مشکاتیان هم به خیل ملکوتیان پیوست تا دیگر نه پنجه اش زخمه بر سه تار زند و نه مضراب سنگینش سنتور را به همنوایی در نوا بخواند و حلقه بر گرد شور و دشتی زند. مشکاتیان هم دق کرد و رفت. نوشتند که ایست قلبی کرده و فلبش در این وانفسای تابستان و پگاه پاییز ایستاد تا خزان را نبیند. قطعه خزانش را از کاست لحظه دیدار بسیار دوست دارم؛ آن اندازه که گفتنش را نشاید. خزانی که مشکاتیان در زندگی نه چندان درازش آفرید تا روزگار درازی بعد از او بماند. داشتم برای دوستی تعریف می کردم که چقدر چهار مضراب مخالف زدن مشکاتیان را دوست دارم. در دود و عود چنان دود از کنده سنتور در می آورد که تنبور نوازی را می ماند و در آستان جانان که اینک او جای دارد، به گونه ای می نوازد که دل را ریش می کند و عقل را به تفکر وا می دارد.
مشکاتیان هم رفت تا آواز ایرانی یکی دیگر از استادان خود را از دست بدهد. هنگامی که نوا مرکب خوانی شجریان را گوش می کنم؛ صد آفرین به آهنگسازی مشکاتیان می گویم که چنین دستگاه های موسیقی ایرانی را به هم در آمیخت تا آرزوی غلامحسین بنان برای خواندن در این دستگاه به حقیقت بپیوندد و چه زیبا و ماندگار شد این کار که نمونه ندارد. اگر استاد شجریان 10 کار برتر دارد باید به یقین بگویم پنج تای اول را مدیون هنرمندی دامادش است که دست در حلقه سنتور برد و دستان را خلق کرد و آن چند کاری را که در بالا نام بردم.
مشکاتیان هنرمند پرور هم بود، یادمان باشد که ایرج بسطامی را او به جامعه موسیقی ایران معرفی کرد و چند روز پیش که داشتم یکی از کارهایش را با علی جهاندار گوش می دادم چه زیبا در دستگاه همایون چوگان مضراب می راند و جهاندار را در پی مضراب های مطنطن خود می کشاند تا تحریرهای پیاپی و کوتاهش بسان ضرباهنگ یورتمه اسبان باشد برای رسیدن به هدف. این چنین است که هر لحظه ای را باید دریافت و نگران شد که مرگ خبری نمی کند و چه مبارک روزی رفت. او یادگاران بسیاری دارد که بر دامان پر ناز مردم ایران خواهد درخشید و به عنوان میراث ماندگار پدرانمان برای فرزندانمان باقی خواهد ماند... یادش گرامی.

