تبليغاتX
در امتداد سکوت....

در امتداد سکوت....

گزارش يك روزنامه‌نگار

قرار است امروز چهارشنبه بشار اسد بنا به دعوت همتای روس خود راهی روسیه شود و به احتمال زیاد قراردادهایی را با این کشور در مورد خرید تسلیحات نظامی امضا کند. از این رو است که برخی از کارشناسان این سفر را در ارتباط کامل با جنگ روسیه - گرجستان و دخالت آشکار اسراییل در آن می دانند. به هر حال به نظر می رسد آنچه روس ها در طول سالهای گذشته به سوریه و ایران ندادند، با به وجود آمدن شرایط جدید در منطقه از این کشور خواهند گرفت. یادداشت روز گذشته ام در روزنامه اعتمادملی در همین مورد بود و می توانید آن را در ادامه مطلب بخوانید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت 0:4  توسط کریم جعفری  | 

خیالم را بر می دارم و راه می افتم و تا آخرین پناهگاه حقیقت و در امتداد سرخ غروب می روم. در انتهای تمام خوبی ها آنجا که افق به پایان می رسد و می ایستم و دستانم را به دعا بلند می کنم... دعای باران دارم و چقد دلم می خواهد آرام ببارد و بیاید و نگاهم را بشوید، افسوس که تابستان است و هرم گرم مردادماه بر همه جا پاشیده شده است و من در انتظار غبار بی سوارم... اما این تابستان با تمام تلخی هایش بعضی وقت ها زیبا می شود و آن روزی است که تو به دنیا آمدی و اولین صدا با تکان دادن دستانت بر جهان خاکی فریاد کردی... امروز روز تولد توست و ای کاش من پاییزی هم در این وانفسا همچنان استوار می ماندم و می خواندم سرود بلند بودن را تا آخرین لحظه بودن و تو نگاه می کردی که همچنان نگاهم دنبال خاطره های با تو بودن است.... ساعت هاست که می خواهم از تولد تو بنویسم اما چکنم که بعد از گذشت سالیان دراز همچنان زبانم از سرودن و دستانم از نوشتن خسته می شوند... تنها نوشتم تا به یادت بوده باشم و فراموش نکرده باشم آنهمه مهربانی را... صد سال زیر آسمان آبی جنوب به شادی و خوشحالی زندگی کنی و ما را هم دعا...

پی نوشت: ای کاش می توانستم نام ببرم آنکه را از نام برده ام.. خودش دوست ندارد و ما هم به همین شیوه می رویم... تنها بگویم خاطراتی که با او دارم هیچگاه فراموشم نخواهد شد..  

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 18:9  توسط کریم جعفری  | 

کمر تابستان شکسته است و گوش شیطون کر این یکی دو روز هوا بهتر شده است و این هم خود نعمتی است در این وانفسای تابستان. کمر تابستان در امردادماه آریایی شکست و روزها مثل باد صرصر می روند و خیال ما نیز راهی می شود... عمر نیز چگونه می دود و نمی ماند و حساب می کنم پاییزهای زندگی را چه ساده پشت سرگذاشته ام... یادم می آید اول دبستان بودم.. نگاه به صف پنجمی ها می کردم و حسرت می خوردم که کی به جای آنها در صف خواهم ایستاد... راهنمایی که آمدم هم همینطور بود و دبیرستان نیز... همیشه دنبال صف آخر و آخر کلاس بودم... لیسانس را در کوچه باغ های شیراز گرفتم و هیچ اشتیاقی به فوق نداشتم... اما نمی دانم چه شد که باز هم خواندم و تمام کردم و امروز باز هم درس خواندن دست از سرم بر نمی دارد و نمی دانم تا کجا باید بروم... حالا نوبت دکترا است و پنج سال دویدن و خواندن تا پاره کاغذی به عنوان مدرک دکترا دستت بدهند و اینجا هم صف بود، اما دیگر حسرت نمی خوردم که چرا آنها آنجایند و من اینجا... خودم هم نمی دانم... تابستان باز هم فصل قبول شدن بود و من دارم رد می شوم و می بازم و یک برد ندارم.... چقدر خوب بود الآن کنار خلیج فارس بودم و نمی از دریا در هنگامه خرماپزان تنم را در خود فرو می برد و در خلسه ای آرام خودم را پنهان می کردم.... می گذرد و می دود و نمی دانم کی می ایستد... چه سخت است آسان گرفتن و چه آسان است ندیدن و باز چه...؟ مردادماه... فصل تولد دیگری است که من هم در آن به دنیا می آیم... نمی دانم پاییز امسال چگونه است.... آیا برگ ها زرد خواهند شد؟ آیا دل ما به رنگ آفتاب درخواهد آمد.... نمی دانم...!

