<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>در امتداد سکوت....</title>
<link>http://avareh58.blogfa.com/</link>
<description>گزارش يك روزنامه‌نگار</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 30 Nov 2009 10:36:22 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>پاییزی 18- من و او و ما</title>
<link>http://avareh58.blogfa.com/post-604.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;من و دلخوشی ما شدیم، الآن که این پست را می نویسم در ۲۰۰ متری خلیج فارس نشسته ام و در بندر مه آلود خیال را پرواز می دهم تا به قول داوود قاسمپور دنیای مجازی فرصتی باشد برای صحبت کردن با دوستان و دیده بوسی در این دنیای وانفسا که غیر از نامرادی چیزی ندارد، دمی با دوستان به سر بریم. من و دلخوشی برای روزهای آینده و بهتر بگویم سال های دور و درازی که خواهند آمد نقشه های بسیاری کشیده ایم و این نقشه ها عملی نخواهد شد بجز به خواست ایزد بزرگ. امروز اولین روز تعهد و تاهل است و برعکس خیلی ها که بار سنگینی بر دوش خود احساس می کنند، من سبک بارم چرا که می دانستم دارم چکار می کنم. این روزها در گذر خود خواهند گذشت و من و دلخوشی ام نگاهمان به آینده خواهد بود.&lt;BR&gt;همیشه این سخن شکسپیر در گوشم طنین انداز است که آنچه را که دوست داری به دست بیاور و گرنه مجبوری چیزی را که به دست میاوری دوست داشته باشی. این را گفتم که گفته باشم من چیزی را که دوست داشتم به دست آوردم و در این وانفسای روزگار آهنی و دود و باروت امیدم به زندگی بیشتر و بیشتر خواهد شد. تا خدای دانان چه خواهند و چه دانند. من تسلیم درگاه ایزد بزرگم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Nov 2009 10:36:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=avareh58&amp;postid=604</comments>
<dc:creator>avareh58</dc:creator>
<guid>http://avareh58.blogfa.com/post-604.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پاييزي هفده - آخرين مطلب تنهايي</title>
<link>http://avareh58.blogfa.com/post-603.aspx</link>
<description>&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;دارم مي‌روم بوشهر و اينبار مي‌روم تا كامل شوم... سال‌هاي دراز را به اميد اين روز نشستم و انتظار كشيدم تا روزها و شب‌ها بگذرند و تقويم‌ها كهنه شوند.. تقويم‌ها را شش سال است كه مرور مي‌كنم و سراغ آذرماه كه مي‌رسم توان از دست مي‌دهم و تاب ايستادن ندارم؛ براي رسيدن به دلخوشي‌ام بيشتر از آنچه كه به فكر كسي بگنجد فكر كردم و تلاش و حالا تا روز يك‌شنبه چيزي نمانده است... سال‌هاست كه آماده اين روزم و نيمه گم‌شده‌ام را مي‌خواهم شرعا و رسما به نيمه ناقصم وصل كنم تا در رسيدن به وصال واقعي كه همان عبادت ايزد بزرگ و مهربان است بيش از پيش جلو بيفتم.&lt;br /&gt; اين آخرين پست من در دوران مجردي است و پست بعدي را كه مي‌نويسم به همراه دلخوشي‌ام شرح خواهم داد ماجراي سال‌ها دوري و دلتنگي را. داشتم به دلخوشي‌ام مي‌گفتم كه چگونه شش سال پيش در شبي مانند اين شب‌ها با خودم كلنجار مي‌رفتم كه حرف دلم را بزنم؛ اعتراف مي‌كنم كه هيچ‌ وقت قصدي براي ازدواج كردن نداشته‌ام و اين دلخوشي‌ام بود كه با آمدن در زندگي‌ام مرا وادار كرد تا دست بجنبابم و اين ميان فراقي دور و دراز روي داد كه هر كس مي‌شنود در باورش نمي‌گنجد. مي‌روم تا پاييزي‌ترين