این روزها عجب می گذرند. خیالی اردیبهشت هستم و در میان باد و باران بوی پائیز را حس می کنم... باد به آرامی کوچه را در می نوردد و برگ ها را که سبز و زیبا خود را آراسته اند نوازش می کند و چه زیبا صدا به راه می اندازد که همچنان هستم.... گاهی وقت ها هم چونان نسیمی رهگذر تلنگر به نگاهت می زند و اشک را بر گونه ات خشک می کند تا چیزی برای گفتن نداشته باشی. این روزها چه تند می روند و هر روزشان ثانیه ای بیش نیستند. خودم را دوره می کنم و نگاهم را به آخرین مرحله از بازی روزگار می کشانم که در آن همه مات شده اند و هیچ برنده ای ندارد اما باد همچنان ناله کنان گورستان خاطرات انسان ها را طی می کند و سرکش به راه خود ادامه می دهد. اردیبهشت با تمام خوبی هایش آمد... پدرم در این ماه دنیا آمد و برادرم نیز و چه زود همه بزرگ شدند، یکی به پیری سلام گفت و دیگری در جوانی خود به انتظار پیری می ماند.. چه عجیب و سخت است... خودم را در آخرین گذر از روزهایی می بینم که هر یک به طریقی خاطره شدند و رفتند... روزهایی که در آن آرزوها رنگ دیگر گرفتند و در آفتابی باورم به شب های شرجی جنوب پیوند می خوردند. سبک بال و بی خیال پر می زنم و می روم و می دوم و خودم را در قال و قیل دنیا رها می کنم.... با خودم مچ می اندازم و هی می بازم.. با خودم کلنجار می روم تا با برخی مسایل کنار بیایم و هی فرار می کنم.... هیچ شکی به شب نباید کرد که دوباره صبح خواهد شد و روزها در قامت آن قد خواهند کشید و من می مانم و خاطراتی که تمام نخواهند... شاید روزی.. روزگاری
دیشب به صورت اتفاقی شبکه الجزیره قطر را نگاه می کردم، طبق معمول سه شنبه شب ها برنامه اتجاه المعاکس بود که از برنامه های جنجالی الجزیره به شمار می رود. مجری برنامه فیصل قاسم است که در پر رویی و حرافی دومی ندارد، حرفش را به هر طریق که شده می زند و در کاسه همه می گذارد و برای خودش تا بخواهی دشمن درست کرده است. در این میان در برنامه دیشب، وی میزبان آقای شمس الواعظین روزنامه نگار ایرانی و یک سیاستمدار عراقی بود که از وی به عنوان سفیر سابق عراق یاد می شد و جوری که حرف می زد از آن بعثی های دو آتشه بود که تا آخر عمر در غم از دست دادن صدام داغدار است. آقای شمس الواعظین در این گفت و گوی نه چندان چالشی در موردی که می خواست فهرستی از فشارها و حملات سیاسی، نظامی و همچنین اقتصادی آمریکا علیه ایران را برشمرد به حمله ناو وینسنس آمریکا به هواپیمای ایرباس ایران هم اشاره کرد. وی به صراحت و با آن لهجه عربی لبنانی خود گفت: اسقاط طائره المدنی الایرانی بالصواریخ سفینه الامریکی فوق "الخلیج" فی .... آقای شمس حاضر نمی شود که از عنوان خلیج فارس در حرفهایش بهره می گیرد و در حالی که من مطمئن هستم که وی به هیچ عنوان هم اشتباه لپی هم نکرده از این عنوان جعلی بهره گرفته است... حالا باید از این روزنمه نگار باسابقه ایرانی پرسید چرا باید از این واژه مجهول استفاده کند...... چرا؟ مگر لازم است برای نشان دادن خود در هر شبکه خبری حاضر شوی و حرف بزنی؟ لااقل اگر در این شبکه ها حاضر می شوی، هویت ملی و ایرانی خود را هم فراموش نکن.. به خدا من وقتی یک عرب این حرف را می زند می گویم عصبیت دارد، عرب است، جهالت دارد، اما به توی ایرانی فارسی گوی که زبان و قلمت برای همه شناخته شده است، چه باید بگوئیم... من یکی هنوز سر درد دارم و نمی توانم این خبط بزرگ آقای روزنامه نگار ایرانی را فراموش کنم.... واعجبا!!!!
پی نوشت: البته می توانید اینجا را هم ببینید!!!!!
