انتخابات مجلس هشتم در میان اما و اگرهای فراوان برگزار شد. حال اینکه در ایران مقامات سیاسی بر آنند تا تنها به میزان شرکت کنندگان بپردازند، روی دیگر سکه به عملکرد صدا و سیما بر می گردد که از چند روز پیش حس ملی گرائیش گل کرده و مدام از ایران و ایرانی می گوید. نمی دانم این کار ریاکارانه برای چه انجام می شود... آیا آنها می خواهند با این وسیله مردم را به پای صندوق ها بکشانند..؟ اگر آنها بر این باورند که مردم ایران وطن دوست هستند و با شعار ایران و وطن و مام میهن و ... به پای صندوق های رای حاضر می می شوند، چرا در دیگر ایام این چنین نیست؟ آیا ایران را باید تنها در این روز به یاد آورد و از آن استفاده ابزاری کرد؟ آیا وطن تا این اندازه بی ارزش شده که باید تنها در روز خاصی از سال شعار وطن دوستی را بشنویم؟ آیا ایران با سابقه چمد هزار ساله خود هویتش را از دست داده است؟ من هنوز هم برایم در این مورد سوالات بسیاری باقی مانده است، سوالاتی که پاسخ داده به آنها مثنوی هزار من کاغذ خواهد شد... سوالی مانند اینکه ما ایرانی مسلمانیم یا مسلمان ایرانی...؟ این سوالات را در این دوره کسی جرات پاسخ گویی ندارد و من مانده ام که اصلا صدا و سیمای جمهوری اسلامی که گاه با آن مصاحبه هم می کنم اصلا به موجحودیتی بنام ایران ایمان ندارد و برخی از کشورهای دیگر برایش مهم تر هستند. به هر حال نزدیک سال نو است و در روزی که مردم را بیشتر برای خرید دیدم تا برای رای دادن ما یادمان باشد که همه سال جایی بنام ایران وجود دارد و اینجا زادگاه ماست.. جانم فدای ایران و ایرانی باد که هز چه داریم از این خاک پاک است...
فلسطین در سالی که گذشت تحولات بسیاری را پشت سر گذاشت. تحولاتی که در این اواخر به درگیری خونینی در نوار غزه تبدیل شد. غزه از سال گذشته در محاصره اسراییل قرار داشت و مردم این باریکه در این دوره سختی های متعددی را متحمل شدند که در نوع خود بی سایقه بود. به گفته منابع عرب کشتاری که در نوار غزه صورت گرفت از سال ۱۹۶۷ سابقه نداشته است. برای آنکه بتوانیم در این مورد گزارش بهتر و تحلیلی دیگرگون ارائه دهیم مصاحبه ای را با آقای دکتر مهتدی ترتیب دادم که این مصاحبه به صورت تلفنی انجام شد. از دکتر مهتدی به خاطر این مصاحبه تشکر می کنم. متن این مصاحبه را می توانید در اینجا و یا در ادامه مطلب بخوانید. لازم به یادآوری است که این مصاحبه پیش از حمله اخیر ارتش اسراییل به نوار غزه صورت گرفته است.
ادامه مطلب
ویژه نامه نوروزی روزنامه روز گذشته منتشر شد. در ۱۸۰ صفحه. در این میان من به دلیل دو شغله بودن در روزنامه - هم صفحه تاریخ و هم صفحه جهان- بناچار باید برای هر دو صفحه مطلب تدارک می دیدم. تا جایی که ممکن بود ر آن بودم تا خودم کمتر بنویسم و بیشتر مصاحبه بگیرم. چرا که یک سال خوانندگان روزنامه من را تحمل کردند و از این رهگذر باید به آنها آفرین و خسته نباشید گفت که قلم همچو منی را به دیده منت نگریستند و صفحات تاریخ و جهان را بدون هیچ شائبه ای خواندند و نظرات خود را گفتند و ما هم در وسع خودمان به کار گرفتیم. ۱۰ صفحه تاریخ و ۱۸ صفحه جهان حاصل کار دوستان من است که در ادامه ابتدا مصاحبه ای را که با فریدون جنیدی انجام داده ام می گذرام. این مصاحبه در مورد فردوسی بزرگ است که حرف های تازه ای هم در آن مطرح شده است. به هر حال مطلب را هم می توانید در اینجا بخوانید و هم در ادامه مطلب.