و زيباترين روزهايي را كه در ذهنم داشته‌ام در عالم واقع بر روي صفحه روزگار نقش بزنم و روزگار را بگويم كه چه كسي پيروز اين ميدان بود. &lt;br /&gt;روزگار بيش از 2هزار روز مرا به بازي گرفت و دواندم اما خسته نشدم... چرا كه در ره منزل ليلي كه خطرهاست در آن/شرط اول قدم آن است كه مجنون باشي و چون مجنون شدي همه كار مي‌كني. اين ساعت‌ها در حال گذرند و چقدر زود ديروزها به امروز و امروزها به فردا ختم مي‌شوند و اين وسط معلوم نيست چه حاصلي برده‌ايم. من و دلخوشي‌ام حرف‌هاي ناگفته بسياري داريم كه بايد براي هم تعريف كنيم و از دوست داشتن بگوئيم... آذرماه همه آرزوهاي مرا در خود ترسيم كرده است... &lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 20:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=avareh58&amp;postid=603</comments>
<dc:creator>avareh58</dc:creator>
<guid>http://avareh58.blogfa.com/post-603.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پاییزی پانزده- شبه خاطرات</title>
<link>http://avareh58.blogfa.com/post-602.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امروز بنام و يادش دوباره شروع كردم. شروعي تازه در مكاني تازه. خودم را در دوره مي‌كنم در اين سال‌هاي دور و دراز... به جاهايي كه كار كردم دارم فكر مي‌كنم و دارم خودم را بار ديگر مرور مي‌كنم كه باز مي‌شود چكار كرد. در اين گير و دار است كه خيال خودش با خودش پرواز مي‌كند و مي‌رود.&lt;BR&gt;به تهران كه آمدم با هزار ضرب و زور بود‎، بابا به شدت مخالف كه بايد شيراز بماني و در اين شهر درس را ادامه دهي اما سوداي كودكي و رسيدن به جايي كه حوادث ٢٠٠ سال اخير ايران در آن شكل گرفته بود بيشتر از آن برايم ارزش داشت كه شهر خاطرات را ترك نكنم. به تهران كه آمدم خودم را در ميان دود و آهن و سيمان ديدم.... روح روستايي‌ام كه به دشت عادت داشت و هواي پاك و صداي صبحگاهي مرغ حق، در اين گذار بي‌اختيار مي‌گرفت اما اميد هميشه همراهم بود. اميدي كه مي‌توانست مرا در بلنداي خيال باراني كند و دود و سيمان و آهن را برايم شيرين گرداند. &lt;BR&gt;روزها در پشت هم گذشتند و خورشيد در طلوع و غروب خود تهران را معني مي‌كرد و من دلخوشي‌اي در همان سال يافتم و اميدواري‌ام بيشتر شد. نوشتن از همان ماه‌هاي اول آغاز شد و كتاب ماه تاريخ و جغرافيا ميزباني خوب بود تا در سايه‌ مهرباني‌هاي دكتر خيرانديش ببالم و ياد بگيرم. ياد گرفتن‌هايم همچنان ادامه دارد و در تجربه بلند روزگار نوشتن را پيشه كردم. درس و مشق در كنار بودن با دلخوشي‌ام شده بود همه چيزم كه بازي روزگار آن را هم خراب كرد و خمارم نمود؛ در پس آن خماري اما نشئگي‌ بزرگي بود كه باورش سخت است. درس و مشق تمام شد و سربازي هم به يمن همت حضرت باري برطرف شد و كار آغاز گرديد.&lt;BR&gt;گفتم كه نوشتن را پيشه كرده بودم، مدركمان را بايد در كوزه مي‌گذاشتيم و آبش را مي‌خورديم و از راه ديگري نان در مي‌آورديم. دلخوشي كه رفت؛ نگاه من نيز به زندگي عوض شد: زندگي‌ام شد كار و كار و كار... كار مي‌كردم تا فراموش كنم خودم را و روزگار را كه بد بازي سرم درآورده بود؛ حكايت من حكايت دلخستگي‌هايي بود كه ربع قرن در درونم جمع شده بود و مرا به خود گرفته بود. چندماهي را روزنامه حيات‌نو بودم و تجربه‌اي نو درنوشتن آموختم... صفحه تاريخ درمي‌آوردم و شش ماهي آنجا بودم و اين بعد از دفاع از پايان‌نامه‌ام در مردادماه ١٣٨٤بود. خروس‌خوان بيرون مي‌رفتم و بوق سگ به خانه مي‌آمدم.... اين روزگارم براي چهار سال متمادي بود.