كه ذهن را به خود مشغول مي‌دارد و نمي‌دانم به كدامين سوي مي‌بردم. كهنه دفترهاي عاشقي را دوباره ورق مي‌زنم و برگ‌برگش مي‌كنم تا به ياد خزان ديرپاي روزگار، زمستان را با تمام خيره‌سري‌هايش بازي داده باشم. سوت ممتد قطار زندگي در هر ايستگاه مرا به وادي‌هاي متفاوتي مي‌كشاند كه در آن نگاه زميني به آسمان تلخ‌خند مي‌زند و به ريش ما آدم‌ها مي‌خندد!! اين روزهاي سرد زمستاني و اين موسم به هم ريختگي انساني و داستان‌هاي نهاني... كي مي‌داند؟ واقعا چه كسي مي‌داند و چه كسي مي‌تواند تفسيرش كند... نشانه‌هاي خداوندي را مي‌گويم كه در پستوي ذهنم جاخوش كرده و هر از چندگاهي تلنگري مي‌زند و دزدانه مي‌آيد و شاعرانه مي‌رود و.... مانده‌ام‌ و در نمي‌دانم‌هاي خودم، مي‌خوانم داستان‌هايي از نهاني‌ترين رازهاي دوست داشتن را و جلوه‌هاي بلند بي‌خيالي را كه وجودم را گرفته است.بچه كه بودم دلم مي‌خواست هيچ وقت زمستان نشود... دلم مي‌خواست تابستان با تمام گرمايش باشد و پاييز رخ به زمستان نكشد‏، مدرسه تعطيل باشد و كوچه‌هاي گلي و زمين‌هاي خاكي باشد و من و يك عمر بازي كردن... بچه كه بودم در نگاه بلند آفتاب سوزان و تش‌بادهاي بوشهر و شرجي‌ برج اسد به تابش ابدي روزگار فكر مي‌كردم و از بزرگ شدن آدم‌ها و زندگي‌ها تعجب مي‌كردم... سوالاتي كه هيچ‌گاه پاسخي نداشت و فكرهايي كه هميشه از ترس گفتنشان زبان در كام مي‌كشيدم و دل به خرابات مي‌سپردم... بچه كه بودم بيشتر كتاب مي‌خواندم تا در حاشيه امن كنجكاوي‌هاي كودكانه‌ام دنبال يافتن پاسخ‌هايي باشم كه گاه پدرم را در‌به‌در و فراري از خانه مي‌كرد و مادر خانه‌دارم نيز كه بنده‌خدا مانده بود در حرف‌هاي من و نمي‌دانم‌هايش هميشه بدرقه‌ام مي‌كرد...
خاطرات آن روزها را دارم در شامگاه سربي تهران دوره مي‌كنم.... دفترهايم را يكي يكي ورق مي‌زنم و سياه‌مشق‌هايم را مي‌خوانم كه چگونه بوده‌ام و حالا در اين مقام چگونه هستم... دوره مي‌كنم روح روستايي‌ام را؛ روح جنوبي‌ام را؛ و سادگي‌ام را در پيچيدگي شهر دود و آهن و سيمان. دوره مي‌كنم خودم را در پناه كلاس‌هاي درس و نگاه‌هاي معلم و استاد و همكار و همراه و دوست و... و امروز دوره مي‌كنم خودم را نگاهي كه پناهم شده است و نمي‌دانم‌هايش مرا ياد مادرم مي‌اندازد. شب‌هاي مهتابي تهران انگار مثل شب‌هاي بي‌ماه روستايمان است، آنجا ستاره‌ها هم مي‌توانند زمين را روشن كنند و دل آدم‌ها را از پس سادگي‌شان ببيني و اينجا خورشيد با تمام ابهتش در برابر ساخته اين موجود دوپا مانده است و نمي‌داند كه چگونه نور برساند به حشر و گياه و بشر و انگار در همين نزديكي قرار است روزهايي تازه سر برسد...
