در سرایش های تلخ خودم و در انتظاری که برایم طعم شیرین رفتن را دارد خودم را می سرایم و در این سرایش بلند دوباره خودم را به تجربه می نشینم. این خانه مجازی از امروز سه سالگی خود را تجربه می کند. تجربه ای که همراه با من بوده وهست و خواهد بود. در این گمانم که هیچ گاه نخواستم تلخ بنویسم ولی گاهی وقت ها تلخی سراغم را می گیرد ناچارم می کند. در این دو ماه نیز تلخی ها همه اش خبر مرگ بود بیشتر دامن خانه های مجازی را گرفت. نمی دانم آیا هنوز فرصت دارم تا در این خانه حضور داشته باشم و بسرایم از ناگفته هایم؟ آیا هنوز می توان امیدوار بود که در این خیال خام بودن باید پخته شد و دم نزد؟ زمان در گذار خودش ما را با خود می برد و نمی دانم تا کی این اتفاق رخ خواهد داد که یک بار برای همیشه باز ایستد و دیگر عقربه هایش حرکت نکند.... خانه مجازی من محلی برای واگویه ها و دلتنگی هایم است که گاه خود را به مرز دعواهای ناخواسته هم می کشاند... این خانه همچنان پابرجاست و درش بر روی همه باز......
عماد مغنیه را روز پنج شنبه در بهشت شهدای مقاومت در جنوب بیروت به خاک سپردند تا به این ترتیب فرمانده قهرمان مقاومت در آرامگاه ابدی خود آرام بگیرد. در مورد عماد مغنیه این روزها رسانه های منطقه حرف های بسیاری می گویند. تا او زنده بود هیچ یک از این رسانه ها به خصوص وهابی های کویتی جرات آن را نداشتند تا دهن باز کنند و زیاده گویی کنند ولی حالا که او در خاک خفته است، عرب ها هم شیر شده و این روزها ادعاهایی را مطرح می کنند که آدم وا می ماند. آنها که در برابر زیاده گویی های اسراییل جرات ندارند کلمه ای حرف بزنند تمام گنده کاری های این رژیم را دارند به حساب شهید حاج رضوان تمام می کنند تا به این ترتیب در ذهن مالیخولیایی خود برای سوالات بی پاسخ خود پاسخی بیابند. در این میان اسراییلی ها هستند که پس از این ترور بزدلانه در آماده باش کامل به سر می برند و این روزها هم از ترس انتقام حزب الله هر کدامشان سوراخ موش را یک میلیون دلار می خرند. مغنیه رفت اما همه آنهایی که دشمن مغنیه بودند بدانند که او شاگردان بسیاری را تربیت کرده است و همان هایی که زیر تابوت او را گرفتند آماده اند تا دشمنان او را هم در تابوت بنشانند. در این دنیای بی خاصیت و بی ارزش این امثال مغنیه ها هستند که برد اصلی را می کنند و نامشان برای همیشه جاویدان می یماند. در این مورد در شماره امروز روزنامه یادداشتی نوشتم که در آن چند اشتباه بود. اول اینکه در روزنامه به عنوان خبر و عکس یک کار شد و بعد در صفحه ۴ هم در ستون به عنوان گزارش کار شده بود. به هر حال این هم از کرامات روزنامه نگاری است. یادداشتم را می توانید در اینجا و یا و در ادامه مطلب بخوانید.
ادامه مطلب
شاید در این دنیا کمتر کسی باشد که آرزوهایی داشته باشد و بخواهد به آن برسد و بتواند. در جنگ ۸ ساله عراق علیه ایران شنیده بودیم - عمر امثال من به دیدن قد نمی داد- از دلاوری ها و جانبازی های ایرانیان و امرا و سرداران ارتش و سپاه. آنانی که امروز هم خاطره هاشان جاویدان است. 
