يك هفته ديگر مانده تا من و دلخوشيام براي يك عمر با هم بودن پيمان ببنديم، پيماني كه شش سال از قول دادنش به هم گذشته است. شبهايي كه نيت ميكردم و سر به بالين ميگذاشتم تا خواب دلخوشيام را ببينم اينك در تكاپوي خود به واقعيت رسيده است.... وقتي احساسش كردم و خودم را با او ديدم هنوز هم در باور ناباور ذهنم نميگنيجد. به اين نكته كه هر چيزي در اين جهان امكان دارد به واقعيت تبديل شود ايمان داشته و دارم و اينكه در عالم امكان بار ديگر ممكني خود را به صورت من درآورد و ديدم كه چگونه است اين لحظههاي زيبا. پاييز همچنان مانند باد سردش در حال گذر است و بر عمر ما مهري از پيري مينهد.... دلها جوان بماند.
يك هفته ديگر مانده تا من و دلخوشيام براي يك عمر با هم بودن پيمان ببنديم، پيماني كه شش سال از قول دادنش به هم گذشته است. شبهايي كه نيت ميكردم و سر به بالين ميگذاشتم تا خواب دلخوشيام را ببينم اينك در تكاپوي خود به واقعيت رسيده است.... وقتي احساسش كردم و خودم را با او ديدم هنوز هم در باور ناباور ذهنم نميگنيجد. به اين نكته كه هر چيزي در اين جهان امكان دارد به واقعيت تبديل شود ايمان داشته و دارم و اينكه در عالم امكان بار ديگر ممكني خود را به صورت من درآورد و ديدم كه چگونه است اين لحظههاي زيبا. پاييز همچنان مانند باد سردش در حال گذر است و بر عمر ما مهري از پيري مينهد.... دلها جوان بماند.
دوباره و يا بهتر بگم چند باره مينويسم. توي اين دو روز چندبار وبلاگنويسي كردم و هر بار به دليلي پريد و نميدانم چرا؟ مثل تمام نميدانمهاي زندگيام... مثل تمام سوالهايي كه ذهنم را به خود مشغول داشته و باز هم نميدانم كي ميتوانم پاسخي براي آن بيابم. روزگار دراز همچنان دارد قد ميكشد و انگار پيري هم در كارش نيست... ما را پير ميكند و به قول حكيم بزرگ عمر خيام.... جامي است كه عقل آفرين ميزندش/صد بوسه ز مهر بر جبين ميزندش/ وين كوزهگر دهر چنين جام لطيف/ميسازد و باز بر زمين ميزندش. ما از جنس كدام كوزهايم ايزد بزرگ ميداند و بس. ما هم مهر شطرنج اين روزگاريم كه مشخص نيست در قامت كدام مهره سر بر مياوريم و روزگاري چند بر اين خانههاي سياه و سپيد با كدام شمايل بازي ميكينم و عاقبت هم هيچ. اين روزها در حال گذرند و من حالي ديگر دارم... حالم در حوالي روزهاي دور و دراز پرسه ميزند و روحم با پرواز بر فراز سالهاي دور خودش را ميجوشاند و طعمي ديگر به من ميچشاند... به قول دوستي:
باران باشد ، تو باشي و كوچه اي بي انتها... دنيا را مي خواهم چه كار !؟ دنيا نباشد كوچه باغي باشد و تو كه زلال تر از باراني... همين مرا بس است.... دوباره مينويسم و هر چند بار كه بخواهد بگذار پاك شود. اين روزها ميگذرند.
امروز دانشگاهم در پیچ بلند خاطره خودم را تا سالها دورتر می برم و خسته خسته تن به باد پاییزی می دهم. در این روزها وانفسا که دل نمی داند با کدام روزگار باید برقصد من مانده ام میان سرایش واژه هایی که خودشان را به رنگ بهاری آمیخته اند و به خودم می خوانند. این هوا را دوست دارم. هوای دو نفره ای که بیشتر از همیشه برایم جذاب است. آن روز برف می آمد. خوب یادم می آید که اول نگاهی سلامم کرد و رفت تا من پیدایش کنم. نگاهی که انگار سال هاست می شناسمش و خودش را به رنگ من در آورده بود.امروز نیز در سرسرایی شبیه آنجا نشسته ام و دارم روزگار می گذرانم. این روزها در رفت و آمد خود چنانند که با با هر پیچش خود روضه ای تازه سر می دهند. مانده ام در این روزگار دور و دراز و بازی هایی که می کند. بازی هایی که گاهی وقت ها آدم را به خود مشغول می دارد و واقعا نمی دانی باید چه جوابی به این بازی ها بدهی. داشتم با دلخوشی ام صحبت می کردم. او هم از حس غریب خودش می گفت اما تاکید داشت که حس من بیشتر است و احساسم هم سرشارتر... اما اگر او نمی خواست و نمی ماند که این دلخوشی ها سر بگیرد چگونه می شد انتظار داشت که این روزها بار دیگر در پاییز تکرار شود. شبی هزار بار خدا را شکر می کنم به خاطر تمام محبت هایی که به این بنده اش داشته است.بنده ای که خود را مدیون الطاف بلند خدای خود می داند و به امید محبت ها و رحمت های بیکران اوست که دارد روزگار می گذراند. دلخوشم به این دلخوشی.... دلم می خواهد این دلخوشی ها سراغ همه را بگیرد و همه به آن صورت که دوست دارند زندگی کنند و تجربه کنند چیری را که دوست دارند. به قول شکسپیر باید تلاش کرد چیری را که دوست داری به دست بیاری و گرنه مجبوری چیزی را که به دست میاری دوست داشته باشی و من آن چیزی را که دوست داشتم و دارم دارم به دست میارم.