در زهرخندهاي روزگار و نيش‌خندهاي ديگران و انديشه‌هايي كه بر باد مي‌روند و نوشته‌هايي كه گاه گاهي دلخوشي من مي‌شود... در تدارك روز بزرگ و زمستاني‌ترين زمستان عمرم بار ديگر راه مي‌افتم و مي‌روم، مي‌روم و مي‌دوم، مي‌دوم و مي‌دوم تا به آخرين منزل برسم و نمي‌دانم تا كدامين مرحله بايد رفت و لنگر در كدام دل دريايي انداخت و چهره به چهره كدام خلقتش افكند و با كدام بيداربخت زندگي كرد... همه چيز در گذر است و يك هفته كه ننوشتم و حالا هم قصدي بر نوشتن نبود... شده‌ام مثل شعر سرودنم كه ديگر ننوشتم تا در پناه شب‌ها و روزها فراموش كنم شاعري نيز پيشه‌ام بود و نوشتن آخرين حربه در سيلان انديشه‌ام. از كودكي تاكنون و از حالا تا بعدها كه نمي‌دانم تا كي ادامه خواهد يافت روالم همين است و همين خواهد بود و به قول ظريفي بگذار بگذرد و به نوشته خودم مرا با جنوبي‌ها بگذار و بگذر...
همه چيز تلاطم ديگري گرفته و دريا مواج و سكان از دست ناخدا به در رفته است و گردابي چنين حايل ما را گرفته و كوسه‌ها نگهباني شكستن كشتي و فرار ناخدا را مي‌دهند. دريا مواج است و كسي نمي‌خواهد بداند و كسي نمي‌خواهد ببيند و هر كس سهم خودش را سوراخ مي‌كند... كسي هنوز موج دريا را كه كشتي را چون گهواره‌اي سبك در ميان مي‌گيرد درك نكرده تا بداند كه چه ويرانگر است اين هجوم و كوسه‌هاي چه بي‌رحمند.... دره پشت خانه‌امان يك‌بار سحرگاهي آب آورد و صدايي وحشتناك سر داد... به بابا گفتم؛ نشنيد... رفتم ديدم كه همسايه‌امان مي‌خواهد باغچه‌اش را آب دهد و به اندازه جويي كوچك راه آب را باز كرد و دقيقه‌اي بعد شيون مردم بود كه روستا را آب برد و كسي نتوانست ايستادگي كند... همسايه كه باغچه‌اش را آب نداد هيچ، نخل‌هايش را هم آب برد و تا زنده بود نفرينش كردند  و حرف‌هاي من كه مي‌گفتم دست نگه‌دار و بابا كه حرفم را گوش نداده بود و كر شده بود آن لحظه... صداي موج‌هايي به گوش مي‌رسد كه هر جنبنده‌اي را با خود خواهد برد و نه از تاك نشان مي‌ماند و نه از تاك نشان... مي‌خواستم به جاي اين مثنوي خسته كننده بنويسم اصلا حوصله كسي و چيزي را ندارم... اما اين حكايتي است كه يك هفته است مرا به خودش گرفته و نمي‌خواهد رهايم كند...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 دی1388ساعت 20:22  توسط کریم جعفری  | 

پاییز رفت و زمین شولای سپید بر تن کرد. هوا اما همچنان پاییزی است و خیال بلند آسمان در کار است تا نگاهش را بر روزگار بکشد خورشید را دی ماه بر برج مهربانی بنشاند و با ما مهربانی کند. زمستان و محرم یکی شده اند... از گرگان که آواره شدم و بهار نشین گشتم دلم برای عزاداری های آن محله تنگ شده است. در دل زمستان برای تشنه کامان دشت کربلا عزاداری کردن حالی دیگر دارد. محرم آمد تا بار دیگر به تراژدی بزرگ تاریخ نظری داشته باشم... تراژدی بزرگی که می تواند خودش را همیشه تکرار کند. نام حسین و آنچه بر او و یارانش گذشت را می توان در نوع رویدادهای رخ داده برای بشر کم نظیر و یا به عبارت بهتر بی نظیر دانست. زمستان است و امید آنکه دلهایمان در این سرما یخ نکند... دوست داشتم در این چند روز راهی شهر و دیارمان شوم، مادر نذری دارد و من تهرانم و برادرم هم در جای دیگر از ایران سکنی دارد و کسی خانه نیست. دل را باید به خدای یگانه داد و به امیدش دل بست و به سرمنزل مقصود اندیشید که چیزی بهتر از این نیست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 دی1388ساعت 17:47  توسط کریم جعفری  | 

شیراز بودم و امروز آمدم تهران. در بلندترین شب ها و کوتاه ترین روزهایی که خدای بزرگ خلق کرده است. یلدا را می گویم که آدمیزاد هفت هزار سال پیش فهمید که چه شبی است و جماعت هشیار ایرانی برایش نقشه ها کشیدند تا در عرصه سادگی و سختی زندگی بهانه ای داشته باشند برای با هم بودن. در عصر ماشین و سنگ و آهن و دود اما یلدا همچنان در بلندی خودش مانده و این ما هستیم که پوست انداخته ایم و حیات و مماتمان شده دو روز زندگی که گاهی مزه آن را هم احساس نمی کنیم. پاییز با پاییزی ها و عاشقانه های من فردا تمام می شود و خودش را در تار و پود روزگار به سالی دیگر موسمی دیگر می اندازد و من می مانم یادگار پاییزی ها که دلخوشی ام است و می دانم تا ایزد بزرگ بخواهد درکنار هم هستیم. خاتم کار بال پروانه خود بهتر می داند که چگونه بار دیگر در پاییزی دیگر خاتم کاری کند و رنگ بر تن کوچه باغها گذارد.
