چند كلمه حرف حساب!!!!
************************************************************
اما موضوعي كه ميخواهم به آن اشاره كنم مربوط به مشتي به حساب تحليلگر مدعي و خودخواه است كه از صدقه سري جمهوري اسلامي ايران و دوران بيكسيِ اين مملكت شدند سفير و وكيل و نماينده مجلس و پس از دورهاي هم امروز شدهاند تحليلگر و كارشناس مسايل منطقه! با اين جماعت بيش از خيليها از نزديك در ارتباط بودهام – به واسطه كارم – و بسياري از نوشتههاي آنها را خواندهام و از اين بعد ديگر نميخوانم. جاهاي بسياري براي ارايه مقاله و سخنراني رفتهام و با تعداد زيادي از اين جماعت دهن به دهن شدهام، اما حرمت نگه داشتهام و به كبر سن آنها احترام گذاشته و حرفي نزدهام.
حدود سه سال پيش كه بحران سوريه شروع شد، بنا به ضرورت در اين حوزه وارد شدم و سعي كردم به اندازه سوادم و دركم از مسايل، حرف بزنم، حرفهايي كه براي بسياري از افراد و حتي دوستان نزديك هم شنيدن آن عجيب و غريب بود و بسياري از دوستان آن را در ضمن تحليلهايم در فيس بوك يا جاهاي ديگر ديدهاند و چون مخالف آنچه از بي.بي.سي و راديو فردا و صداي آمريكا بود، پذيرشش برايشان اندكي دشوار مينمود.
در آن روزهايي كه در مورد سوريه آن حرفها را ميزدم، به طرفداري از اسد و نظامش محكوم بودم، اما نميدانم چرا هيچ وقت دلم نخواست اين افراد را به طرفداري از تروريستهاي جبههالنصره يا داعش متهم كنم كه سنگ چه كسي را بر سينه ميزنيد، چون با جمهوري اسلامي زاويه داريد، بايد به اسد فحش دهيد تا اندكي سبك شويد و يا هر چيز ديگر.....
خوب يادم هست كه وقتي در روزنامه اعتماد يك صفحه بينالملل داشتيم، چگونه دوستي از يك روزنامه ديگر تماس ميگرفت و در حالي كه مدعي عقل كل در مسايل منطقه بود، بر ما خرده ميگرفت كه چرا در مورد سوريه اينچنين مينويسيم.... چرا بر اسب بازنده شرط بندي ميكنيم و اسد بالاخره خواهد رفت... يا همان دوستاني كه در روزنامه اعتماد بودند وقتي از طرح امنيتي دولت سوريه براي آرام كردن شهر حماه گزارشي نوشتم، حتي معترض دكتر بهزادي سردبير هم شدند كه چرا اجازه داده چنين گزارشي منتشر شود... كار ندارم كه شهر حماه بعد از آن طرح چگونه آرام شد و تروريستها نتوانستند در آن نفوذ كنند و آنچه نوشته بودم به حقيقت پيوست.
حتي الياس حضرتي مدير مسول محترم روزنامه و آقاي طهماسبي هم مدام ميگفتند كه به دليل مواضع شما در صفحه بينالملل، خواننده اين صفحه كم شده است و همين مساله هم باعث شد تا در كنار برخي از مسايل ديگر با روزنامه همكاريام را ادامه ندهم، چرا كه به باور خودم من براي اقناع خواننده بايد دروغ مينوشتم تا روزنامه فروشش بيشتر شود. در جنگ كسي حلوا پخش نميكند، گلوله كه آمد دوست و دشمن نميشناسد، وقتي گناهكاران ميان بيگناهان سنگر ميگيرند و خانههاي مردم را پناهگاه ميكنند و زنان و كودكان ميشود سپرشان، بدون شك بيگناهان هم قرباني ميشوند و اين خاصيت جنگ است.
سيامك كريمي هر روز به يكي از اين كارشناسان – اگر بشود اسمشان را چنين گذاشت – زنگ ميزد، برخي از دوستان هستند كه نيازي نيست نامي از آنها بياورم، اما يكي دو نفر از آنها را به روزنامه دعوت كردم و همه – متفقالقول و با شدت و حدت – بر اين باور بودند كه نظام سوريه رفتني است، اسد تمام شده و يكي از آنها كه مدتي كارهاي در لبنان بود با اطمينان خاطر ميگفت كه حزبالله دارد اشتباه ميكند و گول! جمهوري اسلامي را خورده است.
بيش از دو سال از همكاريام با روزنامه اعتماد گذشته است، ايران آباد هم كه روزگاري آباد بود، فعلاً درش تخته شده و سعي كردم گزارشهايم را بدون اسم در برخي از سايتهاي خبري پربيننده داخلي منتشر كنم، تا شايد از رهگذر بتوانم همچنان اطلاع رساني كرده باشم.
حالا آن روزها گذشته است و امروز دارم تحليلهاي همين دوستان قديم در مورد سوريه را ميخوانم، در ديپلماسي ايراني، آسمان، انديشه پويا، همشهري ديپلماتيك، روزنامهها و يا سايتهاي چپ و راست و ميانه. برخيها را از نزديك ميبينم و با كمال پررويي همان تحليل دو سال قبل خودم را بدون آنكه بگويند ما اشتباه كرديم، تحويلم ميدهند و من هم تنها به لبخندي رضايت ميدهم، كه بله، شما راست ميگوييد.
قصد آن ندارم كه بگويم با سوادم، ميدانم و يا هر چه كه ميشود نامش را گذاشت. اما درد جاي ديگري است و آن قرار گرفتن حب و بغضها در تحليلهاي سياسي است. يك تحليلگر يا كارشناس بايد بيطرف باشد، بايد بر اساس واقعيتها صحبت كند، در مورد سوريه هيچكس نخواست واقعيت را ببيند و فكر ميكرد با نوشتههاي من يكي تكليف اسد نيز مشخص ميشود و او در ميدان نبرد پيروز خواهد شد. آنهايي كه براي اسد ميجنگند نه من را ميشناسد و نه اصلاً ميدانند در ميان روزنامهنگاران ايراني كسي هست كه اين چنين ديدگاهي دارد، آنها در برابر جريان تكفيري سينههاي خود را سپر كردهاند و پيروز اين ميدان شدهاند.
حالا كه اسد و ارتش وفادارش دست برتر را در ميدان دارند، همان سفير و وكيلهاي پيشين زبان باز كرده و آواز ديگري سر ميدهند و ديگر به هيچ عنوان نوشتهها و يادداشتهاي به حساب كارشناسي آنها را نميخوانم چرا كه ديگر برايم اهميتي ندارد، كارشناسي كه با باد ديدگاهش عوض شود، كارشناس نيست كما اينكه 10 سال در عراق، اردن، سوريه، لبنان و هر جاي ديگري حضور داشته است و عربي را بهتر از زبان مادرياش ميداند و تا اندروني قدرت در اين كشورها پيش رفته باشد.... در يك كلام بايد بگويم دلم براي روزنامهنگاري ايران ميسوزد كه در حوزه بينالملل كلاً مرخص است.
این درخت همپای من قد می کشد و این بهار که بیاید عمر او نیز از شصت افزون خواهد شد و من به گردش هم نخواهم رسید. تا یاد دارم همین شکل و شمایل بوده و هست و به خاطره فراموش نشدنی مردمان روستای خلیفه تبدیل شده است. در این میان است که دلم می گیرد با هر بار نگاه کردنش و با هر بار دیدنش. سیرابم می کند این معنای سبز طبیعت و این خیال آفتابی جنوب. دوستش دارم با تمام وجود.