تبليغاتX
در امتداد سکوت....

در امتداد سکوت....

گزارش يك روزنامه‌نگار

لحظه دیدار 
مشکاتیان هم به خیل ملکوتیان پیوست تا دیگر نه پنجه اش زخمه بر سه تار زند و نه مضراب سنگینش سنتور را به همنوایی در نوا بخواند و حلقه بر گرد شور و دشتی زند. مشکاتیان هم دق کرد و رفت. نوشتند که ایست قلبی کرده و فلبش در این وانفسای تابستان و پگاه پاییز ایستاد تا خزان را نبیند. قطعه خزانش را از کاست لحظه دیدار بسیار دوست دارم؛ آن اندازه که گفتنش را نشاید. خزانی که مشکاتیان در زندگی نه چندان درازش آفرید تا روزگار درازی بعد از او بماند. داشتم برای دوستی تعریف می کردم که چقدر چهار مضراب مخالف زدن مشکاتیان را دوست دارم. در دود و عود چنان دود از کنده سنتور در می آورد که تنبور نوازی را می ماند و در آستان جانان که اینک او جای دارد، به گونه ای می نوازد که دل را ریش می کند و عقل را به تفکر وا می دارد.
مشکاتیان هم رفت تا آواز ایرانی یکی دیگر از استادان خود را از دست بدهد. هنگامی که نوا مرکب خوانی شجریان را گوش می کنم؛ صد آفرین به آهنگسازی مشکاتیان می گویم که چنین دستگاه های موسیقی ایرانی را به هم در آمیخت تا آرزوی غلامحسین بنان برای خواندن در این دستگاه به حقیقت بپیوندد و چه زیبا و ماندگار شد این کار که نمونه ندارد. اگر استاد شجریان 10 کار برتر دارد باید به یقین بگویم پنج تای اول را مدیون هنرمندی دامادش است که دست در حلقه سنتور برد و دستان را خلق کرد و آن چند کاری را که در بالا نام بردم.
مشکاتیان هنرمند پرور هم بود، یادمان باشد که ایرج بسطامی را او به جامعه موسیقی ایران معرفی کرد و چند روز پیش که داشتم یکی از کارهایش را با علی جهاندار گوش می دادم چه زیبا در دستگاه همایون چوگان مضراب می راند و جهاندار را در پی مضراب های مطنطن خود می کشاند تا تحریرهای پیاپی و کوتاهش بسان ضرباهنگ یورتمه اسبان باشد برای رسیدن به هدف. این چنین است که هر لحظه ای را باید دریافت و نگران شد که مرگ خبری نمی کند و چه مبارک روزی رفت. او یادگاران بسیاری دارد که بر دامان پر ناز مردم ایران خواهد درخشید و به عنوان میراث ماندگار پدرانمان برای فرزندانمان باقی خواهد ماند... یادش گرامی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 23:12  توسط کریم جعفری  | 

خنکای پاییز را با تمام وجودم حس می کنم و بوی خاک باران خورده مشامم را در هم آمیخته است. در این استقبال پر شکوه باران از پاییز؛ تابستان زیبا و دوست داشتنی بدرقه اش کرد. سلام بر ایران و ایرانی، سلام بر پاییز ایرانی که زیباییش را می توان از کوهساران البرز تا امتداد سبز زاگرس و آبی خلیج همیشه فارس به تماشا نشست. هر چه که می گذرد، دیگر تکرار نخواهد شد. 
+ نوشته شده در  دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 1:5  توسط کریم جعفری  | 

