امروز را بوشهر هستم. برای کاری به این شهر آمدم تا خودم را در این واپسین روز سال در بندر پای کوبیده در آب و شرجی تجربه کنم. نسیمی از روی دریا تمام وجودم را در خود فرو می برد و خنکایش را تا نگاه ترم بدرقه می کنم. شاید در این روزهای أخر سال در به در بودن بهترین معنی ای باشد که می توانم خودم را با آن تعریف کنم.... بچه ها را در روزنامه ول کردم و آمدم و رویم هم نشد که زنگی بزنم و سراغی از آنها بگیرم. باشد تا در این روزها بتوانم آنها را شادتر از پیش ببینم... باشد که سالی که دارد می آید تجریه ای تازه باشد، تجربه ای در فراخنای روزهای بهاری که تلخ ترین خاطراتم را با آن سر کرده ام. بهار دارد دامن کشان می آید و من از آن فراریم... نمی دانم که این فصل که همه را به طرب وا می دارد چگونه نمی تواند مرا به حرکتی وادار کند. روزهایی که دارند تجربه ای تازه می شوند و خاطراتی که مرا در بر گرفته اند. امروز که بوشهر آمدم در کافی نتی در یکی از میدان های آن نشسته ام و دارم این مطلب را تایپ می کنم. شاید این نکته هم جالب باشد که من سراغی از شهر خودم ندارم و آن را خوب نمی شناسم. کوچه هایش بوی خاطراتی هزاران ساله می دهد که در آن می شود از دوره عیلامیان تا امروز را در چهره مردمانش به تماشا نشست. شهری است که دریا را معنی می کند و مرا نیز.
سال نو دو روز دیگر آمدنش را جشن می گیرد و من در سیاه بازی های این سال ها مانده ام که چگونه دارند می آیند و می روند و ما از گذر عمرمان چیزی نمی فهمیم... در کناره باران نگاه های شرجی خورده خودم، از کنار خلیج فارس، از نگاه دزدانه کودکی ام، سال نو و روزگار نو را به همه تبریک می گم... کاری که شاید در این سال ها نکرده باشم و شاید این به طریقی خرق عادت باشد...