این قصه هر چند سر دراز دارد و انتظار چند ساله ای را پشت سر خود داشته است اما می دانم که آن اندازه ارزش دارد که تمام روزگارم را با این دلخوشی سر کنم. روزگای که نمی دانم تا چه اندازه دراز خواهد بود. می مانم و در این پاییزی خودم را به سیلان بودن می سپارم و می روم تا آنجا که باید و می شود رفت. این روزها در گذار خود تجربه ای تازه اند که می توانند هر چه را که بخواهی از میان آن بیرون بکشی...
در پیچ دانشگده نشسته ام آن روزها را دوره می کنم. روزهایی که می توانستند بسیار خوش بگذرد اما نمی دانم چه شد که این خوشی سالیان دراز از ما دریغ شد. روزگار درازی را پشت سر گذاشته ایم و همچنان گدای روزگاریم.... تا ایزد بزرگ چه خواهد.
آنقدر تند و سريع و در چشم هم زدني گذشت كه نه انگار من ٣٠ را هم پشت سر گذاشتم و در سراشيب زندگي به آينده مينگرم كه چه ميرقصد و ميگردد و عاقبت بازي را همانگونه كه دوست دارد تمام ميكند... عاقبت ما بازندهاي است در برابر اين روزگار كه هر روز بازياي جديد دارد... دارم به چند سال پيش رو - بهتر بگويم همين دو سه سال آينده - فكر ميكنم كه ميتوانم باشم و با آخرين دلخوشيام روزگار را سر كنم و بعدش هم نميدانم چه روي خواهد داد.
دوستي خصوصي نوشته بود كه دعاي من بوده!! من ميگويم دعاي همه بود تا من در آغازي دوباره قرار بگيرم و به پيش بروم و باز هم به دعاي همه نياز دارم در اين واپسين روزها و ماههايي كه ميتوانم باشم. اين روزها نيز ميگذرند...
بالاخره آمد، در ميان پاييز سرخ و زرد، درست همانگونه كه تصورش را ميكردم... آمد ميان سالهاي نبودن و دو دلي؛ آمد ميان برق نگاهم كه از اينجا تا بيكران كشيده شده بود... و اين پاييز بالاخره خبر آورد. خبر آورد كه مهيا باش خودت را براي فصل تولدت مهيا كن. اين روزها در پناه سالهاي دور و دراز ميگذرند و مژده وصل از باران پاييزي آمد. روز هجران و شب فرقت يار آخر شد/ زدم اين فال گذشت اختر و كار آخر شد... آمد تا آخرين دلخوشيام باشد... آمد تا تجربه كنم زندگي را كه عمري است دارد تجربهام ميكند. آمد در ميان رهگذر كوچه باغهاي خاطره.... نوشته بودم كه خبر ميدهم از حادثهاي و اينك فاش ميگويم و از گفته خود دلشادم/ بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم... گفته بودم كه روزي خواهد آمد تا در ميان شبهاي بلند پاييز خاطره تعريف كنيم و داستان بنويسيم. اينك آن روز است... دعا كنيد.
در ميناي هفت بند روزگار زرگري ميكنم و دوستان را به عيار عافيت ميسنجم و خودم را در گيرودار روزهاي دوست داشتني پاييزي به خيال غروبهاي تماشايي بوشهر ميبرم. روزها ميروند و درختان رنگ عوض ميكنند و امروز ديدم كه چه بي سروصدا پر ميريختند و بر شاخههاي خشكيدهاشان بوي زندگي ميآيد.... امروز كمي باراني شدم، بزن بارون بزن بارون.... اين هم خود حكايتي غريب دارد.
در اين پاييزي دلتنگم، دلتنگ حادثهاي كه نميدانم چگونه رخ خواهد داد و به مثال ساليان دور و دراز بايد در پاييز روي دهد تا ثابت شود كه پاييزيام و اين فصل براي خود حكايتها دارد... منتظرم تا اين روزهاي زيبا نيز بگذرند و مژده دادند كه از كوي ما گذري خواهي كرد... كي؟ خبر ميدهم.... فعلا پاييز است و هوا هم دوستداشتني... كمي ولگردي!! شايد فردا بروم... شايد.
« در نبرد بین روزهای سخت و آدمهای سخت؛ این آدمهای سخت هستند که میمانند، نه روزهای سخت»
باور دارم که جزو آدمهای سخت هستم و حرف هر نامردی از جنس زمانه نمیتواند مرا از راهی که دنبال کردهام برگرداند. روزهای سخت بسیاری بر من و امثال من در تاریخ چند هزار ساله ایران رفتهاند و این امثال ما هستیم که ماندهایم با گذشتهای پر افتخار و آیندهای پر از امید.... به قول یکی از شعرای متاخر.. آن شما نیز بگذرد. غیر از این چیزی نمیتوانم بگویم.