آخرین شب جمعه تابستان، آخرین جمعه شهریورماه، آخرین جمعه رمضان در حال گذر است و ساعتی از تمنای آن نیز گذشته است. و این آخرین‌ها چه زیبا لف و نشر شده‌اند و آرایه آفریده‌اند؛ چه زیبا در رقص روزگار یکی شده‌اند و دل در پیوند یکدیگر دارند؛ خیال بی‌مخاطب خود را بر می‌دارم و تن به پاییز می‌سپارم. می‌گویند در آفریقای جنوبی آنجا که دو اقیانوس بزرگ اطلس و هند به هم می‌پیوندند، می‌توان تفاوت‌این دو پهنه آبی را دید. یکی که سر در دو قطب دارد و دیگری که گستره‌ای وسیع از جزایر اندونزی تا جنوب آفریقا در بر گرفته است. آنهایی که دیده‌اند می‌گویند این دو آب از نظر رنگ و مزه و جریان با هم به شدت تفاوت دارند به گونه‌ای که در نقطه‌ای که این دو به هم می‌رسند می‌توان خطی را مشاهده کرد که تا افق کشیده می‌شود و بی‌انتها ادامه دارد. حکایت تابستان و پاییز نیز بدین گونه‌است. اولی دل در شادی بهار دارد و آن دیگر دل‌خوش رسیدن زمستان است. این روزها مانند همان خطی است که این دو اقیانوس را به هم پیوند می‌دهد. این شب‌ها اعتدالین است؛ روز و شب به همسانی و هم‌سنگی می‌رسند و در تقارنی زیبا فصل گرم دامن در رنگ می‌کشد. این روزها را هر گونه که بنگری زیباست؛ هر گونه. هر گونه که تماشا کنی می‌توان در آن ردی سرخ و زرد از زندگی دید. دلم می‌خواهد این روزها را نیز به پاییزی‌ها بیارایم و از خودم بیشتر بنویسم. این روزها در امتداد خود خاطرات زیبایی را رقم زده‌اند که در این گیرودار ملک‌داری ما را همان به که سر در گریبان خود داشته باشیم و گوشه چشمی به همین خاطرات کنیم که از این ملک همین به ما مانده و درمانده روزگار شده‌ایم. چشم در شب‌های بلند و پر نجوای پاییز دارم؛ حکایت تابستان و پاییز من سال‌هاست تکرار می‌شود اما در تکرار خود کهنگی ندارد و بوی یاس بر آن ننشسته است. شاید این روزها و شب‌ها فرصتی باشد برای مرور کردن خود؛ شاید تلنگری باشد بر ذهن نازک من که در این وانفسا خودش را بی‌‌جهت می‌شکند و دم نمی‌زند.... پاییز‌ها خواهند آمد و اعتدالین بر تاریخ و جغرافیای ایران زمین خواهد گذشت اما ما باشیم یا نباشیم؛ خاطره‌هامان می‌ماند.امشب باز هم باران بارید و دل گرما زده زمین را خنک کرد. این روزهای آخر نوید دورانی خوش‌تر را می‌دهد. حوالی ده ما سال پر بارانی بود.... 

پی نوشت: این مطلب را دیشب نوشتم اما به لطف دوستان که بلاگفا را مسدود کرده بودند؛ الآن می ذارم. به هر حال نوشته ها هیچ وقت قدیمی نمی شوند هر چند که آدم ها خیلی زود قدیمی و فراموش می شوند. 

+ نوشته شده در  جمعه 27 شهریور1388ساعت 14:41  توسط کریم جعفری  | 

داشتم دفتر خاطراتم را دوره می‌کردم؛ رسیدم سر یکی از بزنگاه‌ها؛ تاریخش شهریور 1383 بود و من در انتهای بی‌پایان روز مانده بودم. انتظاری سخت را می‌کشیدم و دامن بر خاک می‌سائیدم و چشم بر راه داشتم که بی‌انتها می‌نمود و رنگی شده بود به خیالی آفتابی. یک هفته مانده بود به پاییز درمیان سرگشتی‌هایم در دانشکده و دانشگاه و درس و مشق و عشق و دست آخر هم در به دری. سال‌ها از آن روز می‌گذرد در چنبره پر رنگ خزان آن ساعت‌ها را دوره می‌کنم.با خودم دوره می‌کنم بار دیگر خاطرات رفته را. روزگاری نوشته بودم که هر چه خاطره دارم در شیراز اتفاق افتاده است؛ اما امروز که به آن روزهای دور دراز که همچنان راه درازی را برای کهنه شدن بیشتر در پیش رو دارند، فکر می‌کنم، می‌بینم که تهران نیز برای خودش دنیای دیگری دارد. دنیای که می‌توان امیدها و آرزوها را در پشت آن دید و بیشتر پاییز پیش روی خود را حس کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 21:48  توسط کریم جعفری  | 

واقعا

چقدر خوب است خر به دنیا بیایی و الاغ از دنیا بروی

پی نوشت: آنهایی که دوست ندارند، نخوانند و نبینند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 3:58  توسط کریم جعفری  | 