&lt;BR&gt;هر چند قصه دلتنگي‌ها با تمام بالا و پايين خود ادامه داشت، اما نمي‌دانم كدام نيرو مرا در خود فرو برده بود و به جايي وصلم مي‌كرد... جايي كه از دست انسان مادي خارج است و در نگاه من غير از لطف ايزد بزرگ چيزي نمي‌تواند باشد. خدا مرا نگه داشت و همزمان با هم دوجا كار كردم و اين بهمن ماه سال بزرگ بود... زمستاني‌ترين سالي كه مي‌توانست مرا به خود مشغول دارد. صبح‌ها مركزاسناد انقلاب اسلامي بودم و بعد از ظهرها هم روزنامه فخيمه اعتمادملي... هر دوجا فحش مي‌خوردم... نمي‌دانم دليلش چه بود؛ هر چه بود شايد به باور من نسبت به ايران و ايراني بازمي‌گشت. كار كردن در دوجاي متفاوت واقعا توان مي‌خواست و در چهار سالي كه در اين دوجا كار كردم؛ پير شدم. مركز اسناد كارشناس خاطرات شدم و شبه‌خاطراتي چند را به همراه برخي ديگر كتاب‌ها و اسناد را سامان دادم و بسيار ياد گرفتم... در روزنامه نيز شاگردي خدابيامرز مهران قاسمي را كردم و از او ياد گرفتم بسياري از پيچيدگي‌هاي روزنامه‌نگاري را. هر يك از كارها دردسر خودش را داشت كه اينجا مجال گفتنش نيست و محملي ديگر و مجلسي متفاوت مي‌طلبد.&lt;BR&gt;در روزنامه مدتي شدم دبير سرويس تاريخ و بعد از آن هم شدم دبيرسرويس جهان و روزگارم ... روزنامه در چم و خم ايام گذشت و بعد از انتخابات دوامي نياورد و تعطيل شد و مركز اسناد نيز چشم‌تنگان و نااهلان و كوتوله‌ها چشم ديدنم نداشتند و مقدمات مهاجرتم از آنجا را فراهم كردند و گر خدا خواهد عدو شود سبب خير. براي آنكه بلاد فرنگ نروم و انتظاري دور و دراز را مي‌كشيدم براي رسيدن به دلخوشي‌ام؛ دوباره سراغ درس و مشق رفتم و به حساب خودم دكتري مي‌خوانم كه هيچ حسابي ندارد و حسابي آدم را كلافه مي‌كند. &lt;BR&gt;اين روزها اما در ادامه خود خاطرات بسياري را برايم نقش مي‌زنند و در تار و پود خود صفحه‌اي نو را براي من مي‌بافند كه فرش زندگي‌ام خواهد شد و آينده راه دور و درازم در دوندگي نمي‌دانم تا كي. حالا پاييز است و فصلي تازه را آغاز كرده‌ام... يك‌شنبه‌هاي پرمعنايي كه دارند مي‌آيند تداعي كننده خاطراتي هستند كه هميشه‌ها را در خاطرم زنده مي‌كنند. من و دلخوشي‌ام آرام آرام ما مي‌شويم  و روزگار نيز چرخ زندگي ما را در مكاني ديگر انداخت كه در آنجا مشغول باشم و دغدغه‌ام كمتر از قبل باشد. اين روزها عجب زيبايند و پشت سرم در جايي كه كار مي‌كنم امتدادي بلند از يك خيابان است كه آدم‌ها براي گذران زندگي در آن در رفت و آمدند و نمايي تمام عيار از دود و آهن و سيمان و آدم‌هاي ماشيني دارد... روزگارست ديگر. اين روزها هم مي‌گذرند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 10:04:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=avareh58&amp;postid=602</comments>
<dc:creator>avareh58</dc:creator>
<guid>http://avareh58.blogfa.com/post-602.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پاييزي چهارده و اين خاطرات طولاني</title>
<link>http://avareh58.blogfa.com/post-601.aspx</link>
