تبليغاتX
در امتداد سکوت....

در امتداد سکوت....

گزارش يك روزنامه‌نگار

دو سال از جنگ ۳۳ روزه می گذرد و در این مدت تحولات بسیاری در خاورمیانه رخ داده است که همه آنها به نوعی مرتبط با این جنگ هستند. برخی ها می خواهند تاریخ سیاسی ۶۰ ساله اسراییل را به دوران پیش و پس از جنگ تقسیم کنند. حزب الله لبنان هم پس از این جنگ همچنان موفقیت هایش ادامه دارد که آخرین آن آزادی اسرای دربند خود از زندان های اسراییل بود. در مورد جنگ ۳۳ روزه و حوادث مرتبط با آن امروز دو صفحه در روزنامه کار کردم که صفحه اول را می توانید در اینجا بخوانید و صفحه دوم را هم در اینجا.

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387ساعت 10:35  توسط کریم جعفری  | 

چشمانت قدرت دیدن هیچ چیزی را ندارد و تنت خسته تر از آن است که بخواهی در امتداد اندیشه ات راه بیفتی. همین جا بمان و به حال خودت غصه بخور...

+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت 1:9  توسط کریم جعفری  | 

امروز ۱۸ تیرماه است. روزی در میانه اولین ماه گرم فصل گرم. برای هر کس این روز تداعی کننده خاطره ای است. برای آنهایی که دنبال دانشجو و سال ۱۳۷۸ هستند حوادث کوی دانشگاه تهران خاطره است، برای صدا و سیما هم که این روزها نبش قبر می کند و می خواهد انبانش خالی نباشد، کودتای نوژه فعلا در صدر قرار گرفته و حول آن مانور می دهد و اما برای من... تنها خاطره ای که می تواند تداعی شود این است... ۶ ماه از رفتن همیشگی مهران قاسمی می گذرد و در این روزها همه اش به این موضوع فکر می کنم... درست بعد از ظهر روز هجدهم اولین ماه فصل سرد بود که کابوس مرگ دوباره مرا به خود آورد و ... شش ماه از رفتنش می گذرد و هنوز هم در خاطره من و کاوه رژه می رود و می خندد و با کاوه سر در کامپیوتر دارد تا ... نمی دانم... مثل همیشه، این نمی دانم های تکراری دامن مرا گرفته و هر روز سر از جایی در می آورد... مهران از ۱۸ تیر هم خاطراتی داشت.. چقدر هم خوب تعریف می کرد و چقدر هم شیرین می گفت... واژه هایش هنوز دارد در برابرم رژه می رود... هنوز هم. باز هم نمی دانم و ای کاش این نمی دانم ها یه روز فراری می شدند و می رفتند. با کاوه خاطراتمان را مرور می کنیم و حسرت می خوریم... دور میزی می نشینیم که هنوز بوی او را دارد و تیترهایش را روی آن می نوشت و خبرها را تنظیم می کرد و حالا..؟ شش ماه گذشت به همین سادگی و چقدر سخت است دوری و ندیدن و ای کاش خبری می داد... عمر ماست که در ساعت شنی روزگار بالا و پایین می شود و می رود و می دود و نمی ماند و ما هستیم که خندان بر رفتن عمرمان شادی می کنیم و حسابش هم از دستمان در رفته و دیگر هیچ. می گفت تنها روزنامه ای است که دو سال تمام در آن کار کرده است و او رفت و یک شنبه که گفتند روزنامه دارد تعطیل می شود یاد حرفش افتادم و به بازی روزگار خندیدم... ما رها نکردیم و او آسان رها کرد و چه آرام برای همیشه به خواب رفت... تکرار حرف هایش و گاهی هم تلنگر به ذهنم برای یافتن تیترهایی که او می زد و نماند که بیشتر یادمان دهد... حسرتی که به دل من و کاوه ماند. کاوه هر روز می گوید ای کاش بود و با نگاهی در چشمان کاوه حرفش را صد بار تایید می کنم - البته نیازی به تایید نیست خودش می داند - بگذار روزگار یک نقطه ای همچنان بازی دهد و ما بازی بخوریم که حقمان است و می دانم که چاره ای نداریم....