زندگی را در حضور قاصدک در میان نامه هایت چال کرد
پی نوشت: چقدر این شعر را دوست دارم. یادم نمی آید کی آن را گفته باشم، باید هشت سالی از زمان سرودنش گذشته باشد اما همچنان برایم تازگی دارد و زندگی را برایم معنی می کند. دنبال کردن لحظه ها سخت است و پامال کردن مرگ از آن سخت تر، اما دامنه دراز آرزوها تو را به جایی می رساند که تنها به فکر ناز کردن قاصدک ها برای فرستادن پیغامت هستی. بارها این شعر را در وبلاگم نوشته ام.. غزلی پنج بیتی است که همیشه دو بیت اولش یادم می ماند.... و این روزگار همچنان بر مدار میل خودش می گردد و ما هم چه دیوانه وار به دنبال این موج پر آب طی طریق می کنیم... نامه هایی که به مقصد رسیدنشان سخت است و دل هایی که خود را در میان باغا آرزوها رها کرده اند...
یه قصه تازه نیست خونه به دوشی ما... دو سه شبی است که دارم به این موضوع فکر می کنم و خواب و خیال را از سر خودم ربوده ام . فکر می کنم آنقدر این چند روز گیج زده ام که از حد شمار خارج شده است... روزهای سختی است که پشت گذاشتنش اندکی حوصله می خواهد و زمان. باید منتظر ماند که این روزها بر کدام راه خواهند رفت و من را چه خواهد شد. قول داده بودم که برایت نامه ای خواهم نوشت و دست قاصدک باد خواهم داد تا بیاورد اما انگار روزگار نامرادی می کند و دل نیز بی قراری... نامه همچنان بر مثال نطق درون است و تا به نطق برون درآید و قلمی شود و مرا با خودش رسوا کند زمانی مانده است. این روزها دزدانه می آیند و می روند و تو چه آشکارا در دل من همچنان آشوب برپا می کنی و تمام وجودم را به آتش می کشی... بله یه قصه تازه نیست خونه به دوشی ما... ۱۲ سال است که بر این راه می روم و نمی دانم کی تمام خواهد....
زیاد از خودم و خودت که خیلی وقت است ندیده امت نوشته ام.... البته خیلی وقت است که تو هم دیگر هوس دیدار نداری و روزگارت را در پرچین خاطرات دوره می کنی. سال ها پیش وقتی نامه به باد می نوشتم و خودم را برای باد توصیف می کردم نسیم نگاهت آرام آرام از کناره ها می گذشت و به من می رسید تا در این وانفسا تنها تو را داشته باشم. خیلی وقت پیش می خواستم برایت باز نامه ای بنویسم اما دستم یاری نکرد و این روزها که همه اش دارم از سیاست می نویسم که دیگر اوضاع خراب از گذشته است و دیگر به هیچ عنوان نمی شود. روزگار درازی را حوصله کردم تا تو ما شویم اما انگار نه انگار هنو من، منم و تو هم تو... شاید برایت نامه ای نوشتم... خدا را چه دیدی؟ اگر روزگار بگذارد و حوصله ای باشد... خیالش هست.
چقدر روزها زود می گذرند، باور کردنش سخت است. پیش از عید داشتم تقویم ۱۳۸۸ را نگاه می کردم و طبق عادت همه ایرانی ها تعطیلاتش را می شمردم که کی می شود به بوشهر بروم و امروز سال ۱۳۸۸ آمد و قبای ۱۴ روزگی را به تن کرد. روز گذشته به تهران آمدم تا در هشتمین سال حضور خود در شهر آهن و سیمان و دود همه چیز را بار دیگر به تجربه بنشینم. چه عجله ای به عمر خودمان می کنیم و این عمر چه تند به سر می رود. دیروز که امدم حس غریبی داشتمَ، دلم گرفته بود و نگاهم خسته... نمی دانم چطور گذشت، انگار بار سنگینی بر دوشم بود که نمب خواست به سادگی فرو بریزد و امروز این بار همچنان سنگینی خود را دارد. در کنار پدر و مادر بودن نعمتی بود که دوری از آن را کاملا حس می کنم... روزهایی که با آنها داستان ها داشتم و این داستان ها چه ساده تمام می شوند... روزهایی که خبرهایی داشت و این خبرها نیز دیر جامه عمل به خود می پوشند... از دهمان بیرون نرفتم و همه اش خانه بودم تا انرژی کافی برای ماندن در این شهر خراب داشته باشم... الان روزنامه ام... برای نخستین روز در سال جدید نوشتم و از همه رقم... مانده ام در این روزهای رنگارنگ بهاری که عروس هزار داماد را می ماند... هر چند این هم می گذرد.