پس از جنگ هم ما بسیاری از یادگارهای جنگ را از دست دادیم، بزرگانی مانند سرلشکر ستاری، سپهبد صیاد شیرازی، سرلشکر کاظمی و .... اما برخی حادثه ها هستند که به اندازه رفتن ان عزیزان اعصابت را به هم می ریزد و روانت را پریشان می کند. عماد مغنیه از همان معدود افرادی است که ذهن مرا سال هاست به خود مشغول داشته بود. سالهایی که نام او را شنیده بودم و می دانستم که او در عین بودن نیست و هست و خواهد بود و اما باز هم در سایه است. سالهای سال در خاورمیانه در رفت و آمد بود تا مسلمانان را به هوش آورد... اسراییل، آمریکا و فرانسه را از لبنان بیرون کرد و می گویند هم او بود که در عراق به پای آمریکایی پیچید و اگر عمرش کفاف می کرد آمریکایی ها را هم از عراق بیرون می کرد. شهید حاج رضوان را باید همپای همان افرادی دانست که در بالا نام بردم. او دست راست سید حسن نصرالله بود و در جنگ ۳۳ روزه طرح های جنگی او بود که اسراییل را به زانو درآورد. دو برادرش یعنی فواد و جهاد هم سال ها پیشتر توسط اسراییلی ها طعم شهادت را نوشیده بودند و او هم به دنبال آنها پر کشید. تنها در این مانده ام که اسراییلی ها چگونه توانسته اند او را در قلب دمشق به شهادت برسانند. آنچه مهم است این است که شیعیان یکی از افراد بزرگ خود را از دست داد و اسراییل به ترور او توانست به مقاومت لبنان ضربه بزند. آمریکایی ها برای سرش ۲۵ میلیون دلار جایزه تعیین کرده بودند و جالب اینکه پس از ترور وی، مقامات کشوری که از مبارزه با تروریسم دم می زنند از این ترور استقبال کردند. روح عماد مغنیه با مولایش علی(ع) و شهدای کربلا محشور باد. مطلبم در مورد شهید عماد مغنیه را می توانید اینجا و یا در ادامه مطلب بخوانید.
ادامه مطلب
در هزاره های خاموش ذهنم و در پستوی تمام آرزوهایی که بر باد می رود، در کناره های مرطوب چشمانم،آنجا که تمام گر گرفتن هایم با خاطراتم یکی می شوند، در ساحل رویاهای رفته و خنیاگری های تلخُ و در باوری که شب را به روز می رساند و مرا به دنبال خودش می کشاند، هنوز احساس بلند بودن را دارم. در آفتابی ترین لحظه های ذهنم و در گویش بوشهری خودم تا ساحل آبی خلیج فارس می روم و قبایی برای خود می دوزم تا با شولای زرد آفتاب یکی شود و در خودم گیرد و بسوزاند و دم برنیاورم که هستم و هستم و .... تازیانه بر گرده زمان می زنم و بر روزگار هی می زنم و می دوم و دورتر به روزگاری که هی زده ام می خندم و او مرا نگاه می کند که هنوز دارم در او سیر می کنم و می چرخم و چه فرصت ها دارد تا با من بازی کند... تازه داشتم بی خیال می شدم و ذهنم را خالی از هر بود و نبود می کردم که بار دیگر روزگار دشنه به استخوانم زد و یادم آورد که دردم چیست. یادم آورد که باید با کدامین سازش رقص گیرم و در سماعی ناخواسته بچرخم و او بخندد و من بگردم و او مست شود و تلافی تمام بی خیالی هایم را یکجا کند. روزگار دارد می گذرد و زمان هیچ گاه به عقب بازنمی گردد و آرزوها همه با هم بر باد می روند و چنانت می کند که دیگر هیچ گاه آرزو نکنی و در خودت بمانی و غرق شوی و کسی پیدا نشود که نجاتت دهد. روزگار دارد این گونه با من بازی می کند و چه بهتر که من هم با هم آواز شوم وگرنه رسوای او که هستم، رسوای مردم خواهم شد... بازی همچنان ادامه دارد و تماشاگرش هم....
