تبليغاتX
در امتداد سکوت....

در امتداد سکوت....

گزارش يك روزنامه‌نگار

امروز را بوشهر هستم. برای کاری به این شهر آمدم تا خودم را در این واپسین روز سال در بندر پای کوبیده در آب و شرجی تجربه کنم. نسیمی از روی دریا تمام وجودم را در خود فرو می برد و خنکایش را تا نگاه ترم بدرقه می کنم. شاید در این روزهای أخر سال در به در بودن بهترین معنی ای باشد که می توانم خودم را با آن تعریف کنم.... بچه ها را در روزنامه ول کردم و آمدم و رویم هم نشد که زنگی بزنم و سراغی از آنها بگیرم. باشد تا در این روزها بتوانم آنها را شادتر از پیش ببینم... باشد که سالی که دارد می آید تجریه ای تازه باشد، تجربه ای در فراخنای روزهای بهاری که تلخ ترین خاطراتم را با آن سر کرده ام. بهار دارد دامن کشان می آید و من از آن فراریم... نمی دانم که این فصل که همه را به طرب وا می دارد چگونه نمی تواند مرا به حرکتی وادار کند. روزهایی که دارند تجربه ای تازه می شوند و خاطراتی که مرا در بر گرفته اند. امروز که بوشهر آمدم در کافی نتی در یکی از میدان های آن نشسته ام و دارم این مطلب را تایپ می کنم. شاید این نکته هم جالب باشد که من سراغی از شهر خودم ندارم و آن را خوب نمی شناسم. کوچه هایش بوی خاطراتی هزاران ساله می دهد که در آن می شود از دوره عیلامیان تا امروز را در چهره مردمانش به تماشا نشست. شهری است که دریا را معنی می کند و مرا نیز.

سال نو دو روز دیگر آمدنش را جشن می گیرد و من در سیاه بازی های این سال ها مانده ام که چگونه دارند می آیند و می روند و ما از گذر عمرمان چیزی نمی فهمیم... در کناره باران نگاه های شرجی خورده خودم، از کنار خلیج فارس، از نگاه دزدانه کودکی ام، سال نو و روزگار نو را به همه تبریک می گم... کاری که شاید در این سال ها نکرده باشم و شاید این به طریقی خرق عادت باشد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 10:57  توسط کریم جعفری  | 

دارم خودم را دوره می کنم. روزهایی که یک سال سال را با تجربه هزار خاطره پشت سر می گذارم.خاطراتم را در این سال پر حادثه دوره می کنم و کسی نیست که بخواهد با من در آن شراکت داشته باشد.. روزهای رنگارنگی که خود را هر روز به رنگی درآوردند.. امروز شیراز بودم و خودم را در خاطراتی دور دوره می کردم. برگشتم به سال های نه چندان دوری که در این شهر درس می خواندم.. در خیابان ساحلی و ارم و چمران درو زدم.. همه در برابرم رقص گرفتند و  نمی دانم روزگار به کدام سمت خواهد رفت و ما تا کجا ادامه خواهیم داد. نمی دانم  امروز چند تا از بچه های ورودی تاریخ در این شهر بودند... اما من هیچ کس  را ندیدم. خودم بودم و خودم. نگاهی به ساختمان بلند دانشکده ادبیات در تپه ارم کردم و می دانستم که دانشگگاه تعطیل  است و کسی نیست که ببینم... خاطرات همچنان ادامه دارد و امروز هم در این شهر گوشه ای از آن دوره شد... می مانم که سال آینده چگونه خواهد بود.... روزها همچنان در گذر هستند و من در گذار آن دارم خودم را امتحان می کنم. سوال هایی که همچنان ذهنم را به خود مشغول داشته است و روزگاری که همچنان با من مچ می اندازد. فریادی که هر از چند گاهی  مرا با خود می برد و نمی دانم هایی که بی خیالم می کند.

باشد تا سال نو با سفره نو و خاطراتی تازه فرا برسد... باشد تا ما خودمان را همچنان در آینه زمان امتحان کنیم... باشد تا باز دوستان را شادان ببینم و خودم را در نگاه آنها دوره کنم... باشد تا باز هم... سال نو هم  مبارک باشد و این نیز نیز بگذرد.

پی نوشت: نمی دانم این آخر سالی چه شد که برای سایت تابنکاک مطلب نوشتم. مطلبی که فکرکنم به خورده متفاوت بود. این مطلب را می توانید در اینجا بخوانید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 21:54  توسط کریم جعفری  | 

سلام !
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!

تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديده‌ام خانه‌ئی خريده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار ... هی بخند!
بی‌پرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
يادت می‌آيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری
نه ری‌را جان
نامه‌ام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت می‌نويسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن ! ...