پی نوشت: هر چند از خبرگزاری نیمه رسمی فارس چندان دل خوشی ندارم، اما باید اعتراف کنم به واسطه پول زیاد، برخی کارهایش در نوع خود جالب است. از محمود درویش چند نوشته را منتشر کرده که در نوع خود بی نظیر است... خواندنش را به همه توصیه می کنم... 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 مرداد1387ساعت 20:43  توسط کریم جعفری  | 

واقعا فرقی نمی کند کجا باشی، هلمند افغانستان و یا در مزارشریف، در عراق باشی و یا در فلسطین اشغالی، اصلا مهم نیست در کدام کشور رسالتت را انجام می دهی، در چین باشی و یا برمه و شاید هم در زیمباوه، اینها هیچکدامشان ملاکی برای سنجش کار تو نیست، هر وقت دوربین و قلم و کاغذ را از کوله پشتی ات بیرون می آوری تا آنچه رخ داده است را برای مردم دنیا نقل کنی، متوجه خواهی شد که برای تو همه جا آسمان یک رنگ است... تو در همه جا حقیقت را می یابی و گلوله – که همه جا یک معنی بیشتر ندارد؛ مکانش نیز مهم نیست – نیز تو را می یابد.

برای خبرنگار که در این سطرها تو خطابش کردم، واقعا آسمان یک رنگ بیشتر ندارد و در این یک رنگی است که می توانی او را بیابی، آنهایی که برایش ادعای دوستی می کنند، بیشتر از همه با او دشمنند، هر جا که صدای گلوله آمده، نام آنها نیز مضاف الیه جمله بوده است و آنها در پشت صفیر گلوله جا خوش کرده اند و ناگهان....

همیشه همینطور است؛ فرق نمی کند کجا باشی، گلوله که می آید از تفنگ نظامی آمریکایی در عراق خارج شده باشد و یا اینکه در همان کشور شبه نظامیان تو را دزدیده باشند و از فاصله چند متری مغزت را با هفت تیر از هم بپاشند و یا شاید هم در مزار شریف تو را همپایه دیپلمات ها کنند و در یک صف همه را به گلوله ببندند و چند گل سرخ از آن گلوله ها بر سینه تو بنشیند... البته تو می توانی کمی هم به این سو و آن سو بروی، در شیلی خودت را اسیر در دست دژخیمان پینوشه ببینی و یا اینکه در جایی دیگر مانند برمه اصلا اجازه ورود را ندهند...

واقعاً وقتی خبرنگار باشی مهم نیست در کدام کشور زندگی می کنی و برای کدام نشریه و یا خبرگزاری و با تلویزیون کار می کنی، تو همه جا متهم هستی، متهم به مرگ در صورتی که افشاگری کنی، 5 سال از جنگ عراق می گذرد، به گفته مسئول انجمن صنفی خبرنگاران عراق، در این کشور صدها خبرنگار کشته شده اند و کسی هم نبوده تا پیگیر عاملان آن باشد، در افغانستان هم همینطور، طالبان در روز روشن خبرنگار جماعت را در وسط شهر دار می زنند تا عمق کینه خود را اعلام کنند، در فلسطین اشغالی خبرنگاران به ضرب گلوله نظامیان اسراییلی کشته می شوند و نخست وزیر برای کشتن خبرنگار افشاگر جانی مدال می دهد، چون مجبوری همیشه سرت را بالا بگیری تا همه چیز را ببینی، اینگونه است که پیشانیت برای شکارچیان سیبل می شود و ناگهان...