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 تیر1387ساعت 0:18  توسط کریم جعفری  | 

اواخر تیرماه خورشیدی پایتخت فرانسه میزبان رهبران ده ها کشور جهان است تا طی آن سالگرد انقلاب قرن هجدهم و خونین الجزایر جشن گرفته شود. این جشن ها دارای حاشیه های گوناگونی است که یکی از آنها هم کنفرانسی خواهد بود با عنوان نشست سران کشورهای حوزه مدیترانه تا بر اساس طرح سارکوزی رئیس جمهور فرانسه، یک اتحادیه با سازوکارهای اتحادیه اروپا تشکیل شود. از آنجا که این تنها اتحادیه است که هم کشورهایی از آسیا و هم آفریقا و هم اروپا در آن حضور دارند، می تواند در نوع خود جالب و مهم باشد. امروز مطلب بلندی را در این مورد در روزنامه نوشتم و به گوشه های گوناگون این اتفاق پرداختم. تمام مطلب را می توانید در اینجا و یا اینجا بخوانید. در ادامه مطلب هم تمام آن وجود دارد.

پی نوشت: از آن روزهایی است که چندتا مطلب در روزنامه دارم و یکی از آنها اسم خورده است...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 16 تیر1387ساعت 12:52  توسط کریم جعفری  | 

از سه شنبه صبح که در سایت روزنا خبرهای روزنامه را خواندم، منتظر حادثه ای بودم. نوشته بی ویرایش این روز از همان ابتدا بو می داد و معلوم بود که خبر از چه قرار است و باید به کدام سو رفت. روزنامه ها معمولا در ایران بسیار نامه دریافت می کنند که خیلی از آنها مهر محرمانه دارد و معمولا هم صدایش در نمی آید. نامه هایی که در آن به خاطر چاپ فلان خبر و درج بهمان گزارش و یادداشت آقای... مورد بازخواست قرار گرفته ای. به گونه ای تو را در قوطی می کنند و در سه کنج قرار می دهند که نگو و نپرس. در این میان ما خبرنگار جماعت به خودسانسوری روی می آوریم و به ناچار فکرمان را هم تغییر می دهیم تا شاید بتوانیم روزنامه را نگه داریم. در این چند سال اگر خوب توجه کرده باشید می بینید که روزنامه های اصلاح طلب را تنها به بهانه چاپ مطلبی بسته اند و صدها جوان این مملکت را از نان خوردن در ممکلت خودشان بازداشته اند که در این میان بسیاری از آنها راهی اروپا و آمریکا شده و امروز دارند به رادیو فردا، بی بی سی و آمریکا و ... خدمت می کنند. این از عاقبت روزنامه ها در ایران است.

اما در مورد حادثه تازه. روزنامه ما داشت کار خودش را ادامه می داد و هر چند مطمئن هستم نسبت به قبل ضعیف تر شده ایم اما داشتیم کج دار و مریز ادامه می دادیم. یا به عبارت بهتر لنگ لنگان قدم بر می داشتیم. اما تا حالا نشده که ما به خاطر مطالب بچه ها در تحریریه مورد بازخواست قرار بگیریم و اینگونه در سه کنج قرار بیفتیم. همیشه به نوعی از این دست ماجراها خود رها می کرده ایم. الحمدالله داروغه مطبوعات، همان روزنامه فخیمه کیهان هر روز ما را حلاجی می کند و بعد جوابیه بچه را هم چاپ نمی کند، اما دولت هم جای خود دارد. آقای منتجب نیا قائم مقام حزب اعتمادملی هستند و چندماهی هم هست که گذرشان بیش از پیش به روزنامه باز شده است و اینجاست که باید بیشتر با نکاتی که ما در مورد روزنامه برایش توضیح می دادیم، آشنا شده باشد و از این رو در این مورد احتیاط کند، اما چه باید کرد درست در برهه ای که ما باید بیش از اینها احتیاط می کردیم و روزنامه را نگه می داشتیم، این نوشته را در روزنامه چاپ کرد. نمی خواهم درون روزنامه را گزارش دهم و این کار هم وظیفه من نیست. اما نکته ای بسیار برایم جالب است و آن هم چاپ مطلب درست در روزی که قرار بود آقای حق شناس به همراه آقای کروبی راهی سفر عربستان شود و نتواند مطالب روز سه شنبه را پیش از چاپ بخواند. پیش از این نوشتم که ما دچار خودسانسوری شده ایم ولی گاهی اوقات هم مدیر مسئول نکاتی را که از دست ما در رفته باشد را می گیرد.. اما نمی دانم چرا در روزی که مدیر مسئول نبود همه کور شده بودند و مطلب به این گندگی را ندیدند؟ من برای آقای حق شناس احترام بسیاری قایل هستم - نه از این رو که همشهری ماست- سعه صدری که این انسان دارد بی نظیر است و هرگاه بخواهی می توانی ببینیش و با او صحبت کنی... اینکه دادگاه برای او حکم جلب صادر کرده راه به کجا می برد؟ آیا باید با شخصی که در همه صحنه های انقلاب و ایران حضور داشته اینگونه رفتار شود؟ سخنگوی حزب اعتماد ملی آن را نظر شخصی آقای منتجب نیا می داند، آقای منتجب از چاپ آن ابراز بی اطلاعی می کند؟؟!!!... سایت ها و روزنامه های طرفدار دولت هم در این مورد کم و کسری نگذاشته اند. حال سوال من این است هدف از چاپ این مطلب چه بود؟ در حالی که روزنامه ما به شدت تحت فشار بود و در کمین آن بودند تا آن را تعطیل کنند؟ همه از من می پرسند روزنامه شما تعطیل می شود؟ و من در پاسخ آنها باید بگویم اگر تعطیل نشود دستکم مدیر مسئول آن را عوض می کنند تا به این ترتیب دل بعضی ها خنک شود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 22:20  توسط کریم جعفری  | 