امروز باران آمد و آن هم در فصل بهار... در واپسین روزهای نوروز. عید امسال با باران بهاری مزین شد و تمام دشت را در خود فرو برد. دره پشت خانه امان هم آب آورد و بهار را اینگونه تجربه کرد. ما به باران این وقت سال «تاره شوران» می گوئیم، بارانی که تاره های نخل را می شوید تا با خود فصلی از خرما را به همراه داشته باشد. خرمایی که شاید امسال به مانند دیگر سال ها نباشد و طعم و مزه اش متفاوت گردد. با این باران تعطیلات من هم تمام شد و خودم را در میان روزنامه می بینم. باید بار سفر به تهران ببندم و بروم تا شاید در این رهگذر دراز درس و کار با خود مرا تا ناکجا آباد ببرد... آمده بودم تا شاید تمرینی برای آینده کنم اما این آمدن با در خود فرو رفتن همراه شد، جایی نرفتم و در خانه ماندم... ماندم تا برای نیامدن در این فاصله دراز انرژی داشته باشم. نوروز امسال هم به مانند سال گذشته تمام شد و نوروزهای دیگر خواهند آمد و رفت ما در این نوروزها روزها را کهنه می کنیم و ...
مزه خیلی چیزها را امسال می خواهیم برای اولین بار حس کنم... مزه هایی که گاهی اوقات شیرین نخواهند بود و تلخ می مانند و برخی روزها هم در خود گسی بی مانندی را تجربه می کنند. منتظرم تا روزهای نیامده بیایند و تجربه های نو و تازه در خود مرا جمع کنند. چه کسی می داند در این روزها چه خواهد گذشت و چقدر انتظار سخت است... انتظاری که شاید در آن بر رفتن عمرمان شتاب می کنیم.
اولین پست وبلاگم در سال جدید بر خلاف فکری که می کردم سیاسی از آب درآمد و آن هم جه جوری. پیام نوروزی باراک اوباما رئیس جمهوری آمریکا به مردم و دولت ایران از دست اتفاقاتی است که در طول ۳۰ سال گذشته کمتر رخ داده است و اگر نخواهیم از بهره برداری مناسب را کنیم بدون شک تا زمانی که باز بخواهد پیامی در این سطح منتشر شود از ایران بخواهد وارد گفت و گو و مذاکره شود، زمان درازی طول خواهد کشید. پیام اوباما انعکاس وسیعی هم میان رسانه های عربی منظقه داشته است تا آنجا که هراس عجیبی را میان آنها باعث شده است. بیشتر سردبیران رسانه های عربی خود دست به قلم شده و در این مورد قلم فرسایی کرده و هر چه دلشان خواسته گفته اند. اعراب که به شدت از قدرت ایران و نفوذ منطقه ای آن می ترسند، از ایجاد رابطه میان ایران و آمریکا مثل مرگ می ترسند و از همین الان شروع کرده اند به زدن زیر آب ایران در منطقه و ایجاد کانال های ارتباطی با آمریکایی ها جهت عدم برقراری رابطه با ایران. در مطلبی که در سایت تابناک نوشته بودم به صراحت به این موضوع اشاره کردم که در حال حاضر به اندازه ای که آمریکایی ها به ایران نیاز دارند به کشورهای دیگر منطقه نیازی ندارند و بر همین اساس است که امروز می توان بسیاری از سیاست های آینده کاخ سفید را در این مورد تشخیص داد. امروز طارق حمید سردبیر الشرق الاوسط در یادداشتی نوشته بود که ایران در صورتی می تواند با آمریکا رابطه برقرار کند که دست از اشغال جزایر امارتی!!!! که متعلق به ایران است، بردارد و برنامه اتمی اش را هم که برای کشورهای منطقه خطرناک است را رها کند و از تهدید کشورهای عربی دست بردارد، یکی نیست به این عرب خابنما شده ترسوی بی ادب بگوید آخر بدبخت، بمب اتم ایران خطرناک است یا ۲۰۰ کلاهک هسته ای اسرائیل؟ ایران اشغالگر است یا رژیم اسرائیل که اگر نه ایران بود امروز خاک همه کشورهای عربی را به توبره کشیده بود؟ ایران باید از تهدید کشورهای عربی دست بردارد یا اینکه اعراب در رابطه ایران و آمریکا اینقدر سوسمار دوانی نکنند؟ این جناب حمید به گونه ای حرف زده بود که انگار سران کاخ سفید باید از عرب ها اجازه بگیرند تا با ایران به تجدید رابطه بپردازند!!!! روزی رهبری ایران در یکی از سخنرانی های خود گفته بود که هر وقت زمان برقراری رابطه با آمریکا برسد، خودم خواهم گفت نشان از آن دارد که ایران هم می خواهد با آمریکا رابطه داشته باشد و نه مساله دیگر و امیدوارم که این زمان زودتر فرا برسد تا تکلیف ما با این جماعت ترسو مشخص شود...