<description>&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;اين روزها در تكاپوي روزگار در حال گذرند و مي‌دانم كه اين پاييز نيز در ميان سرگرمي‌هاي من خواهد گذشت و بار ديگر حسرت آن را خواهم خورد اما اين سرگرمي باشد و من باشم و دنيايي كه مي‌تواند اين سرگرمي‌ها را در خود جاي دهند. اين روزها هوا پاييزي‌تر شده و دل من نيز در اين گير و دار خودش را آرام‌تر مي‌بيند. من و بلندي خاطره در شب‌هايي كه بلندتر مي‌شوند تا به يلدا برسند، همه چيز است. خيالي ممتد كه سال‌هاي سال است كه ذهنم را به خود مشغول داشته است. مي‌توان در سر و صداي گنجشك‌ها زندگي را در هر صبحگاه به تماشا نشست و مي‌توان در هر پگاه خداي را به خاطر تمام نعمت‌هايش تشكر كرد و سپاسش را به جاي آورد. اينك كه داريم روزگار را مي‌گذرانيم در نمي‌دانم‌هايش نيز مي‌مانيم. دل به خدا داده‌ايم و دلداده او هستيم و هر چه او بخواهد و اراده كند چيزي بيش از اين نيست.&lt;br /&gt;يك هفته ديگر مانده تا من و دلخوشي‌ام براي يك عمر با هم بودن پيمان ببنديم، پيماني كه شش سال از قول دادنش به هم گذشته است. شب‌هايي كه نيت مي‌كردم و سر به بالين مي‌گذاشتم تا خواب دلخوشي‌ام را ببينم اينك در تكاپوي خود به واقعيت رسيده است.... وقتي احساسش كردم و خودم را با او ديدم هنوز هم در باور ناباور ذهنم نمي‌گنيجد. به اين نكته كه هر چيزي در اين جهان امكان دارد به واقعيت تبديل شود ايمان داشته و دارم و اينكه در عالم امكان بار ديگر ممكني خود را به صورت من درآورد و ديدم كه چگونه است اين لحظه‌هاي زيبا. پاييز همچنان مانند باد سردش در حال گذر است و بر عمر ما مهري از پيري مي‌نهد.... دل‌ها جوان بماند. &lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Nov 2009 08:50:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=avareh58&amp;postid=601</comments>
<dc:creator>avareh58</dc:creator>
<guid>http://avareh58.blogfa.com/post-601.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پاييزي سيزده-با دلخوشي‌ام</title>
<link>http://avareh58.blogfa.com/post-600.aspx</link>
<description>&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;يك هفته‌اي نبودم و داشتم زندگي را تجربه مي‌كردم؛ با دلخوشي‌ام بودم و يادگاري ماندند اين روزها براي يك عمر... براي هميشه؛ با دلخوشي‌ام پس از سال‌ها تنها نشستم و حرف زدم و گفتمش كه سال‌ها منتظرش بوده‌ام، گفتمش كه تنها به اميد رسيدن به دلخوشي بوده كه اين سال‌ها را تحمل كرده‌ام و حال كه مراد دست داده است چه بهتر از اين. رفتم تا در شهر خاطره‌ها با دلخوشي‌ام روزگاري را سر كنم و خود را با او در وادي دوستي‌ها رها كنم و صادقانه واژ‌ه‌هايي را كه عمري در پستوي ذهنم كنار گذاشته بودم بار ديگر با كمال ميل تقديم او كنم و بگويمش كه چقدر دوستش دارم. با دلخوشي‌ام پا جاي خاطره‌هاي گذشته گذاشتيم و براي آينده نقشه‌هاي زيادي كشيديم و خودم مانده بودم در كار خدا. اين روزهاي پاييزي عجب صفايي دارند و مي‌دانم كه تكرار شدنشان به هيچ عنوان ممكن نيست. با دلخوشي‌ام حرف بسياري براي گفتن داشتيم و مي‌دانم كه روزهاي بسياري بايد تا بتوانيم اين سال‌هاي گذشته را به تجريه بنشينيم و از آن روزها تعريف كنيم. اگر عمرم كفاف دهد تلاشم اين است كه با دلخوشي‌ام روزگار را بار ديگر معني كنم و تجربه‌اي نو داشته باشم در آينده‌اي كه در انتظارم است. مي‌دانم كه آينده دست صاحب گذشته‌هاست اما........ نمي‌توانم بگويم و اي كاش قابل گفتن بود. شيراز را بار ديگر از بالا تا پايين گز كردم و تا بوشهر هم رفتم و برگشتم. اين روزها را دوست دارم؛ مانند دوست داشتن دلخوشي‌ام.