برای اولین بار در هشت سال گذشته آذرماه را شیراز بودم.... کوچه هایش را گز کردم و خسته خسته لذت بردم از تابلوی نقاشی طبیعت بر فراز آسمان زیبای ایران. خیابان ارم و باغ ارم را تا ساحلی و ارگ کریم خانی - البته پالوده ای نیز طبق معمول خوردیم- و حافظ و سعدی را بار دیگر تجربه کردم. این روزها در تکاپوی خود می رود و مزه اش بر جان روح ما می ماند. دوست داشتن های من ادامه دارد و با دلخوشی بودن بهترین هدیه ای بود که خدا می توانست به من بدهد. می گویند یلدا یک شب نیست... از سه شب قبل از آخرین روز پاییز تا سه شب اول زمستان همه اش یلداست و روزها به یک اندازه بلند هستند و همه یلدا... حالا هر کس که دوست دارد می تواند این شب ها را به تبرک بنشیند و دعا کند تا آروزهایش در پناه این روزها برآورده شوند. یلدا را تمام خاطره هاش دامن کشان رسید و دل به زمستان می دهد. ما به کلامی دلخوش کرده ایم و دلخوش از این کلام به دلخوشی فکر می کنم که سرشار از آروزهای زیبای با هم بودن است. یلدا رسید و ما را درکی دیگر از روزگار یک نقطه ای باید....

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آذر1388ساعت 11:34  توسط کریم جعفری  | 

خانه را عوض كردم. سه سالي را آواره كوچه پس كوچه‌هاي خيابان گرگان بودم و امروز آواره خيابان بهارم. در پاييز بهارنشين شدم تا خاطره‌هاي دور و دراز برايم بار ديگر تكرار شوند. اين روزها همه كارها قرار است با هم انجام شود از بدقولي‌هايي كه به خاطر دير شدن كارهاي تحقيقي شده تا كاراي درسي مربوط به تحقيق اساتيد محترم دانشگاه. به قول بابام هميشه روزگار همين جور است و هر چه كه بدوي كار دنيا تمامي ندارد و اين  ما هستيم كه تمام مي‌شويم تا تولدي دوباره داشته باشيم. تازه اين فكسني رو راه انداختم و بعد سه چهار روز بالاخره چشممان به اينترنت و از اين حرف‌ها روشن شد. اميدوارم كه اين روزها كه به زمستان پيوند مي‌خورند خود را براي ساعت‌هاي شيريني از با هم بودن آماده كنند. فعلا بايد كار كرد و تلاش و دل را داد دست صاحب حقيقي... همه مسايل با توكل به ذات پاكش درست مي‌شود. يا هو مددي.... 