ادامه مطلب
این هفته جمعه انتخابات پارلمانی - مجلس شورای اسلامی - در ایران برگزار خواهد شد و فارغ از تمام دردسرهایی که نامزدها کشیدند و فارغ از تمام مسایلی که برای تایید تعدادی افراد دست دوم و سوم کشیده شد، به نظر می رسد در تهران تعداد زیادی در انتخابات شرکت نکنند و بر عکس چیزی که امروز روزنامه کیهان در تیتر یک خود نوشته بود، به هیچ عهنوان تنور انتخابات مانند مجلس ششم نخواهد بود. البته این هم به سیاست های جدید وزارت محترم کشور باز می گردد که تبلیغات انتخاباتی را محدود کرده است. به هر حال ما امیدواریم که مردم شرکت کنند تا نمایندگانی دستکم با سواد و وطن پرست را روانه مجلس کنیم. دود عدم شرکت در انتخابات به چشم خودمان می رود و دیگری در این میان ضرر نخواهد کرد. اما نکته ای که می خواهم به آن در این مجالل بپردازم به تبلیغاتی باز می گردد که این روزها روی بنرهای تبلیغاتی نقش بسته و شعارهای انتخاباتی نامزدها را با خود یدک می کشد. مهمترین نکته در این تبلیغات ایران مداری است که کاندیداها برای خود انتخاب کرده اند. کمتر لیستی را می توان دید که در آن نامی از ایران نبرده باشند و یا شعارهای ایران گرایی در آن نباشد. شعار حزب اعتماد ملی که همان مصر معروف فردوسی بزرگ با عنوان" چو ایران نباشد تن من مباد" است و دیگر احزاب و تشکل ها هم چنین شعارهایی را برای خود انتخاب کرده اند. در این میان است که باید این شعارها را با شعارهای انتخاباتی دوران قبل از مجلس پنجم مقایسه کرد. کم کم شعارهای انقلابی دارد رنگ می بازد و مسایل جدیدی جای آن را می گیرد. هر چند این شعارها را می توان در لیست اصولگراها دید ولی در این لیست هم این شعارها رنگ باخته است و جزو شعارهای آخری آنها به حساب می آید. به عنوان آخرین نکته باید گفت در ایران و ایرانیت که سالها در چنبر فراموشی گرفتار آمده بود، اینک دارد روزگار بازگشت خود را تجربه می کند و این بهترین پیام برای ایران دوستان است.
از امروز تبلیغات انتخابات مجلس هشتم شورا شروع می شود. پس از هفته ها چانه زنی بالاخره در حد انجام انتخابات تعدادی را تایید صلاحیت کردند که دهن ها بسته شود. حال اگر بخواهند مجلس هشتم را هم مانند مجلس هفتم کنند که هیچ خاصیتی ندارد و فقط طرح و لایحه تصویب می کنند، آن وقت دیگر باید فاتحه قانونگذاری در ایران را خواند. اما با تمام این وجود من باز هم در انتخابات شرکت می کنم و برای این که فردا نگویم چرا این آمده است و یا آن از همه می خواهم تا در این انتخابات مشارکت داشته باشند. مهم ترین نکته در حال حاضر فرستادن تعدادی نماینده باسواد و وطن پرست به مجلس است....
داشتم مقاله روز گذشته عبدالباری عطوان سردبیر روزنامه القدس العربی چاپ لندن را می خواندم. او شب گذشته هم میهمان شبکه خبری الجزیره بود و داشت در مورد تهاجم اسراییل به نوار عزه سخن می گفت و به شدت به سیاست کشورهای عربی و آقای محمود عباس می تاخت. این در حالی است که ناو آمریکایی یو.اس.اس.کول به همراه اقمارش راهی مدیترانه شرقی شده و نزدیک سواحل لبنان و سورثیه لنگر انداخته است. آنچه در گزارش امروزم آمده این است که خاورمیانه روزهای حساسی را پشت سر می گذارد و معلوم هم نیست که آمریکایی ها به چه دلیل این گروزه رزمی را به منطقه گسیل کرده اند، اما آنچه از خلال نوشته آقای عطوان می شد یافت، جمع بندی بود که او از سفرها و گفتارهای مقامات اسراییلی، عربی و آمریکایی کرده بود و به این نتیجه رسیده بود که منطقه در حال فرو رفتن به جنگ جدیدی است که شهادت حاج عماد مغنیه مقدمه آن است. به هر حال آنچه مشخص این است اسراییلی ها به این سادگی حاضر نیستند دست از سر مردم غزه بردارند، مردم بی سلاحی که هیچ وسیله ای برای دفاع از خود ندارند، اسراییلی ها که عرضه جنگیدن با حزب الله را ندارند فعلا دارند عقده هایشان را بر سر مردم فلسطین خالی می کنند. مطلبم در مورد تاثیرات حضور ناو -گروه رزمی آمریکایی در نزدیکی سواحل سوریه - لبنان را می توانید در اینجا یا در ادامه مطلب بخوانید.
