قامت کشیدن در ورای همه چیز.. روزها دراند دراز می شوند و من خودخوری می کنم. در روزنامه هم می نویسم و اگر نبود همین دلخوشی نوشتن های پراکنده منفجر می شدم... آنقدر حرف نگفته دارم که نمی دانم کی و کجا باید بگویم و خودم را خلاص کنم. همه چنان در برشی از روزگار در حال زندگی کردنیم و روزگار گذرانیدن. روزی ظریفی می گفت که دنیای دو روزه اصلا غصه خوردن ندارد و امروز خودم را می بینم که چگونه ام و بر کدام راه گام بر می دارم. نمی خواستم بنویسم و نوشتم تا تنها نوشته باشم و سندی از بودنم را در این دنیای مجازی منتشر کرده باشم. ساعت ها در رقص ثانیه های خود می روند و من نمی دانم که باید بر کدام منوال بروم. بی خیال روزها شده ام و تنها در فکر گذرم. برخی از سیاست و کیاست می نویسند و همان بهتر که قلم در کام کشم و زبان بر نیارم. این روزها چه شیرین و چه تلخ می گذرد و تنها ایران است که می ماند. در تاریخ بسیار از این روزها خوانده بودم و شنیده بودم... اما من یکی که نه اهل برمکم و نه قوم جعفر و در این میان مانده ام که کدام مسیر باید رفت و دم نزد. امروز داشتم نوشته یکی از دوستان را که در پاسخ به دوست دیگر نوشته بود می خواندم... او را دیگر فکر نمی کردم اینگونه باشد و امروز تمام فکر و ذکرم پیش او بود و هر چه تلاش کردم خبری بگیرم؛ نتوانستم. پست های این هفته های وبلاگم همه یک جورایی خنده دار شده است.. مثل خودم که قیافه ام شده انگار گدای سر چهاراه که شاید یکی از سر مهربانی نیم نگاهی به او بیندازد و من از همین نیم نگاه هم فراری ام. ای کاش کارها درست می شد و از این تهران خراب شده ول می کردم و می رفتم همان دهاتمان که صد شرف دارد به این پایتخت... این مطلب نمی دانم با چه عنوانی بزنم.... عنوان ها هم همه تکراری شده اند و مثل قیافه خودم که وقتی در آن می بینمش انگار کس دیگری است و چه انتظار از دیگر مردم..
+ نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت 12:4  توسط کریم جعفری
|
