امشب انقلابين است و كوتاهترين شب سال و امروزي كه گذشت درازترين روز بود در درازناي خاطراتم. ميخواهم بر مدار روزگاران بروم و خودم را حس كنم... اعتدالين كه ميگذرند ادم هيچ حسي ندارد و اين روزها چقدر خوب است بيحس بودن تا ابد براي روزگاران تلخ و شيرين. امشب را ميخواستم بر مجال ساليان دور و دراز در تنهايي تمام به روز برسانم و نگاهم را بدرقه آسمان آبي در صبحگاهان تهران كنم... ميروم و ميروم و ميدوم و ميدوم... اين روزهاي بلند چقدر نگاهت را در كوتاهي عمر آدمها و آهنها كم ميكند...
چقدر تلخ است تابستاني كه از فردا شروع ميشود بر مدار سالهايي كه رفته است و چقدر شيرين است وقتي فكرش را ميكنم كه دو هفته ديگر ميروم تا زيارتي را كه دوست دارم انجام دهم... اي كاش شبهاي مكه به اندازه روزهايش بلند بود تا بر مناره بلند مسجد الحرام خط خاطره ميكشيدم و خودم را در لايزال درياي الهي گم ميكردم و پيدا. بايد دود در چشم روزگار كرد و رفت. بايد در تلاقي ميان دو برج خرداد و تير، به انتظار ماه خاطره نشست... بايد در ملكوت پر زد و رفت.. بايد در مناجات شبانه با خود نماند و در خيال بلند آن گام برداشت. انديشه هنگامي كه پر ميكشد و ميرود، هنگامي كه قد ميكشد و بالا ميرود بايد در انتظار صبح ماند. من بيخيالم و خيال دست از سرم بر نميدارد و چه خوب ميشد كه اين شبها هم ميگذشتند و دامن از روزگار ميشستند.
امشب انقلابين است و من ميان خود و روزگار گير كردهام كه بر كدام راه بايد بروم تا دست از من بشويد و راه خود برودو قلبم در تكانهاي اين شبگرديها ميشكند و خاطرهها در فصل تولد تو ادامه مييابد و كسي هم نيست كه بداند بايد بر كدام راه قدم برداشت و رفت و دم نزد.... شب از هماكنون شروع شده است و انقلاب تابستاني فصلها بر مدار قرنهاي متمادي ادامه مييابد و ساعتها در يك زمان كوك ميشوند... امشب را نميدانم مهتاب به كدامين كرشمه فرو ميلغزد و خود را در كدامين ساعت به دامان صبح ميرساند تا ما بدرقهاش كينم با او به مناجات سحرگاهي برخيزيم. 30 سال ميگذرد و كسي نيست تا معناي اين روزها را با من درك كند و بفهمد؛ طعم گس تابستان از فردا شروع ميشود و ادامه دارد تا فصل دوست داشتن سر برسد.