ادامه مطلب
پنجره را که رو به دریا باز شده است می بندم و به موسیقی ملایمی که تمام فضای اتاق را در برگرفته گوش می دهم. چشمانم را از منظره دور و دراز ساحل می کَنم و چشم بر هم می گذارم و در ناگهان خودم سیگاری می گیرانم و با چند کام پشت سر هم، دود را با موسیقی در هم می آمیزم و در خودم فرو می روم. هنوز هم تنم از نسیم سردی که تا چند دقیقه پیش خود را از میان درز پنجره به داخل اتاق می کشاند می لرزد و مور مور می کند... چمباتمه می زنم و زانوهایم را در آغوش می گیرم و در خاطره بلند گونه های خیس از اشکم را با پشت دست پاک می کنم. سیگارم را تا ته می کشم تا جایی که احساس می کنم گلویم را می زند و دیگر توان کام گرفتن ازش را ندارم. دیگر طاقت ندارم و به سرعت از صندلی ام کنده می شوم با کوبیدن محکم در، خود را در ساحل رها می کنم. هنوز هم نسیم سردی موج های کوچک آب را با خود به ساحل می کشاند ولی هر چه تقلا می کند نمی تواند پا پیش تر بگذارد و آثارش در نزدیکی ساحل محو می شود. در خودم فرو رفته ام در نیمه شبی که جز صدای برخورد آب با کرانه چیز دیگری در گوشم نمی پیچد بی هدف دور خودم می چرخم. دیگر از بچه ها خبری نیست، نمی دانم آخرین باری که آنها را یکجا دور هم دیدم خرداد سال ۱۳۷۶ بود و یا کمی بعد در مراسم ختم یکی از آنها؟ ولی از آن روز ۱۱ سال به توالی گذشته است و نمی دانم که بعد از آن چگونه خواهد بود. جمع دیگرمان در سال ۱۳۸۰ در شیراز از هم پاشید و از آن روز دیگر در آرزوی جمع کردن جمعی نبوده ام و حالا آرزو می کنم ای کاش باز هم از کنار آن پنجره و در نور مهتاب دریا را نگاه می کردم که مرا با خود تا خاطره های دور درازش می برد... حرفی نیست، ما تسلیمیم، از اول هم تسلیم بوده ایم....
گاهی وقت ها پر از هیچ می شوی و این اصلا ربطی به تو ندارد و هیچ کاری هم نمی توانی کنی. گاهی وقت ها در خودت فرو می روی و تنها باید مواظب باشی تا غرق نشوی. امروز اربعین امام حسین است. درست ۵۰ روز از خاکسپاری مهران قاسمی می گذرد... هنوز هم برایش دلتنگم و نمی دانم در این ۵۰ روز چرا هیچ دل خوشی از روزنامه رفتن ندارم و اصلا هم دلم نمی خحواهد روزها را به یاد بیاورم... اما این روزها در حافظه سرگردان من سرگردانند و هر از چند گاهی تلنگری به حافظه کوتاه مدت و بلند مدتم می زنند تا به این ترتیب در خود فرو برندم و خاطراتم را به دوره بنشینند. دیشب - به عبارت بهتر نیمه شب - که داشتم حساب و کتاب صفحات تاریخ را می کردم تا به نویسندگان آن بدهم، از مهرماه شروع کردم تا به پایان آذر رسیدم. از مهر هنوز هم می شد حضور پر رنگ مهران را دید و صفحات را ورق زد. جایی که در یک روز دو مطلب داشت و یکی را بنام صدرا مومن کار می کرد.... نمی دانم... به نیمه آذر که رسیدم دیگر دست و دلم نمی خواست و یا نمی توانست جلوتر برود... لنگ می زدم و با حسرت آخرین نوشته هایش را هم می خواندم و نگاه می کردم.... سرشار از یک حس غریب بودم، حسی که در آن مهران را در کنار خودم - جایی که بارها با هم نشسته بودیم - حس می کردم. و حالا نزدیک دو ماه از آن روز گذشته و تپل دوست داشتنی در بین ما نیست... وقتی همه چیز به آخر می رسد تو هم ناچاری در این هیچ بودنت بمانی و منتظر باشی که روزی، روزگاری نه چندان دور نوبت به تو هم می رسد.... به یاد مهران و تمام مهربانی هایش و تمام حرف هایی که با هم زدیم....