در مورد لبنان بسیار نوشته ام. شاید در این وبلاگ دو کشور فلسطین اشغالی و لبنان به همراه عراق کشورهایی باشند که بیشترین جایگاه را به خود اختصاص داده اند. نمی دانم برخی هم دانسته و یا نادانسته و از روی هر چه که بخواهیم نامش را بگذاریم گیر می دهند که صفحه جهان روزنامه شده خاورمیانه، برخی هم اینجا و آنجا و در جمع های خصوصی خود و دوستانه اشان می گویند صفحه جهان شده کیهان. تا به حال هم نخواسته ام به این گونه شبهات پاسخ دهم اما گاهی اوقات واقعا نمی شود حرفی نزد. نمی دانم آنانی که به صفحه جهان روزنامه عیب و ایراد می گیرند و در جمع های خصوصی خود افاداتی چند می کنند چرا این عرضه را ندارند که رو به رو حرف بزنند؟ آنهایی که این حرف ها را می زنند ۵ نفری نمی توانند یک صفحه را هم در بیاورند و اگر ازشان بخواهی همسایه های ایران را نان ببر نمی توانند... حال اگر از همین افراد ایسنا و ایرنا و مهر و فارس را بگیری دیگر چیزی ندارند که در صفحه بگذارند... از همین افراد باید پرسید مگر محیط منطقه ای ما خاورمیانه نیست که باید برویم و در مورد جای دیگر بنویسیم؟ آیا مهمترین مسایل دنیا فلسطین، لبنان و عراق و یا به صورت کلی تر عراق نیست؟ کسانی که این حرف ها را می زنند کاش آن اندازه سواد داشتند تا روزنامه های منطقه و جهان را می خواندند تا بدانند که خبرهای اول آنها در مورد کجاست؟ حالا آنها هر قضاوتی می خواهند کنند... برخی ها می گویند چرا از حزب الله و حماس می نویسی و از آنها حمایت می کنی؟ حال اگر خود آنها می خواستند بنویسند چگونه می نوشتند؟ من می گویم که از حماس و حزب الله حمایت می کنم و این را هم وظیفه خودم می دانم... حال اگر آنها می توانند بیایند از اسراییل و فتح و گروه ۱۴ مارس در فلسطین و لبنان حمایت کنند. مهم این است به چیزی که می اندیشی و به آن باور داری بپردازی و نه اینکه اندیشه ات چیز دیگری باشد و چیز دیگری بنویسی... به هر حال روال صفحه جهان این بوده و اگر خدا بخواهد همین هم هست... و کسانی هم که می گویند شده کیهان می توانند نخوانند. خبر امروزم در مورد لبنان را می توانید در ادامه مطلب بخوانید.
ادامه مطلب
داشتم تازه های نشر در دنیای عرب را می خواندم. بعضی وقت ها که وقت کنم سری به انتشاراتی های عرب در دنیای مجازی می زنم تا ببینم که آنها چه دارند و به خصوص در مورد ایران آیا چیزی را تازگی منتشر کرده اند یا نه. تازگی ها در قاهره پایتخت مصر نمایشگاه بین المللی کتاب برگزار شده و خبرگزاری ها عرب هم به پوشش آن پرداخته اند در این نمایشگاه کتاب های بسیاری عرضه شده بودند. نهی محمود از نویسندگان خوب عرب کتابی را روانه بازار کرده در ۱۰۰ صفحه که باز هم در آن ابتکاری را به خرج داده است. نمی خواهم در مورد کتاب بنویسم، تنها عکس جلد کتاب را در اینجا می گذارم را خود حدث بزنید داستان از چه قرار است. زیباست، مانند ساحل خلیج فارس. مانند چَهَک در بندرگناوه. جایی که من خیلی دوستش دارم.... یکی از رویایی ترین مناطقی است که تا به حال دیده ام.
