دوباره باز پاییز آمد، دوباره بر گرد شاخسار روزهای کوتاهش نوشتند که این روزها به پایان می‌رسد و دل‌ها در خونین‌ترین ساعت‌هایش می‌لولد و می‌آرامد. امروز اولین روز از دومین ماه سومین فصل سال است و این چه لف و نشر زیبایی است که که به ذهن انسان خطور می‌کند.

من این روزها را در تدارکی بلند دوست دارم و آنها را می‌شمارم تا به پایان برسند، می‌نویسم برای روزهایی که کسی نیست این واژه‌ها را معنی کند، بخواند و در تفسیری دوباره برای خودم بازگو کند، می‌نویسم تا اندکی از بسیارهایی را که دوست دارم بشناسم، بدانم و بفهمم، درک کنم و به آدرسی برسم که خیالی بلند در آن وجود ندارد.

در این روزها که آفتاب در برابر فصل دوست داشتنم سر خم کرده است، در این ماهی که همه داشته‌هایم را در خود جمع دارد و در این روزهایی که باورهایم معنی پیدا می‌کند، باید برای همیشه‌ها لبخند بزنم و بخوانم ترانه‌ای از روزهای دور و درازی که گذشته و روزهایی که باقی مانده است و حسابش دست حسابرس بزرگ است.

این روزها در معیت چشم‌هایی که غروب‌ها را می‌پاید و نشستن آن را در چاه روزگار به تماشا می‌نشیند، خودم را دوره می‌کنم، تکرار می‌کنم و می‌خوانم.....