از عجایب روزگار امشب است. دو نکته عجیبش همیشه وجود داشته و امشب سومی هم به آن اضافه شده، شب قدر و شهادت مولا علی و شب جمعه هر سه یکی گشته برای من سرگشته. از غروب داشتم فکر می کردم... سفری که رفته بودم حج عمره - خداوند نصیب هرآنکس که دوست دارد کند - با خودم تاریخ ۲۳ ساله حضور پیامبر را در مکه و مدینه دوره می کردم. به این فکر می کردم که اگر علی نبود واقعا چه کسی از دین خدا محافظت می کرد و پشت پیامبر می ایستاد. اولی و دومی - رندان خود بهتر می دانند که را می گویم - که نبودند و یا اگر بودند فراری در پناه غارها و همیشه عقب قافله می آمدند. احساس غریبی تمام وجودم را در خود فرو برده است و سربه سرم می گذارد. همیشه می گویم حضرت چه خوشبخت بود که در خانه خدا به دنیا آمد، در دامان پیامبر بزرگ شد، داماد پیامبر شد، از پیامبر دفاع کرد، از اسلام دفاع کرد، در بهترین شب ضربت خورد و در بهترین شب و باز هم در خانه خدا به شهادت رسیدند. واقعا چگونه می شود این را حل کرد..... من فقط یک مولا دارم و آن هم علی بن ابیطالب است که ذوالفقارش برای نبرد با کفار بود و از دست مردم زمانه خود سر به چاه می کرد و درد دل با سیاهی چاه می نمود که با تمام سیاهی از دل مردم زمانش سپیدتر بود.... علی را فقط می توان با دوره کردن در دوره خودش شناخت. اعرابی که بعد از گذشته ۱۴۰۰ سال هنوز خوی جهالت خود را دارند من مانده ام که چگونه می خواستند عدالت علی را تحمل کنند... امروز بعد از گذشت این قرن های متمادی انگار هنوز در کنار ماست... تنها او و فرزندانش مادر فرزندانش و پیامبر است که سزاوار ستایشند وگرنه پرستش خاص یگانه عز و جل است که نه دست دارد برای دست بوسی و نه نیاز دارد به ما بنده بی خاصیت. همین ها را واسطه کنیم تا در گرفتاری ها یاریمان کنند تا شاید خدا هم با خاطر آنها و به واسطه آنها رحمی بر ما آورد به حق این شب مبارک.

+ نوشته شده در  جمعه 20 شهریور1388ساعت 1:26  توسط کریم جعفری  | 

بی قرار توام و در دل تنگم ، گله‌هاست
آه بی تاب شدن ،
عادت کم حوصله‌هاست

مثل عکس رخ مهتاب ،
که افتاده در آب
در دلم هستی و ،
بین من وتو فاصله‌هاست

آسمان ، با قفس تنگ ،
چه فرقی دارد
بال ، وقتی ،
قفس پر زدن چلچله‌هاست

پی هر لحظه ، مرا ،
بیم فرو ریختن است
مثل شهری که،
به روی گسل زلزله‌هاست

باز ،
می پرسمت از مسئله دوری وعشق
وسکوت تو ، جواب همه مسئله‌هاست

فاضل نظری

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 18:31  توسط کریم جعفری  | 

بدون هیچ مقدمه ای، این مطلب  را بخوانید.... بارها گفته ام تاریخ انتقام می گیرد و کسی حرفم را باور نمی کند. آنهایی که دیر باورند شاید باروشان شود هر چه عوض دارد گله ندارد. چرا ما در مکتب اسلام می گوییم صدقه بده تا خیر ببینیم، اما چگونه است که اگر ظلمی بر کسی مرتکب شدیم آن را عین صواب بدانیم و بی خیال باشیم که روزگار ما به خوشی سر خواهد رفت. تاریخ نشان داده این حدیث عبث است...
+ نوشته شده در  سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 0:7  توسط کریم جعفری  | 