این سوالی است که مدام ذهن مرا به خود مشغول داشته است. سر لشکر میشل سلیمان فرمانده ارتش لبنان و از معدود افرادی است که به مقاومت در لبنان ایمان دارد و از این رهگذر انتظار می رود بتواند لبنان را در آینده اداره کند. از جانب دیگر سلیمان مسیحی به عنوان فرمانده ارتش، باید در خود این توان را داشته باشد که بتواند تمام جریانات در این کشور را با هم سازگار کند، کشوری که از زمان روی کار آمدن جریان ۱۴ مارس وابسته به غرب نتوانسته در کشور هماهنگی به وجود آورد. میشل سلیمان که چند ماهی است در انتظار تفاهم میان اکثریت حاکم و مخالفان برای تفاهم مانده به نظر می رسد خود نیز از این شرایط خسته شده باشد کما اینکه دست افراد تحت فرماندهی اش برای حمله به مردم در روز یک شنبه گذشته رو شد و معلوم شد که او نیز نمی تواند تضمین های مناسبی دهد. دیگر نکته انکه به نظر می رسد رهبران مخالفان در لبنان بخواهند سلیمان را از نامزدی ریاسا جمهوری بردارند، این را امروز در روزنامه نوشته ام. تمام خبر را می توانید در ادامه مطلب بخوانید.
ادامه مطلب
هر چند امروز خبرگزاری ها گزارش دادند شورشیان با حمله نیروهای ارتش از انجامنا پایتخت بیرون رانده شده اند و پایتخت بار دیگر به کنترل دولت مرکزی در آمده و ادریس دبی رییس جمهور می تواند از کاخ خود خارج شود و در خیابان های خاک آلود اطراف پایتخت گام بردارد، اما به نظر می رسد شوکی که چند روز پیش چاد را در خود فرو برد به این سادگی پایان نگیرد. یادداشتی را در روزنامه در مورد تحولات چاد نوشتم که در ادامه مطلب مب توانید بخوانید.
ادامه مطلب
عزراییل ول کن نیست. باز هم روزنامه ما عزادار شد. و شاید میز کناری ما. یکی دیگر از دلسوزان این انجمن هم رفت تا ببینم در آینده چه رخ خواهد داد. مطلبم برای ویژه نامه که در مورد عراق بود را تحویل موسوی بجنوردی دادم و پوشیدم که با هم طبق معمول تا هفت تیر پیاده قدم بزنیم که همه چیز جای خود میخکوبم کرد. موسوی آرام به من و پیمان خدادوست گفت که احمد بورقانی از دنیا رفته... همین جمله کافی بود تا سهام را به خاطر بیاورم... فرند احمد بورقانی را که میز کناری ماست و در سرویس اندیشه است و تازگی ها عکاسی هم می کند. همین امروز بود که داشتم با سهام شوخی می کردم و در مورد ویژه نامه عید صحبت می کردیم. قرار بود هفته آینده نا سلامتی برویم و با پدرش در مورد سیاست های دولت نهم به گفت و گو بنشینیم. اون از مهران خدا بیامرز بود و این هم از احمد بورقانی بزرگوار که بلافاصله بعد از شنیدن خبر مرگ مهران به خانه آنها آمد و آخرین بار هم در مراسم ختم مهران دیدمش. همه اش دارم سهام را در برابر خودم مجسم می کنم... هنوز مهران باهام حرف می زند و شوخی می کند، اما سهام را که آن روز برای مهران نوشت، چگونه دریابم.. راستی سهام برادری هم دارد که در کانادا مشغول درس خواندن است و او که تازه بار سفر بسته چگونه به ایران خواهد آمد... همه اش دارم با خودم کلنجار می روم... در این روزگار سخت او هم پدری مهربان را از دست داد. خدایش بیامرزاد.... و به سهام عزیز و خانواده اش صبر دهد... بچه ها همه برای احمد بورقانی نوشته اند.