و اینگونه تمام می شوم، در میان حسرت رفتن و اندیشه ماندن قد می کشیم... تلخ است اما باید پذیرفت و چون ناچارم، باید بپذیرم و چون هستم این اندیشه را به دنبال می کشم.... اکنون وقتی برای هیچ است.... هیچ و ....!!! نمی دانم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 تیر1387ساعت 12:59  توسط کریم جعفری  | 

امروز یادداشتی را در مورد عراق در روزنامه نوشتم که بیشتر حول این موضوع بود که دولت نوری مالکی نمی تواند چندان در طرح امنیتی اش موفق باشد و دلیل آن هم به مشکلات پیش روی وی بر می گردد. این مشکلات در این خلاصه شده که احزاب سیاسی مسلح با عشایر مسلح متحد شده اند و حالا مالکی بارش را با کدام خر بکشد دیگر باید از جورج بوش بپرسد... به هر حال آنچه به نظر می رسد این است که عراقی ها با بازگشت خونین تروریست ها روزگار سختی را پیش روی دارند و مالکی و همراهانش باید در این سیاست تجدید نظر کنند.به نظر می رسد با افزایش تنش های داخلی در عراق این کشور در امضای پیمان امنیتی با آمریکا در سه کنج قرار گیرد و از این رو هم می توان گفت دولت عراق تحت فشار بسیار شدیدی است. مالکی هر چند آدم سیاستمداری است و نشان داده اراده لازم را برای اداره عراق دارد اما او هم برخی مواقع دچار مصلحت گرایی شده که این مهم کار دستش می دهد. یادداشتم را می توانید در اینجا و یا ادامه مطلب بخوانید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 8 تیر1387ساعت 15:23  توسط کریم جعفری  | 

پیش از این و هنگامی که حاج رضوان - عماد مغنیه - در سوریه ترور شد و به شهادت رسید مطالبی را در مورد او در روزنامه و این وبلاگ نوشتم. او را به خاطر تمام خوبی هایش دوست داشتم - نه اینکه او یک مسلمان شیعه بود، امروز همه ما چه گوارا را دوست داریم فقط به خاطر شیوه مبارزه اش - من هم حاج رضوان را به همین خاطر دوست داشتم - جنبه های بعدیش بماند پیش خودم-. بیش از چهار ماه از ترور این فرمانده ارشد حزب الله می گذرد و من همان روزها مطلبی را ترجمه کردم که اول می خواستم آن را در روزنامه چاپ کنم ولی بعدا پشیمان شده و آن را به مجله زمانه دادم. این مقاله در اسفندماه ترجمه شد، آن را از سایت خبری ایلاف که فیلتره برداشتم و با علاقه هم ترجمه کردم. مصاحبه ای است با یوسف شرقاوی از کارشناسان نظامی فلسطینی که سال ها در لبنان حضور داشته و عضو فتح هم بوده است. مصاحبه خوبی بود و من هم به اندازه توانم آن را ترجمه کردم. به هر حال امیدوارم خوب از آب در آمده باشد. اصل مطلب را می توانید در اینجا بخوانید و یا در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 2 تیر1387ساعت 18:31  توسط کریم جعفری  | 