تاکنون در مورد خبرنگار و خبرنگاران بسیار شنیده ایم که چگونه جانشان را بر سر حقایق از دست می دهند و کسی هم نیست تا دنبال قاتلان آنها را بگیرد، بی بی سی، سی ان ان، رویترز، الجزیره، العربیه، فرانسه، ایرنا و ده ها خبرگزاری و رسانه دیگر طعم تلخ از دست دادن همکاران خود را در میدان های درگیری و یا نقاط دیگر شنیده اند و فارغ از تمام مسایل -  در حالی که می دانند مرگ در چند قدمی آنهاست- پا جای پای آن دوست می گذارند تا حقیقت را کشف کنند..

چندی پیش که سامی الحاج تصویر بردار سودانی تلویزیون الجزیره از زندان گوانتامامو آزاد شده بود، در هتل هیلتون دوحه سخنانی را به مناسبت آزادیش مطرح کرد که شنیدن آن مو را بر تنت سیخ می کند... سامی نمونه زنده مانده از خبرنگاری است که وقتی از زندان بازگشت می گفت دیگر خبرنگاری نمی کنم... قیافه اش هم تغییر کرده بود و نمی دانم شکل چه شده بود، کار با اعمال شاقه، مهم تازه این نیست بلکه مهم آن است فرقی نمی کند کجا باشی؛ تو به حکم خبرنگاری محکوم هستی...

پی نوشت: این مطلب را برای هفته نامه پیام عسلویه یکی از نشریان بوشهری نوشتم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 8:34  توسط کریم جعفری  | 

باران می بارید، دشت خواب عمیق خودش را به دست قطره های باران می داد و سکوتی سنگین را که تا چند لحظه پیش برخودش مستولی کرده بود، با ابرها تقسیم می کرد. بوی خاک باران خورده تمام دشت را پر کرده بود....

بارن می بارید و دشت در زیر سم اسبان انتظار کم کم ناله کنان از خواب بر می خواست. یادم می آید آن روز غروب که این اتفاق در دشت پهناور دشتستان رخ می داد، باد قبله رخ نموده بود و علف ها خش خشی به خود گرفته بودند و من بر تپه بلندی افق را تا آخرین نگاه تماشا می کردم... ابرهای سرخ که از روی خلیج قد کشیده بودند روی خورشید را پوشیدند، بالا آمدند، به هم پیوستند، سیاه شدند و ناگهان برقی از دلشان برخواست و دشت را در خود فرو برد و کمی بعد ابرها غریدند و باریدند و شیون سردادند که در چشم به هم زدنی تمام دشت را آب فرا گرفت و دره ها پر از سیلاب شدندبه سوی دریا راه افتادند... دیگر شب شده بود رگبار باران به نم نمی تبدیل شده بود و من تن باران خورده ام را همچنان روی تپه نگه داشته بودم و قطرات باران چونان اشک از گونه هایم روان می شدند و آنگاه در شیب کوچکی به سمت ایین تپه را می افتادند... هنوز هم باران می بارید و من تن خیسم را کشان کشان تا خانه رساندم در حالی که تمام دره ها پر از آب بود... می لرزیدم و با هر غرش آسمان زمین به خود می پیچید و با هر برقی که از دل ابرها می جهید دشت مانند روز روشن می شد... دیگر شب به نیمه رسیده بود که به خانه رسیدم... مادم فانوس به دست بدون آنکه کلامی بر زبانش جاری شود چشم به در داشت و پدر هم قلیانش را چاق کرده بود و نگاهش به آسمان.... او خوشحال بود که باران می بارد و امسال خرمنش پر از گندم است و مادرم نیز لبخندی زد و قوری را پر از آب کرد و روی کلک گذاشت تا چایی درست کند.... دستانم را روی آتش گرفتم و همچنان در فکر تپه بودم که باران تمام قامتش را شسته بود و دشتی که سیراب شده بود... باران را دوست داشتم و همیشه  در انتظار باریدنش بودم... دیگر وقت خواب بود.... در فکر صبح بودم.... آن هنگام دیگر باران تمام شده بود و دشت در زیر ستیغ آفتاب مشرقی دیدن داشت.... در این اندیشه ها با صدای باران خوابم برد...

پی نوشت: یکی از نوشته های قدیمی بدون روز تاریخ بود که در میان کاغذ پاره ها پیدایش کرده بودم... نمی دانم کجا نوشته بودمش... بوی تهران می داد...