+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آذر1388ساعت 22:49  توسط کریم جعفری  | 

پاييز با تمام زيبايي‌هايي كه براي من دارد، تلخي‌هايي نيز در ذهن روان خود مي‌آورد كه مانند همان زيبايي‌ها پايدار هستند. روزنامه كه كار مي‌كردم افتخارم اين بود كه معلم و مربي‌اي دارم بنام مهران قاسمي كه مثل خودش فقط خودش بود و بس. از روز اولي كه وارد روزنامه شدم برادروار كنارم ايستاد و به فوت و فن روزنامه‌نگاري آشنايم كرد. دو سال از آمدن به روزنامه مي‌گذشت و او سرشار از كار بود  از نوشتن و ترجمه كردن خسته نمي‌شد گاهي مي‌ديدي براي ترجمه كتاب خاطرات كارتر ديروقت اس‌ام‌اس مي‌داد كه بيداري كارت دارم و سوالي از مسايل فلسطيني‌ها و اسرائيل مي‌پرسيد تا كار را تمام كند. مهران در يكي از همين روزها بود كه هنگام بيرون آمدن از روزنامه تصادف كرد و زانويش خورد شد.... چهارشنبه‌اي بود و من پنج‌شنبه شنيدم و رفتم عيادتش... درد مي‌كشيد و دم نمي‌زد؛ به اندازه برادر خودم دوستش داشتم و اينكه هر روز مي‌ديدمش برايم لطفي ديگر داشت... آن روز اشك در چشمانم با ديدنش حلقه زد و به خاطر اينكه روان نشود بغضم را فرو خوردم و نشستم. سارا هم بود... براي من كه در تهران غريب بودم و هستم مهران نمونه عالي يك دوست خيرخواه و خوش‌ذات و مهربان بود كه حالا روي تخت بيمارستان دراز كشيده بود. مهران رفت عمل كرد و آمد خانه... من و كاوه شجاعي هم رفتيم عيادتش... دو سال از آن روز مي‌گذرد و همچنان خاطره آن شب در ذهنم باقي است. مهران تصادف كرد و پايش شكست و يك ماه بعد تصادف دوم را با روزگار كرد و از بين ما رفت. مرور كردن خاطره‌اش نيز سخت است.. يك ماهي كه نبود عزا گرفته بوديم و بعد از اينكه رفت عزادار شديم. هنوز بعد از گذشت اين دو سال مهران را در ذهن دارم و همواره در كنارم است. نكاتي كه مي‌گفت و شوخي‌هايي كه مي‌كرد و هزار و يك كار ديگر كه فقط خودش در آن استاد بود كه يكي از آن هنرهاي بي‌بديلش دودر كردن بود... جوري دودره‌ات مي‌كرد كه حظ مي‌كردي... هميشه اين را بهش مي‌گفتم. 
مهران رفت اما روحيه‌اش براي برخي از بچه‌ها - به خصوص من - باقي ماند. او رفت تا پاييز آخرين باري باشد كه او را ديده باشم و خزان عمرش در زمستان رسيد. تلخي رفتن مهران با آن خنده‌هاش... زهر خندي بر جان من يكي انداخت كه فقط خودم مي‌دانم. مهران قاسمي كه به باور من يكي از بزرگ‌ترين مترجمان مطبوعاتي اين كشور بود - و اگر مي‌ماند ثابت مي‌شد كه مترجم ديگر حوزه‌ها نيز هست و شاهد آن سه كتابي است كه از وي چاپ شد - چنان شروع مي‌كرد ابتداي يك گزارش يا مقاله و يا يادداشت را به نوشتن كه بايد تا آخر مي‌خواندي. ستون يادداشت روزش كه در صفحه چهار روزنامه چاپ مي‌شد، آخرين يادگاري‌اش بود... يك شب آمد و خانه ما خوابيد؛ با هم كلي حرف زديم و حرف زديم تا صبح شد و ديگر هيچ... پاييزي بيست و يك براي مهران بود؛ هر چند مي‌دانم كه ناقص است اما فقط خواستم يادش كنم و براي طلب مغفرت كنم... خدايش بيامرزاد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 آذر1388ساعت 22:25  توسط کریم جعفری  | 

پاییز هم نفسش به شماره افتاد تا در این گیر و دار خود را به آخرین روزهای حیاتش در سال ۱۳۸۸ برساند. من اما امسال سرمست این پاییزیم. پاییز بوی زمستان گرفته و آسمان نیز خورشید را در پشت نگاه ابر پنهان کرده، هوا به گفته اخوان بس ناجوانمردانه سرد است و گنگ تر از همه بازی ای است که روزگار با ما می کند. درختان تک برگ های بهاری را همچنان به نشان استقامت در بر دارند تا پوستشان از گزندباد گزنده محفوظ بماند. تک نگاری های من نیز در این پاییز  آرام آرام به آخر می رسد و چیزی به بامداد خمار زمستان نمانده است.