&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 20:30:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=avareh58&amp;postid=600</comments>
<dc:creator>avareh58</dc:creator>
<guid>http://avareh58.blogfa.com/post-600.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پاييزي دوازده و بار ديگر شيراز</title>
<link>http://avareh58.blogfa.com/post-599.aspx</link>
<description>&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;پاييز از نيمه گذشت و باز هم نمي‌دانم چگونه... باز هم در گذار خود رفت تا از عمر ما برده باشد و بر سهم خود از روزگار افزوده باشد. اين روزهاي چه زود مي‌روند و انگار نه انگار پاييز است و نمي‌دانم كه چگونه بايد با اين روزها خودم را سازگار كنم. هوس قدم زدني دوباره كرده‌ام و دلم براي خيابان گز كردن يك ساعت مانده به اذان مغرب، تنگ شده است... موذن‌زاده اذان بگويد و تن خسته‌ات را از يك ساعت پياده‌روي مداوم به اولين مسجد سر راهت بكشاني و جايي كه هيچ‌كس تو را نشناسد در برابر خداي خودت ابراز بندگي كني و به خاطر تمام چيزهايي كه به تو داده از او تشكر. سال‌هايي كه شيراز بودم و يكي دو سالي كه تهران در خوابگاه بودم تا توانستم از اين فرصت‌ها استفاده كردم و امروز بار ديگر راهي شيرازم... مي‌روم تا تجربه‌اي ديگر در شهر خاطره‌ها داشته باشم و چه خوب است اين تجربه براي هميشه‌ها كه با دلخوشي‌ات باشي و چند بار خيابان ارم و كوچه پس كوچه‌هايش را بالا و پايين بروي. دوستي داشتم كه هم اتاقي‌امان در شيراز بود- بهتر است بگويم دوستاني - بعد از ظهر كه مي‌شد - خدا مي‌داند كه فقط سرما آنها را در اتاق نگه مي‌داشت - راه به بيرون مي‌بردند و هنوز هم جاي پايشان بعد از گذشت ساليان دراز بر سنگ فرش‌ خيابان‌هاي شيراز مانده است. شيراز را همچنان دوست دارم چرا كه دوستاني به غايت خوب در آنجا پيدا كردم كه هنوز با هم در ارتباط هستيم. اما اينبار مي‌روم تا سرنوشت ديگري در شيراز براي خودم رقم بزنم و با خودم خلوتي ديگر داشته باشم... اين چند روز مي‌تواند حسابي خاطره انگيز باشد... در دل پاييز بروي و پشت ارگ كريم‌خاني بستني و فالوده شيرازي بخوري و من از اين قسمت هم نمي‌توانم بگذرم. كتاب خاطرات من از اين شهر دوست‌داشتني مثنوي هزار من كاغذ است... &lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 21:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=avareh58&amp;postid=599</comments>
<dc:creator>avareh58</dc:creator>
<guid>http://avareh58.blogfa.com/post-599.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پاييزي يازده- دوباره مي‌نويسم</title>
<link>http://avareh58.blogfa.com/post-598.aspx</link>
<description>&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;دوباره و يا بهتر بگم چند باره مي‌نويسم. توي اين دو روز چندبار وبلاگ‌نويسي كردم و هر بار به دليلي پريد و نمي‌دانم چرا؟ مثل تمام نمي‌دانم‌هاي زندگي‌ام... مثل تمام سوال‌هايي كه ذهنم را به خود مشغول داشته و باز هم نمي‌دانم كي مي‌توانم پاسخي براي آن بيابم. روزگار دراز همچنان دارد قد مي‌كشد و انگار پيري هم در كارش نيست... ما را پير مي‌كند و به قول حكيم بزرگ عمر خيام.... جامي است كه عقل آفرين مي‌زندش/صد بوسه ز مهر بر جبين مي‌زندش/ وين كوزه‌گر دهر چنين جام لطيف/مي‌سازد و باز بر زمين مي‌زندش. ما از جنس كدام كوزه‌ايم ايزد بزرگ مي‌داند و بس. ما هم مهر شطرنج‌ اين روزگاريم كه مشخص نيست در قامت كدام مهره سر بر مي‌اوريم و روزگاري چند بر اين خانه‌هاي سياه و سپيد با كدام شمايل بازي مي‌كينم و عاقبت هم هيچ. اين روزها در حال گذرند و من حالي ديگر دارم... حالم در حوالي روزهاي دور و دراز پرسه مي‌زند و روحم با پرواز بر فراز سال‌هاي دور خودش را مي‌جوشاند و طعمي ديگر به من مي‌چشاند... به قول دوستي: &lt;br /&gt;&lt;font color=&quot;#0099ff&quot;&gt;باران باشد ، تو باشي و كوچه اي بي انتها... دنيا را مي خواهم چه كار !؟ دنيا نباشد كوچه باغي باشد و تو كه زلال تر از باراني... &lt;/font&gt;&lt;font color=&quot;#000000&quot;&gt;همين مرا بس است.... دوباره مي‌نويسم و هر چند بار كه بخواهد بگذار پاك شود. اين روزها مي‌گذرند.&lt;/font&gt;&lt;font color=&quot;#0099ff&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 11:02:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=avareh58&amp;postid=598</comments>
<dc:creator>avareh58</dc:creator>
<guid>http://avareh58.blogfa.com/post-598.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پاییزی ده - در پیچ دانشکده</title>
<link>http://avareh58.blogfa.com/post-597.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;امروز دانشگاهم در پیچ بلند خاطره خودم را تا سالها دورتر می برم و خسته خسته تن به باد پاییزی می دهم. در این روزها وانفسا که دل نمی داند با کدام روزگار باید برقصد من مانده ام میان سرایش واژه هایی که خودشان را به رنگ بهاری آمیخته اند و به خودم می خوانند. این هوا را دوست دارم. هوای دو نفره ای که بیشتر از همیشه برایم جذاب است. آن روز برف می آمد. خوب یادم می آید که اول نگاهی سلامم کرد و رفت تا من پیدایش کنم. نگاهی که انگار سال هاست می شناسمش و خودش را به رنگ من در آورده بود.امروز نیز در سرسرایی شبیه آنجا نشسته ام و دارم روزگار می گذرانم. این روزها در رفت و آمد خود چنانند که با با هر پیچش خود روضه ای تازه سر می دهند. مانده ام در این روزگار دور و دراز و بازی هایی که می کند. بازی هایی که گاهی وقت ها آدم را به خود مشغول می دارد و واقعا نمی دانی باید چه جوابی به این بازی ها بدهی. داشتم با دلخوشی ام صحبت می کردم. او هم از حس غریب خودش می گفت اما تاکید داشت که حس من بیشتر است و احساسم هم سرشارتر... اما اگر او نمی خواست و نمی ماند که این دلخوشی ها سر بگیرد چگونه می شد انتظار داشت که این روزها بار دیگر در پاییز تکرار شود. شبی هزار بار خدا را شکر می کنم به خاطر تمام محبت هایی که به این بنده اش داشته است.بنده ای که خود را مدیون الطاف بلند خدای خود می داند و به امید محبت ها و رحمت های بیکران اوست که دارد روزگار می گذراند. دلخوشم به این دلخوشی.... دلم می خواهد این دلخوشی ها سراغ همه را بگیرد و همه به آن صورت که دوست دارند زندگی کنند و تجربه کنند چیری را که دوست دارند. به قول شکسپیر باید تلاش کرد چیری را که دوست داری به دست بیاری و گرنه مجبوری چیزی را که به دست میاری دوست داشته باشی و من آن چیزی را که دوست داشتم و دارم دارم به دست میارم. &lt;BR&gt;این قصه هر چند سر دراز دارد و انتظار چند ساله ای را پشت سر خود داشته است اما می دانم که آن اندازه ارزش دارد که تمام روزگارم را با این دلخوشی سر کنم. روزگای که نمی دانم تا چه اندازه دراز خواهد بود. می مانم و در این پاییزی خودم را به سیلان بودن می سپارم و می روم تا آنجا که باید و می شود رفت. این روزها در گذار خود تجربه ای تازه اند که می توانند هر چه را که بخواهی از میان آن بیرون بکشی... &lt;BR&gt;در پیچ دانشگده نشسته ام آن روزها را دوره می کنم. روزهایی که می توانستند بسیار خوش بگذرد اما نمی دانم چه شد که این خوشی سالیان دراز از ما دریغ شد. روزگار درازی را پشت سر گذاشته ایم و همچنان گدای روزگاریم....  تا ایزد بزرگ چه خواهد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 10:00:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=avareh58&amp;postid=597</comments>