شب که از روزنامه زدم بیرون بوی خاک باران خورده تمام مشامم را پر کرد. در خودم بودم و خاطراتم را دوره می کردم. هر چند خریدهای قبل از عید و شلوغی های خیابان های تهران آدم را بی خیال قدم زدن می کند، اما هوا آنچان بهاری بود که قدم زدنی را می طلبید. بادی بهاری که نمی دانم چگونه مرا تا عمق دشت های پهناور دشتستان می برد، در خودم فرو برد و آنگاه در اندیشه ای دیگر مرا گذاشت که همین است. در دل کوچه پس کوچه های تهران تا خیال بارانی شب می رفتم و خودم را دوره می کردم. باز هم باید اعتراف کنم که نفهمیدم این قدم زدن طعم چه می داد و این مزه را چه زمانی چشیده بدوم... شاید قدم زدن های طولانی ام در بیابان های روستایمان بود و شاید هم در نکاه پر پیچ و خم باغ ناری شیراز... هر چه بود.. زیبا بود و جاندار... من که لذت بردم.
ایران از روزگاران دور تاکنون مردان مرد بسیاری را به خود دیده است که هر کدام از آنها به نوعی در راه اعتلای ایران گام برداشته اند. این مردان که هر کدام از آنها در برهه ای خاص از زمان برای نجات
ایران و ایرانی ظهور کرده اند نمونه کامل انسان هایی بوده اند که دیگر هیچگاه نخواهند آمدند. یکی از این افراد بزرگ سرلشکر شهید ولی الله فلاحی است که در ابتدای انقلاب به عنوان فرمانده ارتش جمهوری اسلامی خدمت می کرد و بالاخره در ماجرای سقوط هواپیمای سی ۱۳۰ در نزدیکی کرج به همراه دیگر همرزمانش به شهادت رسید. فلاحی از آن دسته سربازان وطن دوستی بود که خود را وقف ایران کرده بود و از این رهگذر بارها در ابتدای جنگ تا فاصله چند متری عراقی ها رفته و مرگ را در پیش چشمانش دیده بود. داشتم زندگی نامه و فعالیت های فلاحی را می خواندم... از روزی که به عنوان یک افسر ستاد در دانشکده های نظامی تدریس می کرد تا زمانی که به همراه شهید دکتر چمران در کردستان با جدایی طلبان به مبارزه می پرداخت. در مورد او خر چه خواندم بیشتر پی به بزرگی او بردم. ایران اگر امروز هم چنین انسان های بزرگی داشته باشد و در ارتش آن افرادی وطن پرستی باشند، هیچ گاه اسیبی نخواهد دید. افرادی مانند شهید ستاری، شهید یاسینی، شهید احمد کاظمی، شهید باکری، شهید صیاد شیرازی، شهید همت، شهید جهان آرا، شهید دستواره، و هزاران جان برکفی که برای اعتلای ایران قدم گذاشتند و جان بر سر ایمان خود برای ایران نهادند. امروز هم در ایران از این افراد داریم تنها نکته این است که شناخته شده نیستند....
من ورزگار مسابقه گذاشته ایم. او به اندازه عمر خود تجربه دارد و من به اندازه سنم. او بازی های زیادی را دیده است من هنوز دارم از او بازی می خورم اما پا پس نمی کشم. من می دانم که او زورش بیشتر است اما باز هم اصرار دارم که در میدان باشم. من و روزگار رقابت سختی را آغاز کرده ایم... برنده اش او خواهدبود ولی من هم به این سادگی ها بازی را واگذار نمی کنم.... او می ماند تا امثال مرا بازی دهد و من مانند بی شمار بازی خوردگان می روم.... بازی هیچ قاعده و قانونی ندارد... باید هشیار باشی.. همین.