در قیل و قال آدم ها و ماشین ها دارم روزها را در کنار جوی خیابان ها دوره می کنم... درس و دانشگاه همچنان سایه خود را بر سر من حفظ کرده است و فرار از کلاس درس نیز این یکی دو هفته مرا به اول دبستان می برد که چگونه زودتر از مادرم به خانه می رسیدم. زندگی نیز همچنان مزه شیرینی دارد و با دلخوشی ام روزگار را به نحوی سر می کنیم. خدا نیز در این میان همیشه هوای بندگانش را دارد و حال می دهد اساسی.
ایهام زندگی در توازن کلمات و سجع جملات و تضاد روزها و شب ها ادامه دارد و لف و نشری شده از حکایت های تکراری که بعضی وقت ها خود را در صنعت حالگیری نشان می دهد. قافیه ها و ردیف های زندگی چنان به هم جفت  جور می شوند که گریزی از روزگار نداشته باشی و مانند این پاییز هوس بازی کردن با رنگ ها هم به دلت بماند. نوشته بودم که خیال من نیز آذرماهی است و آذر آتشی است که خاكستر، اما نمی‌دانم چرا من مدام در حال سوختنم و ساختنم با دنیا چه رفاقتی است که رقابتم با روزگار یک نقطه‌ای را بتواند جبران کند.
پاییزی‌ها پشت سر هم در این دنیا مجازی نوشته شدند و مرا با دوستانم در آنچه که داشتم شریک کردند تا تقسیم حالی کرده باشیم و دنبال حول حالنا بگردیم. این رشته زندگی که به قول خیلی‌ها سر دراز دارد برای ما سر رشته اش کوتاه است و چشم بر هم بگذاری ان الانسان لفی خسر سر می دهد که..... قاصد زمستان در خانه پاییز نشسته است تا بیرق سفید خود را بر فرار روزگار برافرازد و نیم کره شمالی را به باد شمالی دهد. بیستمین پاییزی هم نوشته شد و اما همه حرف های من بر زبان نیامد که مجال گفتنش نبود و بماند که کی فرصتی شود تا دل بیقرار ما بتواند خودش را تا می تواند به سخن وادارد..... 
+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آذر1388ساعت 10:41  توسط کریم جعفری  | 

٣٠ سال هم تموم شد... به همين سادگي. در پاييزي‌ترين سال‌هاي زندگي به 31 سالگي خوشامد مي‌گم. رفت و چه خوب كه با دوستان به سر شد و گذشت. اينك اين منم روزگاري كه بايد با دلخوشي‌ام باشم. در قهر و آشتي‌هاي روزگار اين پاييز‌ها و ١٤ آذرها را چه ساده پشت سر گذاشتم. قافله عمر عجب بي‌تاب رفتن است و ما عجب به رفتن عمر در اين وانفسا تقلا مي‌كنيم. انگار همين ديروز بود كه داشتم اول ابتدايي مي‌خواندم و با آن بلوز آبي ميز رديف اول سمت راست.... اين روزها هم مي‌روند و خاطره مي‌شوند. تن شما سالم باشد.
+ نوشته شده در  شنبه 14 آذر1388ساعت 0:25  توسط کریم جعفری  | 

من و دلخوشی ما شدیم، الآن که این پست را می نویسم در ۲۰۰ متری خلیج فارس نشسته ام و در بندر مه آلود خیال را پرواز می دهم تا به قول داوود قاسمپور دنیای مجازی فرصتی باشد برای صحبت کردن با دوستان و دیده بوسی در این دنیای وانفسا که غیر از نامرادی چیزی ندارد، دمی با دوستان به سر بریم. من و دلخوشی برای روزهای آینده و بهتر بگویم سال های دور و درازی که خواهند آمد نقشه های بسیاری کشیده ایم و این نقشه ها عملی نخواهد شد بجز به خواست ایزد بزرگ. امروز اولین روز تعهد و تاهل است و برعکس خیلی ها که بار سنگینی بر دوش خود احساس می کنند، من سبک بارم چرا که می دانستم دارم چکار می کنم. این روزها در گذر خود خواهند گذشت و من و دلخوشی ام نگاهمان به آینده خواهد بود.