<dc:creator>avareh58</dc:creator>
<guid>http://avareh58.blogfa.com/post-597.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پاييزي 9 - و اينك آغازي دوباره</title>
<link>http://avareh58.blogfa.com/post-596.aspx</link>
<description>&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;نمي‌دانم چرا امروز دلم گرفته بود. با آمدنش كه بايد دلشاد اين روزها باشم و براي خودم بساط عيش بگسترانم كه خوان نعمت الهي گسترده است و بنده‌اي نيز از درگاه بيكرانش ارتزاق مي‌كند كه او روزي دهنده است در همه حالات و كرامتش را وقتي مي‌توان درك كرد كه انتظاري دور و دراز را تجربه كني و بخواهي كه برايت خوب بخواهد. امروز داشتم شكر خداي را به جاي مي‌آوردم و بر دفتر خط خطي روزگار روزهاي رفته و ساعت‌هاي با خود بودن را مرور مي‌كردم. داشتم با مادرم صحبت مي‌كردم و او بود كه انگار حادثه همين ديروز برايش رخ داده بود؛ وقتي سخن از گذشت شش سال از آن روزها بر زبان آوردم اندكي انديشيد و گفت: چه طاقتي داري و من اين طافت را به يمن دعاي خير آنها به دست آوردم. &lt;br /&gt;آن‌قدر تند و سريع و در چشم هم زدني گذشت كه نه انگار من ٣٠ را هم پشت سر گذاشتم و در سراشيب زندگي به آينده مي‌نگرم كه چه مي‌رقصد و مي‌گردد و عاقبت بازي را همان‌گونه كه دوست دارد تمام مي‌كند... عاقبت ما بازنده‌اي است در برابر اين روزگار كه هر روز بازي‌اي جديد دارد... دارم به چند سال پيش رو - بهتر بگويم همين دو سه سال آينده - فكر مي‌كنم كه مي‌توانم باشم و با آخرين دل‌خوشي‌ام روزگار را سر كنم و بعدش هم نمي‌دانم چه روي خواهد داد. &lt;br /&gt;دوستي خصوصي نوشته بود كه دعاي من بوده!! من مي‌گويم دعاي همه بود تا من در آغازي دوباره قرار بگيرم و به پيش بروم و باز هم به دعاي همه نياز دارم در اين واپسين روزها و ماه‌هايي كه مي‌توانم باشم. اين روزها نيز مي‌گذرند... &lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 21:05:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=avareh58&amp;postid=596</comments>
<dc:creator>avareh58</dc:creator>
<guid>http://avareh58.blogfa.com/post-596.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پاييزي هشت - بالاخره آمد... </title>
<link>http://avareh58.blogfa.com/post-595.aspx</link>
<description>&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;بالاخره آمد، در ميان پاييز سرخ و زرد، درست همانگونه كه تصورش را مي‌كردم... آمد ميان سال‌هاي نبودن و دو دلي؛ آمد ميان برق نگاهم كه از اينجا تا بيكران كشيده شده بود... و اين پاييز بالاخره خبر آورد. خبر آورد كه مهيا باش خودت را براي فصل تولدت مهيا كن. اين روزها در پناه سال‌هاي دور و دراز مي‌گذرند و مژده وصل از باران پاييزي آمد. روز هجران و شب فرقت يار آخر شد/ زدم اين فال گذشت اختر و كار آخر شد... آمد تا آخرين دلخوشي‌ام باشد... آمد تا تجربه كنم زندگي را كه عمري‌ است دارد تجربه‌ام مي‌كند. آمد در ميان رهگذر كوچه باغ‌هاي خاطره.... نوشته بودم كه خبر مي‌دهم از حادثه‌اي و اينك فاش مي‌گويم و از گفته خود دل‌شادم/ بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم... گفته بودم كه روزي خواهد آمد تا در ميان شب‌هاي بلند پاييز خاطره تعريف كنيم و داستان بنويسيم. اينك آن روز است... دعا كنيد.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 22:18:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=avareh58&amp;postid=595</comments>
<dc:creator>avareh58</dc:creator>
<guid>http://avareh58.blogfa.com/post-595.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