سیدعلی صالحی: چقدر این شعر را دوست دارم... به دوران دبیرستانم می برد... به خصوص اینکه با صدای خسرو شکیبایی باشد که دیگر حکم را تمام می کند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 13:51  توسط کریم جعفری  | 

سال به روزهای آخر خود رسیده است و من نیز به آخرین مرحله از بودن در این وانفسای زمستان. قلم در درستم قلندری می کند روزگار همچنان قلدری، نگاه کورم را بر قیافه های تکراری روزها می کشم که که هر روز درازتر می شوند و عمر سیاهی شب را می گیرند و در تعریف خود چیزی برای گفتن ندارند. من می مانم و آرزوهایی که هیچگاه نداشته ام و خیالاتی که همچنان خیالاتی ام نگه داشته اند. با این وجود است که در خودم می مانم و ترانه می خوانم که چه خوب از عمرمان باز روزگاری گذشت و دوباره بازنخواهد گشت... ترانه ای که در آن از بودن خواهم گفت و می دانم تا مرز نداستن رفتن چه سخت است و در این مرحله ماندن نیز آسان نیست. هر چه هست اين روزگار هم با تمام پر رويي خود و كم رويي ما عنان از كف نداده و همچنان به پيش مي تازد و در اين ما هسيم كه درجا مي زنيم و مي مانيم.. شايد راز در اين روزگار ماندن بي خيال بودن باشد.... اما نمي توان بي خيال بود... شايد دوباره بايد سكوت را پيشه كرد.... شايد.

+ نوشته شده در  شنبه 17 اسفند1387ساعت 20:54  توسط کریم جعفری  | 

صفر و دیگر هیچ. نمی دانم این دو چه اندازه به هم نزدیک هستند. سفر نه وجود است و نه عدم و هیچ نیز نه وجود است و نه... شاید بتوان نام عدم را روی آن گذاشت و از همین رو اندکی با صفر متفاوتش کرد، اما به نظر می رسد میان صفر و هیچ پیمان برادری دیرینه ای بسته شده است تا از این رو بتوان در آن معنای دیگری یافت. عدد صفر را هندی ها ساختند و بهتر است به قول اروپایی ها - که همه قاره ها حتی آسیا و آفریقا را هم کشف کرده بودند - بگویم آن را کشف کردند تا خود را از بلاتکلیقی درآورند اما به نظر می رسد هزاران سال پس از این ماجرا هنوز انسان بلاتکلیف است میان بودن و نبودن و عمری که چند صباحی دارد و عاقبت هم به برزخ می رود که باز هم صفر است و هنوز تا معنا شدن مشخص نیست چه اندازه فاصله دارد... من میان صفر و هیچ گیر افتاده ام و شاید هم میان رفتن و ماندن، نه توش رفتن دارم و نه نای ماندن و این است سوال همیشگی من که میان صفر و هیچ چه رابطه ای است......

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 23:45  توسط کریم جعفری  | 

باور به ستوه آمد و

شتاب لحظه های بی تو

 دیده را، غرق تحیر کرد

نسترن پژمرد، لاله خم شد و بهار ناپدید...

حالا اما دوباره ماه، گونۀ آسمان شده است

مسافر همیشگی خاطرات تو

پی نوشت: نمی دانم از کیست و یا کجا خوانده ام... گوشه یکی از برگ های خاطرات بر باد رفته ام نوشته بودم، نوشته بودم تا بماند و اینجا می نویسم تا همه بخوانند و برای روزگاری که اینجا هست باز بماند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 4:27  توسط کریم جعفری  | 

این روزها همانگونه که در پست قبلی هم گفتم، عرب ها خیلی شلوغش کرده اند و یکی از شلوغ کاری ها هم در مورد مجمع الجزایر بحرین است. جزایری که به لطف حماقت محمدرضا پهلوی قامت کشور پوشید تا امروز برای ما شاخ و شانه بکشد... امروز هم بیشتر رسانه های عرب زبان زبان درازی کرده و ایران و ایرانی را مورد حمله قرار داده اند. روزنامه های الشرق الاوسط و الحیات به همراه روزنامه های چاپ عربستان، کویت و امارات در راس این رسانه ها قرار دارند کما اینکه طبق معمول شبکه العربیه هم همچنان به فتنه انگیزی های خود ادامه می دهد. می گویند سلاطین کشورهای عربی هر کدام به بحرین می روند تا همراهی خود را با حاکم نیم وجبی مجمع الجزایر بحرین اعلام کنند. کسانی که خود هیچ مشروعیتی ندارند و سالیان دراز است دارند بر کشورهای کوچک و بزرگی بنام کشورهای عربی حکمرانی می کنند. در اینجا من یک نکته را می خواهم به صراحت بگویم: آقا زبان این حضرات پر روی ترسوی نوکر مآب را باید از حلقومشان کشید بیرون تا بار دیگر بروند و زیر دامن ملکه انگلیس در کاخ باکینگهام زندگی کنند.. آنها نباید فکر کنند امروز هم قرن نوزدهم و یا جنگ اول و دوم جهانی است.. آقا جان نه تنها بحرین مال ماست... بلکه اگر خواستند زور بگویند و همچنان حرف مفت بزنند هر جایی از سرزمین های حاشیه غربی خلیج فارس را به تصرف درآوردیم پس نخواهیم داد... بحرین مال ماست و مطمئن باشید روزی به مام میهن باز خواهد گشت... ما ایرانی ها مثل صدام نیستیم که ادعای کویت را کرد و جا زد، ما ادعای جایی را نخواهیم کرد ولی اگر زیاد به پر و ژای ایران بیچیند بلایی سرشان درخواهد آمد که آن سرش را در سرنوشت صدام خواهند دید... دبی با یک نارنجک هواست... حالا بقیه اش را خود می توانید بخوانید....

پی نوشتاینجا را هم بخوانید فکر کنم خوب باشد....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 13:40  توسط کریم جعفری  |