همیشه این سخن شکسپیر در گوشم طنین انداز است که آنچه را که دوست داری به دست بیاور و گرنه مجبوری چیزی را که به دست میاوری دوست داشته باشی. این را گفتم که گفته باشم من چیزی را که دوست داشتم به دست آوردم و در این وانفسای روزگار آهنی و دود و باروت امیدم به زندگی بیشتر و بیشتر خواهد شد. تا خدای دانان چه خواهند و چه دانند. من تسلیم درگاه ایزد بزرگم.
+ نوشته شده در  دوشنبه 9 آذر1388ساعت 14:7  توسط کریم جعفری  | 

دارم مي‌روم بوشهر و اينبار مي‌روم تا كامل شوم... سال‌هاي دراز را به اميد اين روز نشستم و انتظار كشيدم تا روزها و شب‌ها بگذرند و تقويم‌ها كهنه شوند.. تقويم‌ها را شش سال است كه مرور مي‌كنم و سراغ آذرماه كه مي‌رسم توان از دست مي‌دهم و تاب ايستادن ندارم؛ براي رسيدن به دلخوشي‌ام بيشتر از آنچه كه به فكر كسي بگنجد فكر كردم و تلاش و حالا تا روز يك‌شنبه چيزي نمانده است... سال‌هاست كه آماده اين روزم و نيمه گم‌شده‌ام را مي‌خواهم شرعا و رسما به نيمه ناقصم وصل كنم تا در رسيدن به وصال واقعي كه همان عبادت ايزد بزرگ و مهربان است بيش از پيش جلو بيفتم.
 اين آخرين پست من در دوران مجردي است و پست بعدي را كه مي‌نويسم به همراه دلخوشي‌ام شرح خواهم داد ماجراي سال‌ها دوري و دلتنگي را. داشتم به دلخوشي‌ام مي‌گفتم كه چگونه شش سال پيش در شبي مانند اين شب‌ها با خودم كلنجار مي‌رفتم كه حرف دلم را بزنم؛ اعتراف مي‌كنم كه هيچ‌ وقت قصدي براي ازدواج كردن نداشته‌ام و اين دلخوشي‌ام بود كه با آمدن در زندگي‌ام مرا وادار كرد تا دست بجنبابم و اين ميان فراقي دور و دراز روي داد كه هر كس مي‌شنود در باورش نمي‌گنجد. مي‌روم تا پاييزي‌ترين و زيباترين روزهايي را كه در ذهنم داشته‌ام در عالم واقع بر روي صفحه روزگار نقش بزنم و روزگار را بگويم كه چه كسي پيروز اين ميدان بود.
روزگار بيش از 2هزار روز مرا به بازي گرفت و دواندم اما خسته نشدم... چرا كه در ره منزل ليلي كه خطرهاست در آن/شرط اول قدم آن است كه مجنون باشي و چون مجنون شدي همه كار مي‌كني. اين ساعت‌ها در حال گذرند و چقدر زود ديروزها به امروز و امروزها به فردا ختم مي‌شوند و اين وسط معلوم نيست چه حاصلي برده‌ايم. من و دلخوشي‌ام حرف‌هاي ناگفته بسياري داريم كه بايد براي هم تعريف كنيم و از دوست داشتن بگوئيم... آذرماه همه آرزوهاي مرا در خود ترسيم كرده است... 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 آذر1388ساعت 0:26  توسط کریم جعفری  | 

امروز بنام و يادش دوباره شروع كردم. شروعي تازه در مكاني تازه. خودم را در دوره مي‌كنم در اين سال‌هاي دور و دراز... به جاهايي كه كار كردم دارم فكر مي‌كنم و دارم خودم را بار ديگر مرور مي‌كنم كه باز مي‌شود چكار كرد. در اين گير و دار است كه خيال خودش با خودش پرواز مي‌كند و مي‌رود.