اختلافات میان مخالفان و دولت چاد بالاخره کار خود را کرد و این شورشیان توانستند در عملیاتی تنها ظرف ۲ روز پایتخت کشور، انجامنا را به تصرف خود درآورند. آنچه مشخص است این اقدام شورشیان که پس از چند تلاش ناموفق بالاخره روی حقیقت به خود گرفته با حمایت همه جانبه سودان و شخص عمرالبشیر بوده و نمی توان در آن شک کرد. امروز شورشیان تاکید کردند ادریس دیبی رییس جمهور در کاخ ریاست جمهوری محاصره شده اما او می تواند به خارج از کشور برود. وی که با سودان اختلافات بسیاری داشت، در حالی سرنگون می شود که از حمایت شدید اروپایی ها به خصوص فرانسه برخوردار بود. بالاخره عاقبت کشورهای فقیر همین است و بهتر از این نمی شود. سودان هم باید از این فرصت استفاده کرده و نسبت به آرام کردن استان آشوب زده دارفور اقدام کند.... گزارشم در این مورد در روزنامه را در ادامه مطلب بخوانید.
ادامه مطلب
ادامه مطلب
چله بزرگ دارد به پایان می رسد و زمین تن سرما زده و برفی خودش را و من هم تمام خیالات و خاطراتم را جمع می کنیم تا برویم رد کارمان. شاید این آخرین لحظه ای باشد که دل سرما زده ام را بر گاری کج و پیر روزگار سوار می کنم و راه می افتم و تا نمی دانم کجا می روم. و تو، و تو فرسنگ ها دورتر از من، اما تا همیشه با من، و تو مهربان تمام لحظه هایم، تا روزهایی که در آن گرمی وجود دارد، و تو، تو را می گویم تمام حس بودن من.... تا تو هستی و من می توانم خودم را در آیینه تو ببینم، بگذار چله بزرگ ها با شب های درازشان بیایند و بروند و من باشم تو باشی و .... چله بزرگ دارد به پایان می رسد و تو خیالت را برداشته ای و شسته ای و کناری گذاشته ای. و من همچنان در این خیال شسته شده ات دارم چرک می شوم تا شاید بار دیگر سراغم بیایی و از نو بشویی و باز چرک شوم و تو باز .... و این داستان همچنان ادامه داشته باشد تا روزی که دیگر برای آخرین بار نگاهم کنی و برای همیشه از شستنم دست برداری و......
تلخم، مثل هنزل، تلخم مانند تریاک، تلخم بسان تمام روزهایی که رفته است و دارد می رود، تلخم و همچنان در این تلخی می زیم و دنبال خودم می گردم و تو می آیی و من پیدا نمی شوم و تو می آیی و من همچنان کورم و کرم و... خیالم را در بقچه ای ریخته ام و فریاد می کنم و دنبال تو می گردم و، تازه یادم می آید که چله بزرگ چهلمی هم گذشته و تو و من هنوز ما نشده ایم. می گردم و می رقصم و در خلسه ای بلند چشم بر هم می گذارم تا هم چنان باشم و باشی و، در آخرین لحظه نگاهت کنم و در آیینه ات ببینم که ندارم حتی یک تار موی سیاه. تازه یادم می آید که دهه اول قرن پانزدهم است و پنجاهمین چله کوچک را در خیال خودم برای رسیدن به بهار جشن گرفته ام. تمام می شوم و فتیله زندگی را پایین می کشم و دیگر یادم نمی آید چندمین چله است و نمی دانم که بزرگ است یا کوچک. خاطراتم را دوره می کنم و می گردم دنبال شب هایی که خواب ماه را دیده ام و می گردم دنبال خیال کبوتری که در شش سالگی در دیوار کاه گلی خانه مادر بزرگ برای اولین بار تخم گذاشت و آخرین بار که شمردمشان شصت تا بودند و من