تبليغاتX
در امتداد سکوت....

در امتداد سکوت....

گزارش يك روزنامه‌نگار

خیلی خسته ام... خیلی، به حساب نمی آید و دستم هم به زور این حرف ها را بر روی کیبورد به رقص در می آورد.... ذهنم خسته است و دستانم نیز  نای سلام کردن حتی به خودم را در آینه روز گار ندارد و ای کاش این روزها هم می گذشتند. دلم هم کمی گرفته است و خیال ندارد لبخندی بر لبانم تر کند....
+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 17:58  توسط کریم جعفری  | 

همیشه برای دلم نوشته ام و حرفی را که برایم مهم بوده و ذهنم را قلقلک می دهد می نویسم... گاهی وقت ها اما در خودم گم می شوم- چه حالی می دهد  این گم شدن - دوست هم ندارم که پیدا شوم... روزگار یک نقطه ای چنانت می کند که حتی دوست نداری خودت را باور کنی و پس همان بهتر که در خودت باشی و با خودت و اگر حرفی هم می زنی برای آن باشد که مردمان این کره خاکی برایت حرفی درنیاورند. اردیبهشت ۱۳۸۳ بود... از خودم بیرون بودم و دنبال بازی روزگار راه افتادم شاید که من هم خط خطی شوم... شاید من هم مانند هزاران نفر دیگر به زندگی نگاه کنم.... اوایل اردیبهشت بود و چقدر آن روز صبح هوا هم بوی بهشت می داد - البته مثل اردیبهشت امسال بارانی نبود - دلم را برداشتم و با هزار امید و آرزو زدم بیرون و امروز پنج سال از آن روز می گذرد، انگار همه اش پنج روز گذشته است. آن روز چیزی از آروزهایم نبافتمُ همانجا قسم خوردم که دیگر هیچگاه آرزو نکنم و هنوز هم بر این قسم خود مانده ام. می خواستم خودم را با روزگار خط خطی کنم که نشد و از جنس دیگری خط خطی شدم، آن روزها گذشتند و رفتند و من ماندم یک دنیا خاطره، مانند همان خاطرات سالیان دور و دراز که همیشه با من هستند و چون تابلوی نقاشی بر ذهنم نقش بسته اند. آری؛ برای دلم می نویسم که سال هاست تنهاترین یار من است و چقدر هم همدیگر را درک می کنیم- عقل بی خیال من شده و می داند که باید رد کار خود برود - نوشته هایی که در ذهنم مانند باد گذر می کنند و ادامه می یابند و نمی دانم از اینکه نمی توانم همه آنها را بنویسم چه احساسی دارم و ای کاش می شد همه احساس ها را نوشت؛ زمان درازی طول نکشید تا خودم را بشناسم و دفترهای بسیاری را خط خطی کنم و عقاید وارونه ام را آنجا بنویسم، با این وجود تجربه فهیمدنش که چرا برای دلم می نویسم هم چندان سخت نبود: 

روزگاری که در گزدان های دهمان با بچه ها پرسه می زدیم، پرنده ای بود که گرفتن کار هر کس نبود اما پسر عمویی داشتم بنام مسعود که تا دلت می خواست از این پرنده ها می گرفت. روزی ازش پرسیدم که چطوری این مرده شور را می گیری؟ جوابی داد که هنوز تا هنوز است با من است، گفت: راه داره خیلی مونده بفهمی. شاید اگر امروز از مسعود بپرسی که این حرف را زده ای یادش نمی آید چون ۲۰ سال از آن روزها گذشته است، مسعود عشق پرنده گرفتن داشت و سرش تشنگی و گرسنگی هم نمی شد... دل تابستان می زد بیرون و زیر گزدان ها دنبال پرنده و کرم و جیرجیرک بود، مسعود نمی دانست که علاقه اش به پرنده گرفتن است که «گزه» را به دام او می اندازد... می گفت تو نمی فهمی و واقعا من آن روز نفهمیدم و سال ها گذشت تا بفهمم که مسعود چه می گوید. مسعود برای دلش پرنده می گرفت و من هم فهمیدم که هر وقت قلم در دستم قلندری می کند برای دلم می نویسم و آن روز است که عاشق هستم.

+ نوشته شده در  شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 22:56  توسط کریم جعفری  | 

چند سالی است که عادت کرده ام در مورد خلیج فارس مطلب بنویسم و حالا که به صدقه سر برخی در تقویم هایمان هم روزی به این نام مزین شده بسیار خوشبخت هستیم که پهنه آبی زیبا از بی کسی بیرون آمد و برای خودش کسی شده است. اما در این میان باید گفت بیشتر کارهایی که ما ایرانی ها انجام می دهم نه از سر تفکر و تعقل بلکه از سر اضطرار است، در مورد خلیج فارس هم روزگار به همین صورت است و تمام کارهایی که ما می کنیم در این چارچوب قرار می گیرد و چه بهتر که اندکی در این مورد خودمان را بیازمائیم که چه کار کرده ایم برای این خلیج فارس زیبا.... در طول سال های اخیر هزینه های زیادی را برای برگزاری نشست ها و سمینارهایی در مورد خلیج فارس متحمل شده ایم و ای کاش اندکی از این هزینه را که هر برای تکرار سخنان تکراری استادان تکراری برای مطالب تکراری هزینه می کنیم برای بر پا داشتن پژوهشگاهی بزرگ برای شناخت بهتر این دریا به کار می بردیم تا در این مورد کارهای بزرگی برای نسل های آینده و برای دل خودمان انجام می دادند تا یه مشت عرب پاپتی که به برکت پول نفت کسی!! شده اند اینقدر سر و صدا راه نیندازند و حرف مفت نزدنند. می دانم که اگر این اتفاق بیفتد نان عده ای آجر می شود، ولی برای خلیج فارس و ایران دوستانی که دل در گرو این پهنه آبی زیبا دارند، چه چیزی بهتر از  این... به خدا ما از خودمان هم خجالت نمی کشیم که حتی مجله ای با عنوان خلیج فارس نداریم...؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 20:8  توسط کریم جعفری  | 