به تهران كه آمدم با هزار ضرب و زور بود‎، بابا به شدت مخالف كه بايد شيراز بماني و در اين شهر درس را ادامه دهي اما سوداي كودكي و رسيدن به جايي كه حوادث ٢٠٠ سال اخير ايران در آن شكل گرفته بود بيشتر از آن برايم ارزش داشت كه شهر خاطرات را ترك نكنم. به تهران كه آمدم خودم را در ميان دود و آهن و سيمان ديدم.... روح روستايي‌ام كه به دشت عادت داشت و هواي پاك و صداي صبحگاهي مرغ حق، در اين گذار بي‌اختيار مي‌گرفت اما اميد هميشه همراهم بود. اميدي كه مي‌توانست مرا در بلنداي خيال باراني كند و دود و سيمان و آهن را برايم شيرين گرداند.
روزها در پشت هم گذشتند و خورشيد در طلوع و غروب خود تهران را معني مي‌كرد و من دلخوشي‌اي در همان سال يافتم و اميدواري‌ام بيشتر شد. نوشتن از همان ماه‌هاي اول آغاز شد و كتاب ماه تاريخ و جغرافيا ميزباني خوب بود تا در سايه‌ مهرباني‌هاي دكتر خيرانديش ببالم و ياد بگيرم. ياد گرفتن‌هايم همچنان ادامه دارد و در تجربه بلند روزگار نوشتن را پيشه كردم. درس و مشق در كنار بودن با دلخوشي‌ام شده بود همه چيزم كه بازي روزگار آن را هم خراب كرد و خمارم نمود؛ در پس آن خماري اما نشئگي‌ بزرگي بود كه باورش سخت است. درس و مشق تمام شد و سربازي هم به يمن همت حضرت باري برطرف شد و كار آغاز گرديد.
گفتم كه نوشتن را پيشه كرده بودم، مدركمان را بايد در كوزه مي‌گذاشتيم و آبش را مي‌خورديم و از راه ديگري نان در مي‌آورديم. دلخوشي كه رفت؛ نگاه من نيز به زندگي عوض شد: زندگي‌ام شد كار و كار و كار... كار مي‌كردم تا فراموش كنم خودم را و روزگار را كه بد بازي سرم درآورده بود؛ حكايت من حكايت دلخستگي‌هايي بود كه ربع قرن در درونم جمع شده بود و مرا به خود گرفته بود. چندماهي را روزنامه حيات‌نو بودم و تجربه‌اي نو درنوشتن آموختم... صفحه تاريخ درمي‌آوردم و شش ماهي آنجا بودم و اين بعد از دفاع از پايان‌نامه‌ام در مردادماه ١٣٨٤بود. خروس‌خوان بيرون مي‌رفتم و بوق سگ به خانه مي‌آمدم.... اين روزگارم براي چهار سال متمادي بود.
هر چند قصه دلتنگي‌ها با تمام بالا و پايين خود ادامه داشت، اما نمي‌دانم كدام نيرو مرا در خود فرو برده بود و به جايي وصلم مي‌كرد... جايي كه از دست انسان مادي خارج است و در نگاه من غير از لطف ايزد بزرگ چيزي نمي‌تواند باشد. خدا مرا نگه داشت و همزمان با هم دوجا كار كردم و اين بهمن ماه سال بزرگ بود... زمستاني‌ترين سالي كه مي‌توانست مرا به خود مشغول دارد. صبح‌ها مركزاسناد انقلاب اسلامي بودم و بعد از ظهرها هم روزنامه فخيمه اعتمادملي... هر دوجا فحش مي‌خوردم... نمي‌دانم دليلش چه بود؛ هر چه بود شايد به باور من نسبت به ايران و ايراني بازمي‌گشت. كار كردن در دوجاي متفاوت واقعا توان مي‌خواست و در چهار سالي كه در اين دوجا كار كردم؛ پير شدم. مركز اسناد كارشناس خاطرات شدم و شبه‌خاطراتي چند را به همراه برخي ديگر كتاب‌ها و اسناد را سامان دادم و بسيار ياد گرفتم... در روزنامه نيز شاگردي خدابيامرز مهران قاسمي را كردم و از او ياد گرفتم بسياري از پيچيدگي‌هاي روزنامه‌نگاري را. هر يك از كارها دردسر خودش را داشت كه اينجا مجال گفتنش نيست و محملي ديگر و مجلسي متفاوت مي‌طلبد.