تازه شانزده سالم بود. می گردم دنبال روزهای قشنگ. می گردم اما در تقویم من تنها یک روز است. سالش را از خاطر برده ام... اما در گوشه ای نوشته بودم تا یادم نرود و تو آنجا نشسته بودی و به من لبخند تلخی می زدی و من دنبال فصل ها می گشتم. خاطرم مانده بود، پاییز، بیست روز مانده به چله بزرگ و شاید هم شب ها به همان اندازه بلند شده بودند. تقویم خاطراتم پر از این حرف هاست و شب نشینی های بی تو، دیگر دستانم توان ندارد که آن را ورق بزنم... از روی تخت آسایشگاه غلطی می زنم و ساعت را نگاه می کنم. چشمانم تار می بیند. انگار باز هم دردش عود کرده است... عینک هم دیگر یاری نمی کند... تقلا می کنم و اشک هایم را پاک تا بتوانم ساعت را نگاه کنم... چهار صبح است... تا اذان هنوز فرصت دارم... سوز سردی از لای در داخل می آید و تازه می فهمم هنوز چله بزرگ تمام نشده است.....
سکوت محضی همه جا را فرا گرفته است در تنهایی تمام به بازی روزگار یک نقطه ای می خندم که نه داور دارد و نه قانونی برای من. در تمام این روزها می روم و می آیم و خودم را در تنگنای تمام حرف ها دوره می کنم. در دشتی به وسعت نگاهش می دوم و در میدانی به کوچکی قلبش خودم را جا می کنم.
دفعهی اولی که پیرمرد مُرد،
هنوز خیلی جوان بود…
دفعهی آخری که پیرمرد مُرد
هنوز خیلی جوان بود...
پیرمرد نمرده است! پیر مرد هنوز خیلی جوان است.
امروز صفحه های 8 و ۹ روزنامه حال و هوای عجیبی داشتند. دکتر احسان نراقی در دو صفحه دست استالین را در کشتن ماکسیم گورکی رو کرده است. در این دو صفحه وی با استفاده از نوشته های اروپاییان و مدارک جدیدی که به دست آنها فاش شده است، برای اولین بار مطالبی را گفته است که باعث تعجب خود من هم شده است. شاید از احسان نراقی در سن ۸۱ سالگی این همه انرژی بعید باشد. به هر حال من و کاوه هم در این میان ستون نویس آقای نراقی شدیم. مطلب نراقی را می توانید اینجا، مطلب کاوه را اینجا و مطلب خودم را هم اینجا و یا در ادامه مطلب بخوانید.
ادامه مطلب
مثل اینکه لبنان و پایتختش بیروت، عروس خاورمیانه نمی خواهد روی آرامش بگیرد. در این کشور کوچک و زیبای مدیترانه ای هر ورز اتفاقی می افتد. دو ماهی است که رییس جمهور ندارد، یک سال و نیم است که پارلمانش هم تشکیل جلسه نداده است، هر کاری هم می کنند تا به تفاهم برسند مثل اینکه امکان ندارد. حالا همه مانده اند و روزهای دربدری در لبنان. هر کس به بیروت رفته دست از پا درازتر برگشته است. معلوم نیست پشت پرده سیاست چه می گذرد که اینها نمی خواهند روی آرامش ببینند. هر ماهی هم یکی دو بمب در گوشه کنار این کشور منفجر می شود و تعدادی را با خود می برد. انگار خون رفیق حریری هنوز هم می جوشد و باید منتظر بود که قربانی بعدی کیست؟ روز گذشته بسام عید از افسران بلند پایه لبنانی در شرق بیروت به دام هلاکت افتاد تا به این ترتیب بسیاری از ناگفته ها را با خود ببرد. وی از طرفداران جریان ۱۴ مارس بود و مرگش ضربه سنگینی به پیکر حضرات ۱۴ مارسی است. مطلب امروزم در روزنامه را می توانید یا اینجا بخوانید یا در ادامه مطلب.