رفته بودم به دفتر حماس در تهران برای گفت و گو و خداحافظی با دکتر عبدالمعطی نماینده دولت حماس در ایران. قرار بود یک ساعت بیشتر اونجا نباشم، یک ساعت من شد چهار ساعت. از همه جا صحبت شد، از هر دری. دکتر دل پری داشت و می گفت علی رغم تمام مسایلی که مطرح می شود من بعضی وقت ها نمی دانم باید در ایران چکار کنم. گله می کرد که چرا مردم ایران نسبت به مساله فلسطین بی تفاوت هستند و مانند کشورهای عرب و به خصوص مردم این کشورها چندان دلبستگی به این موضوع نشان نمی دهند!! برای دکتر کلی توضیح دادم، برایش گفتم که مردم ایران چندان هم به این مساله بی تفاوت نیستند، مشکل در برخورد حکومتی با این مساله است. در حالی که در کشوری مانند ترکیه سازمان های مدنی می توانند مستقل از دولت اقدامات مدنی داشته باشند، ما در ایران این امکان را نداریم. رادیو و تلویزیون دولتی است، هر اقدامی که شما بخواهید انجام دهید باید از کانال دولت بگذرید و برخلاف آنچه که تصور می شود هر مساله ای که تلویزیون ایران - به خصوص در مورد مسایل خارجی - به آن بپردازد مردم از آن دوری می کنند و این در مورد فلسطین هم صدق می کند. به نماینده حماس توضیح دادم که ما ایرانی ها مشکل اساسی با اعراب داریم، آنها حاضر نیستند ایران را تحمل کنند و مدام علیه ایران اقدامات خرابکارانه انجام می دهند و یکی از موانع اصلی نزدیکی ایران و آمریکا هستند. هر اتفاقی که در منطقه می افتد را به گردن ایران می اندازند و چون خود عرضه مقابله با اسرائیل را ندارند به مذاکره با آن روی آورده اند، ایرانی ها ملی گرا را برآشفته کرده تا بگویند کمک به عرب جماعت ممنوع. حرف های دیگری هم به ابوسامه زدم که مجال گفتنش در اینجا نیست... هر چه هست می خواست که مردم ایران مانند ترکیه، پاکستان، اندونزی، مصرِ، بنگلادش و دیگر کشورهای اسلامی توجه بیشتری به قدس و فلسطین داشته باشند...

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 4:47  توسط کریم جعفری  | 

نام وبلاگم است، روزی دوستی کامنتی گذاشته بود و پرسید می دانی در امتداد سکوت چیست؟ فکرم همه جا رفت و هر چه بیشتر فکر کردم کمتر به نتیجه رسیدم، به تنها نتیجه ای که رسیدم این بود که در امتداد سکوت سکوت بیشتر است و خودخوری بیشتر و دم نزدن در عین آنکه می دانی. آن دوست اما مرا فاش کرد و نوشت که در امتداد سکوت فریاد است و من در جوابش نوشتم آنچه به جایی نرسد فریاد است، سکوت ما هزاران حرف نگفته با خود دارد و فریادها بلند می شود و خاموش می گردد و به جایی هم نخواهد رسید چرا که فریادرسی نیست... امروز سه هفته است که روزنامه ما را به چهار میخ کشیده اند و جرمی هم برایش ننوشته اند و هر چه فریاد زده ایم به جایی قد نداده است، پس همان بهتر که به سکوت خود ادامه دهیم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 2:22  توسط کریم جعفری  | 

همیشه باید آماده بود تا تجربه‌های سخت‌تری داشته باشی؛ هیچ‌ وقت از امتحان و تجربه نترس که بزرگ‌ترین معلم تو در این روزگار تجربه است که به سختی به دست می‌آوری و امتحانی است که برایت هیچ نمره‌ای ندارد. این را وقتی 12 ساله بودم فهمیدم اما هر چه تجربه می‌اندوزم باز هم در پله اول هستم. شب از نیمه گذشته و بامداد تا دقایقی دیگر با پگاه پیوند خواهد خورد و روزی دیگر آغاز خواهد شد. من به تجربه‌های فکر می‌کنم که در بیدارباش شب تا خروس‌خوان نگاهم امتداد دارد. این است روزگار من در میان شهریور.... هنوز زمان باقی است. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 2:56  توسط کریم جعفری  | 

این سوال را بارها از خودم پرسیده ام و اینبار هم می پرسم که چه می شود کرد وقتی به شیشه خیالت سنگ می زنند و می گویند بابا بی خیال، نزده ایم.... چه می شود کرد وقتی در میان روزگار دو روزه می مانی و در راهی که می روی مغیلان می کارند و می گویند کار ما نبوده... چه می شود کرد وقتی آرزوهایت در این بی آرزویی ها بر باد می رود و باز هم تو نمی توانی کاری کنی و دست آخر هم اینکه هیچ کار نمی شود کرد، چون قرار نیست چیزی دست تو باشد... همین.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 1:27  توسط کریم جعفری  | 