در روزنامه مدتي شدم دبير سرويس تاريخ و بعد از آن هم شدم دبيرسرويس جهان و روزگارم ... روزنامه در چم و خم ايام گذشت و بعد از انتخابات دوامي نياورد و تعطيل شد و مركز اسناد نيز چشم‌تنگان و نااهلان و كوتوله‌ها چشم ديدنم نداشتند و مقدمات مهاجرتم از آنجا را فراهم كردند و گر خدا خواهد عدو شود سبب خير. براي آنكه بلاد فرنگ نروم و انتظاري دور و دراز را مي‌كشيدم براي رسيدن به دلخوشي‌ام؛ دوباره سراغ درس و مشق رفتم و به حساب خودم دكتري مي‌خوانم كه هيچ حسابي ندارد و حسابي آدم را كلافه مي‌كند.
اين روزها اما در ادامه خود خاطرات بسياري را برايم نقش مي‌زنند و در تار و پود خود صفحه‌اي نو را براي من مي‌بافند كه فرش زندگي‌ام خواهد شد و آينده راه دور و درازم در دوندگي نمي‌دانم تا كي. حالا پاييز است و فصلي تازه را آغاز كرده‌ام... يك‌شنبه‌هاي پرمعنايي كه دارند مي‌آيند تداعي كننده خاطراتي هستند كه هميشه‌ها را در خاطرم زنده مي‌كنند. من و دلخوشي‌ام آرام آرام ما مي‌شويم  و روزگار نيز چرخ زندگي ما را در مكاني ديگر انداخت كه در آنجا مشغول باشم و دغدغه‌ام كمتر از قبل باشد. اين روزها عجب زيبايند و پشت سرم در جايي كه كار مي‌كنم امتدادي بلند از يك خيابان است كه آدم‌ها براي گذران زندگي در آن در رفت و آمدند و نمايي تمام عيار از دود و آهن و سيمان و آدم‌هاي ماشيني دارد... روزگارست ديگر. اين روزها هم مي‌گذرند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آذر1388ساعت 13:35  توسط کریم جعفری  | 

اين روزها در تكاپوي روزگار در حال گذرند و مي‌دانم كه اين پاييز نيز در ميان سرگرمي‌هاي من خواهد گذشت و بار ديگر حسرت آن را خواهم خورد اما اين سرگرمي باشد و من باشم و دنيايي كه مي‌تواند اين سرگرمي‌ها را در خود جاي دهند. اين روزها هوا پاييزي‌تر شده و دل من نيز در اين گير و دار خودش را آرام‌تر مي‌بيند. من و بلندي خاطره در شب‌هايي كه بلندتر مي‌شوند تا به يلدا برسند، همه چيز است. خيالي ممتد كه سال‌هاي سال است كه ذهنم را به خود مشغول داشته است. مي‌توان در سر و صداي گنجشك‌ها زندگي را در هر صبحگاه به تماشا نشست و مي‌توان در هر پگاه خداي را به خاطر تمام نعمت‌هايش تشكر كرد و سپاسش را به جاي آورد. اينك كه داريم روزگار را مي‌گذرانيم در نمي‌دانم‌هايش نيز مي‌مانيم. دل به خدا داده‌ايم و دلداده او هستيم و هر چه او بخواهد و اراده كند چيزي بيش از اين نيست.
يك هفته ديگر مانده تا من و دلخوشي‌ام براي يك عمر با هم بودن پيمان ببنديم، پيماني كه شش سال از قول دادنش به هم گذشته است. شب‌هايي كه نيت مي‌كردم و سر به بالين مي‌گذاشتم تا خواب دلخوشي‌ام را ببينم اينك در تكاپوي خود به واقعيت رسيده است.... وقتي احساسش كردم و خودم را با او ديدم هنوز هم در باور ناباور ذهنم نمي‌گنيجد. به اين نكته كه هر چيزي در اين جهان امكان دارد به واقعيت تبديل شود ايمان داشته و دارم و اينكه در عالم امكان بار ديگر ممكني خود را به صورت من درآورد و ديدم كه چگونه است اين لحظه‌هاي زيبا. پاييز همچنان مانند باد سردش در حال گذر است و بر عمر ما مهري از پيري مي‌نهد.... دل‌ها جوان بماند. 
+ نوشته شده در  جمعه 29 آبان1388ساعت 12:21  توسط کریم جعفری  |