تابستان شروع شده است... گرمایش را می شود از همین الآن حس کرد و در عمق واژه های گرمش غوطه ور شد... تابستان شروع شده است، آفتاب با تمام وجود بر سرت می تابد و تو را با خودش تا آخرین گام های بلند با هم بودن می برد. در این میان من می مانم و خاطراتی که در تابستان تمام می شوند خاطراتی که گاهی برای تلنگر زدن به ذهنم خودشان را در برابر دیدگانم به رژه وادار می کنند... تابستان شروع شد تا روزها هم از نفس بیفتند و شب ها را اندکی درک کنند. ساعت هاست که با خودم خلوت کرده ام و روزهای رفته را می شمارم.. روزهایی که در آن می توان حسی غریب را درک کرد و آنگاه... نه، بگذار ننویسم آه تا یکبار دیگر سجع به سراغم نیاید... پاییز در راه است.... دارد می آید و چه بشکوه و مطنطن... دارد می آید و خورشید در برابر سر فرود می آورد... - دارم عجله به عمرم می کنم!!- نمی دانم ها در این فصل هم ادامه دارند و می دانم در فصل های بعد نیز چنین خواهند بود.. حسی که مرا با خودش تا بیکرانه ها می برد و تا پشت خانه های کاگلی روستا - که البته امروز دیگر نمی توان سراغی چندان از آنها گرفت، زمانی مادر بزرگم یکی از آنها را داشت!!! - غروب سرخ خورشید را تماشا کنم... دشت در بیکرانه هایش گستره شده و نشانی از افق نمی بینی و خودت هستی و نسیمی که از فراخ نای برج اسد تو را با نمی گرم نوازش می کند.... خرما پزان هم خواهد و آمد و من باز هم نخواهم بود تا ببینم که نخل ها زرد و سرخ شده اند و سبزی باخته اند... - هیچ وقت بهار را دوست نداشته ام - و این هم گذشت و داستان ها ادامه دارد و من می مانم و تو - که نمی دانم تا کی می مانی - و گرمایی که همچنان در وجود تابستان نهفته است. تو می دانی که چه می گویم و من می دانم که تو کی خواهی رفت... دنبال گم شده ای هستم و خودم را امتحان می کنم... ۳۰ سال است رد می شوم و تو امتحان می گیری و من رد می شوم و تو اصرار داری که قبول شوم و من در برابر تجدیدی ها می مانم و ریاضات یقه ام را می چسپد و چه کنم که در محاسبه زمان همیشه اشتباه کرده ام.... آخر کلاسی ها همیشه همینطورند... جایی برای در خود بودن می خواهند و اندیشه ای که بتوانند با آن خودشان را رنگ کنند... و تو چه اصراری داری تا در این گرما باز هم امتحان بگیری؟؟؟ نمی دانی تابستان است و شوق آمدن پاییز دارم؟ بگذار با هم قدم بزنیم.. تا اینجا با هم آمده ایم بقیه اش را هم مردی کن و تنهایم نگذار هر چند می دانم که پایم لنگ است، ۳۰ سال است که یاری می کنی و باز هم ادامه بده... دستم بگیر... دستم بگیر و با خودت ببر... روزگار تو را می گویم که هیچ گاه اندکی تحمل ایستادن نداشته ای و همیشه در حال رفتن بوده ای.... زمان که می گذرد دیگر چیزی برای از دست دادن نداری... تابستان است.

پی نوشت: روزگار یک نقطه بیشتر ندارد و اینگونه دارد همه را بازی می دهد، اگر به اندازه شپش نقطه داشت چه می کرد!!!

+ نوشته شده در  شنبه 1 تیر1387ساعت 23:32  توسط کریم جعفری  |