و باز هم نوشتن ادامه دارد، مبادا خامه بر زمین افتد و نگاه ما در خامی روزگار محو شود، امروز که داشتم بر می گشتم خانه، لحظه ای بوی خزان را احساس کردم، هر چند خزان هفته گذشته دمار از روزگار ما در آورده بود اما یک لحظه تاریخ را با خودم بررسی کردم، زمان تند گذشته بود و امروز سومین روز از آخرین ماه فصل گرم است در امتداد سکوت طولانی من. و پاییز دیگری دامن کشان می رسد و روزها در شماره خود به تاخت می روند و کوتاه و کوتاه تر می شوند تا از عمر ما هم ببرند. اعتدال پاییزی در راه است تا پس از انقلاب تابستانی روزها را با شب ها یکی کند و دل ما را در میان آشوب ساعت ها نگه دارد، هر روز یک دقیقه کم می شود تا به روز موعود برسد. این است رسم روزگار. آخرین ماه هم در گذر عمر ما در حال رفتن است و گرمای شهریور ماه که خرما پزان بوشهر را یادم می آورد با پخته شدن دوستانم در روزنامه همراه شد. وقتی در اوج هستی به ناگهان بیفتی!!! و چقدر سخت است نفهمیدن این حال برای خیلی ها.

روزها در گذرند و صدای ما نیز در پستوهای بی تو، در خیال های ممتد و در نگاه های امیدوار طی طریق می کند. چشم بر هم زدنی تو را تا ناکجاآباد می برد. ماه رمضان شاید احساس دیگری داشته باشی... شهریور و رمضان امسال چه زیبا به هم گره خورده اند و مرا بی تاب آمدن پاییز کرده اند و چه سخت می گذرد این روزها تا فصل دوست داشتن بیاید... فصلی که در آن می شود همه چیز را از نو آغاز کرد و ادامه داد و توکل کرد به خدا که اوست بزرگ ترین حامی ما در این بی حمایتی... و اینک در اولین روزهای آخرین ماه فصل گرم همه چیز طعم دیگری دارد.... من همچنان می نویسم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 0:39  توسط کریم جعفری  | 

به حساب خودم سحری - باید با افطاری یکی اش دانست - خورده ام، آن هم چه ساعتی، دارم کاست بوی بهشت حسام الدین سراج را گوش می کنم، مستان سلامت می کنند. به نظر من بهترین کاستی است که خوانده و می توان این شب ها گوش داد و اندکی آرام شد.... این روز اولی ما مبارک هر چه پیچ رادیو را پیجاندم که ربنای شجریان را بشنوم، تنها صدای تقلیدی یک نفر بود که زور می زد و به مقصد نمی رسید، عطای ربنا را هم به لقایش دادم و نگاه ساعت کردم تا وقت اذان شود، حالا نمی دانم در این نیمه شبی فریاد رندان سلامت می کنند، جان را غلامت می کنند از کدام نای بر می خیزد که چنین شروه وار بر دل می نشیند.

 تنبوری که خود را به بازی می گیرد و دل ما را با خود به ناکجاآباد می برد:  این است روزگار ما، ننوشتن آدم را به هر ورطه ای می برد. زشت و زیبا فعلا بماند باید نوشت تا نپوسید که ما به نوشتن زنده ایم. به قلم زدن بر صفحات بی رنگ تا خط خطی شان کنیم، جانشان دهیم؛ به زبانشان آوریم و خرد را در روحشان بدمیم. و حالا که قلم افتاده است، منم و این دنیای مجازی که گاه گاهی مرا میهمانی می کند. این روزها بیشتر خواهم نوشت و حرف هایم را بیشتر خواهم گفت، می خواستم بار دیگر سراغ سیاسی نویسی بروم که دلم نکشید فعلا از هر چه بگذریم کمی از دلمان در تابستان بنوسیم که حرم سوزان آفتابش ما را تا بی نهایت می برد.... بهتر از این نمی شود....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 2:12  توسط کریم جعفری  |