شش دهه پس از آنكه سازمان ملل جانشين جامعه ملل شد تا در فضاي پس از جنگ خونين دوم جهاني به امور جهان رسيدگي كند، هيچ كس چنين روزهايي را براي سازمان عريض و طويلي كه عنوان ملل را هم بر خود داشت، پيش‌بيني نمي‌كرد، روزگاري كه براي تامين بودجه‌اش كاسه گدايي به سمت قدرت‌هاي بزرگ دراز كند و ـ چون آنها در عوض چيزي كه مي‌دهند، چيزي مي‌خواهند ـ استقلالش را بدهد و در چارچوب‌هاي رفتاري و نيازهاي عرفي آنها عمل كند.
زمان بسيار درازي از فروپاشي بلوك شرق و به هم خوردن توازن قوا در سطح بين‌المللي نمي‌گذرد اما همين ساليان كافي بود تا عملكرد منفي شوراي امنيت سازمان ملل متحد كه بازوي اجرايي شورا و عملاً محتكر كننده اصلي قدرت بود مشخص شود و نارضايتي از آن به سطح بي‌سابقه‌اي برسد.... ادامه مطلب را می توانید در اینجا بخوانید.

پی نوشت: امروز سالروز شهادت شهید علی اکبر شیرودی قهرمان بلندی های بازی دراز و میمک و.... است. شیرودی ایرانی پاکی بود که با قدرت ایمان و حس وطن پرستی خود توانست همرزمان خود را برای دفاع از ایران عزیز در روزی که همه در فکر فرار بودند ترغیب کند و یادگاری از بزرگی ایران برجای گذارد. موشک هایی که کبرای شیرودی و کشوری شلیک می شد چنان دقیق بود که با شنیدن صدای بالگردهای کبرا خدمه تانک های عراقی تانک را رها کرده و فرار می کردند. او ناجی شهر سرپل زهاب از سقوط در جنگ بود. یادش گرامی باد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 19:45  توسط کریم جعفری  | 

امسال را سال الگوی مصرف نام نهاده اند، بارها و در جلسات و گعده های دوستانه گفته ام که ای کاش این اتفاق ۱۰ سال و یا شاید هم پیش از آن روی می داد تا گوشه ای از مشکلات اقتصادی مردم حل شود، اما آنچه که از در و دیوار شهر و سیاست های دولت محترم آقای احمدی نژاد بر می آید این است که ایشان خیال آن ندارد تا به اصلاح الگوی مصرف در جامعه بپردازد. جامعه ما جامعه ای مصرف زده شده است که به هر گوشه اش نگاه می کنی، مصرف گرایی مانند اختاپوس بر آن سایه افکنده است. کافی است که چند قدمی را خیابان های عریض و طویل تهران دود زده طی کنید تا متوجه این امر شوید. انواع مارک های معتبر خارجی در طیف وسیعی درو دیوار شهر را به خود گرفته است و در این میان ساعت های گرانقیمت سوئیسی جای خود را دارد. من که هر روز ده ها کیلومتر در خیابان های تهران طی طریق می کنم الان یک پا مارک های مختلف ساعت های زیبای سوئیسی را می شناسم که هر کدام از آنها صده ها هزار تومان ارزش دارد. شما در نظر بگیرد که اگر قیمت متوسط این ساعت ها ۳۵۰ یورو باشد و در سطح کشور هزاران عدد از این ساعت ها وارد شده باشد، خود بخوانید حدیث مفصل از این مجمل... حالا نوبت لوازم خانگی خارجی است و پس از ان مواد آرایشی و خودروهایی که به دو برابر قیمت در خیابان های پایتخت جولان می دهند و مارک های مختلف لباس که هر روز هم فروشگاه جدیدی در پایتخت از این اجناس لوکس و گران قیمت باز می شود، حالا شما در نظر بگیرد که برای وارد کردن هر یک از این کالاها چقدر ارز از مملکت خارج شده باشد... باید به این موارد واردات میوه را هم اضافه کرده که چشم دولت آقای احمدی نژاد روشن مردم ممکلت انقلابی ایران پرتقال های اسرائیلی هم تناول کرده اند... به هر حال با این اوصاف شعار الگوی مصرف که بانی آن انتظار دارد تمام ارکان مملکت را در این وانفسا در بر بگیرد، تنها در حد همان شعار باقی خواهد ماند...

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت 19:30  توسط کریم جعفری  |