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 23:40  توسط کریم جعفری  | 

لبنان روزهای سختو طاقت فرسایی را پشت سر می گذارد. در میانه ای که رئیس جمهور، دولت و وزرا مشخص شده اند هنوز وزرا برای رای اعتماد به پارلمان معرفی نشده اند و منشور دولت هم که مورد اختلاف است مورد تصویب قرار نگرفته است. بنابراین به نظر می رسد که لبنان باز هم آبستن روزهای سختی خواهد بود که نمونه عالی آن شهر طرابلس و درگیری های صورت گرفته در این شهر میان علوی ها و سنی های طرفدار سعد الحریری است. در یادداشت امروز روزنامه بر آن بوده ام تا با استفاده از داده های موجود به بررسی این تحولات بپردازم. این یادداشت را می توانید یا در ادامه مطلب بخوانید و یا در اینجا.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 11:34  توسط کریم جعفری  | 

یاد ندارم که دل خوشی از تابستان داشته باشم، نه آن زمان که مدرسه بودم و مثل همه بچه ها منتظر تعطیلات تابستانی و نه حالا که درس مدرسه تمام شده است و کار است و کار است و کار. تا دبستان بودیم که سایه جنگ وبد و بی برقی . بی آبی و هزار و یک مشکل دیگر... اگر یک روز توپ پلاستیکی مان پنچر می شد آن روز بازی بی بازی و اگر نبود بازی های محلی که دمار از روزگارمان در می آمد... راهنمایی و دبیرستان را هم زیر سایه سازندگی به سر بردیم و منتظر ماندیم تا در اصلاحات به دانشگاه بروم که در تمام این دوران تابستان بسیار تلخ تر از آن بود که بتوانم در مورد آن قضاوت کنم... حتی قبولی در دانشگاه شیراز در تابستان ۱۳۷۷ نیز نتوانست خستگی ۱۸ ساله را از تن من دراورد و همیشه منتظر آسمان آبی پاییز و زمستان بودم تا بتوانم خودم را در دشت پاک دشتستان و علفزارهای دهمان رها کنم... سالها از آن روز می گذرد و سلان بودن به سال ۱۳۸۷ رسیده ام و ۱۰ سال پس از آن تابستان گرم... شاید یک بار خاطره تابستان را در ذهن داشته ام و آن یک بار هم برمی گردد به سال اول دبیرستان..... روزی که برق ها رفته بود و همه در خانه دایی نشسته بودیم... نمی خواهم تکرارش کنم و تلخی آن را به یاد بیاورم و حالا باز مردادماه و باز هم قلب تابستان.... درس ها همه در این فصل تکلیفشان مشخص می شد و قبولی ها و تصفیه حساب ها هم در همین فصل و نمی دانم آیا باز تابستان فصل شروع من خواهد بود؟ شروعی که در آن یک بار دیگر درس و مشق شروع خنواهد شد  حالا که این را می نویسم ۸۰درصد راه را رفته ام و باید منتظر بمانم که بقیه را چگونه طی کنم... تابستان است و امردادماه....  

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 9:27  توسط کریم جعفری  | 

روزنامه نگاری از آن دست شغل هایی است که به آواز دهل می ماند، از دور خوش است و وقتی بخواهی کار کنی با هزار و یک دردسر رو به رو می شوید. هر کار کنی که دچار تنش نشوی نمی شود و همیشه دغدغه ای داری، دغدغه ای که همواره با تو است و رهایت نمی کند.. یک روز خبر از تعطیلی است، روز دیگر خبر از از دست دادن صفحه است، یک روز خبر خوری است و یک روز نمی دانم این حرف و آن حرف تا یک صفحه چاپ شود و فردا خواننده بدبخت بخواند نوشته های ما را که با چه دردسری آن را نوشته ایم... در این میان می ماند عقیده و باور انسان ها که به هر ترتیب زیر سوال می رود و هر ننه قمری برایت صاحب رای و نظر می شود و نمی دانی با آنها چکار کنی که؟ یک روز هم... به هر حال این روزها به سختی می گذرد و باید منتظر بود که چه می شود....

پی نوشت: چند وقتی است که حوصله نوشتن مطلب در اینجا را ندارم... حتا نوشته هایم در روزنامه را هم کمتر در اینجا لینک می دهم... به این می گن حس بی نهایت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 21:21  توسط کریم جعفری  |