ادامه مطلب
چندی پیش که داشتم طبق معمول در سایت های عربی می گشتم تا آخرین خبرهای خاورمیانه را از زاویه دید آنها نگاه کنم، در روزنامه الشرق الاوسط چاپ لندن مطلبی توجهم را جلب کرد که در نوع خود بسیار جالب و در عین حال متاسف کننده بود. این روزنامه که دارای افکار وهابی است، کتابی را معرفی کرده بود با این عنوان" القوی البحریه فی الخلیج العربی فی القرن الثامن العشر"!!!. یا همان نیروهای دریایی در به قول آنها خلیج عربی!!! در قرن هجدهم میلادی. بله کتاب مرا گرفت و فایلش را باز کردم و تصویر جلد کتاب را هم ذخیره کردم تا اگر کتاب حرفی برای گفتن داشت آن را سفارش دهم. کتاب چاپ لندن و تازه هم منتشر شده بود. وقتی تصویر جلد کتاب را باز و آن را بزرگ کردم داشتم از این همه حماقت و بلاهت نویسنده، ناشر و طراح جلد این کتاب شاخ در می آوردم. کتاب روی جلد خود نقشه ای متعلق به قرن هجدهم میلادی داشت که با قلم بزرگ و خط قرمز کشیده روی آن نوشته بود: الخلیج العربی. تعجبم بیشتر شد. مگر در آن موقع هم چنین چیزی بوده. چرا که در قرن هجدهم تمام قبیله های مهاجر عرب در خلیج فارس نه تنها سواد چندانی نداشتند، بلکه کارشان راهزنی بود که پدر انگلیسی ها و هلندی ها و تجار ایرانی را هم در آورده بودند، دزدی می کردند و بهد هم فرار به سمت بیابان و قلعه هایی که در نزدیکی ساحل ساخته بودند و در راهزنی درایی هم استاد بودند. بعد از اینکه دقت کردم دیدم روی نقشه با خط لاتین نوشته شده persian gulf مطمئن شدم ماجرا از کجا آب می خورد. بله آنها در روز روشن باز هم کار احمقانه ای را کرده و از اینکه به این صورت به جعل سند پرداخته بودند خنده ام گرفت. به هر حال باز هم تعجب کردم که شور و شعور خوانندگان این کتاب در همین اندازه است که اگر روی جلد کتاب و بر روی یک نقشه - سند قدیمی با عنوان خلیج فارس نام بی مسما و مجعول (خلیج عربی) نوشته شده باشد، آیا آنها این نکته را خواهند پذیرفت؟ آیا اعراب در قرن ۲۱ هنوز هم آنقدر سواد ندارند که لایتن بخوانند؟ نا سلامتی همه آنها یک درو در انگلیس و آمریکا دوره دیده اند و امرایشان هم که همه در کالج های سلطنتی ملکه انگلیس درس خوانده اند!!! همین امر باعث شد تا در مطلبی بلند در روزنامه امروز پنج شنبه به این موضوع بپردازم تا در ایران بدانند سطح آگاهی و درک برخی از نویسندگان متعصب و معلوم الحال عرب چه اندازه است. این مطلب را هم می توانید در ادامه مطلب بخوانید و هم در اینجا.
ادامه مطلب
ادامه مطلب
امروز در روزنامه دو مطلب داشتم که هر دوی آنها در مورد فلسطین بود. در این که با چه دردسری خبر را نوشتم بماند. اما در مورد مطلبی که در ادامه خواهد آمد ترجمه سرمقاله روز گذشته روزنامه القدس العربی چاپ لندن است که آن را سردبیر این روزنامه که پیشتر هم از وی نام برده ام نوشته است. ترجمه این مطلب از آنجا که بسیار شیوا بود اذیت نکرد و زود تمام شد. می توانید دردهای عبدالباری عطوان را در ادامه مطلب بخوانید
ادامه مطلب
مردم غزه امروز و امشب را در تاریکی و بی برقی و در زیر تازیانه حملات اسراییلی ها به سر می بردند. امشب که از روزنامه آمدم خانه دیدم برق نیست.. آن هم برای تنها یک ساعت، تمام کارهایم را کنار گذاشتم و نشستم تا معنی بی برقی را لمس کنم. در این سرما مدتی در کشور کمبود گاز داشتیم دیدیم چه بر سر مردم آمد، مردم غزه گاز هم ندارند تا غذایی بپزند، مردم غزه از امروز در بیمارستان ها هم برقی ندارند تا زخمی ها و بیماران را به اتاق عمل ببرند. مردم فلسطین در سکوت مرگبار اعراب که به قول عبدالباری عطوان سردبیر روزنامه القدس العربی تنها می توانند با بوش به رقص با شمشیر بپردازند و تا کنون جیکشان هم در نیامده و در خفقان ترس از آمریکا همچنان خفه خون گرفته اند تا فلسطینی های بیشتر کشته شوند، زندگی را به سختی ادامه می دهند، آنها تاکنون تسلیم نشده اند و این جای قدردانی و خسته نباشید دارد. دارند با قدرت با تمام مشکلات می جنگند تا مزد انتخاب حماس را به عنوان دولت خود بپردازند. تنها عمرو موسی دبیرکل اتحادیه عرب که بنا به شغلش یک جا بند نمی شود به محکومیت این اقدامات بسنده کرده و مصری ها هم که داعیه رهبرب اعراب دارند و ۴ بار با اسراییل جنگیده اند و شکست خورده اند هم هنوز حاضر نشده اند از ترس اسراییل گذرگاه رفح را باز کنند. زیر گوش اعراب که ادعای جزایر ایرانی را می کنند و از مالکیت خوزستان ایران صحبت می کنند و برایشان خلیج فارس نام مشمئز کننده خلیج عربی را دارد، اسراییلی ها بزرگ ترین زندان دنیا را با ۵/۱ میلیون فلسطینی درست کرده اند. من بنا به وظیفه ام در روزنامه این موضوع را پوشش می دهم. البته رسانه های عرب هم فقط به نوشتن بسنده می کنند و از ترس اینکه مبادا مواجبشان قطع شود جرات انتقاد را ندارند، در این میان است که در لبنان هم توافقی در مورد ریاست جمهوری صورت نگرفته و عمروموسی دست از پا درازتر بیروت را ترک کرده. بنده خدا می گفت تا زمانی که لبنانی ها رییس جمهور را انتخاب نکرده اند این شهر را ترک نمی کند، اما مثل اینکه کف گیرش بد جایی خورده و سرافکنده بازگشته است. این فعلا از حال روز مردم منطقه است. انتخاب رییس جمهور آینده هم برای سیزدهمین بار به تاخیر افتاد. مطلب امروزم در مورد غزه را می توانید اینجا و یادداشتم در روزنامه را هم می توانید در ادامه مطلب بخوانید.
پی نوشت۱: این مطلب اولین مطلبی است که بعد از رفتن مهران عزیز می نویسم( البته به جز مطالبی که در مورد او نوشته بودم) خدایش رحمت کند.
پی نوشت۲: سارا معصومی امروز به جمع ما اضافه شد. ورودش را خیر مقدم گفته و امیدوارم با صبر و تحمل کار را با دیگر بچه ها ادامه دهیم.
پی نوشت ۳: روزنامه اعتمادملی از امروز وارد سومین سال انتشار خود شد. امیدوارم که روزنامه بتواتند محکم تر راهش را ادامه دهد.
ادامه مطلب

